پارت ۷۸

پارت ۷۸


* رفتم تو اتاقم کیان هم به شکل روباهیش در اومد *

رزت : هوف بعید بدونم امسال تولدم خوب باشه

کیان : نه بابا فوقش فقط بهت تبریک میگن یا بهت کادو میدن

رزت : امسال و پارسال اتفاقای عجیبی افتاد نه؟

کیان : آره ... ولی خیلی خوشحالم دیگه نمیرم مدرسه

رزت : این که معلومه

* یهو کالیکس اومد داخل *

کالیکس : نخودچی

رزت : هوم؟

کالیکس : ناهار آماده اس میخوای بیا میخوای نیا

* رفت بیرون *

رزت : میبینی.. چجوری باهام رفتار میکنن ... انگار من سر خودمو شکوندم

کیان : تو دعوا رو شروع کردی

رزت : تو اونجا نبودی پس چجوری مطمعنی

کیان : من دروغ نمیگم

رزت : تچ، بچه پرو

* رفتم و سر میز نشستم *

* بعد از غذا رفتم تو اتاقم کیان نبود *

رزت : ول کن مگه مهمه کجاس

کیان : کوری؟

رزت : عااا تو اینجایی

کیان : بل بل

رزت : آها

کیان : حس میکنم اتفاق خوبی نیفتاده.. چیشده؟

رزت : تا آخر ناهار مثل همیشه همه اخم کرده بودن و خیلی سکوت بود

کیان : نگران نباش.. تا آخر هفته مثل قبل میشن

رزت : باشه .. ببینیم چی میشه.... میرم کتابخونه

کیان : کتابخونه چرا؟

رزت: اسمش معلومه کتابخونه یعنی جایی که کتاب میخونن

کیان : خب

رزت : خو میخوای بیا میخوای نیا

* رفتم اون هم دنبالم اومد *
دیدگاه ها (۸)

پارت ۷۷ رزت : هوف.. از اینکه اونارو نمیبینی خوشحال باش * رفت...

پارت ۷۶پرش زمانی ///*رسیده بودم خونه *رزت : هوف فکر کنم قرار...

پارت ۳۹ * همینطوری داشتم با کالیکس و کامیلان و ابیل تو بازار...

پارت ۴۵ رزت : درخت سیب؟ کیان: برو بالا تاحالا از این رفتی با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط