عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 19
ویو ات
که یهو چیزی روی پام حس کردم به زیر میز نگاه کردم دیدم دست جیمین روی رانم هست بهش نگاه کردم ولی اصلاً توجه نکرد بخاطر همین منم بیخیال شدم ادامه ی غذامو خوردم ولی دیدم بالاتر میره میخواستم بلند شم که رانمو محکم تر گرفت فشار داد نشستم بهش نگاه کردم ولی بازم اهمیت نداد دستش بالا تر هم پام محکم زدم میز همه نگاه کردن
مینجی: ات حالت خوبه
ات: آره آره فقط زبونمو گاز گرفتم
یه نگاه به جیمین کردم
جیمین: عزیزم مراقب باش
ات : باشه آقای مختار
جیمین: خب خب من یه تصمیم گرفتم
یونا: چه تصمیمی
جیمین : از این به بعد خانوم بزرگ این خونه ات هست
یهو آب پرتغال موند تو حلقم سرفه کردم
یونا: چی
یوری: چی گفتی
سومین: امکان نداره
مینجی: عالیه ( با لبخند)
جیمین: فهمیدین
همه سرشونو تکون دادن
جیمین: خوبه
ات : مختار تو الان اینو واقعاً درست گفتی
جیمین : آره بلند شو باید بریم خرید عروسی
ات: باشه من برم آماده شم بیام
جیمین: وایسا منم بیام
ات : باشه بیا
دوتایی بلند شدیم رفتیم اتاق جیمین رفت جلوی کمد وایساد یه دامن کوتاه برداشت یه پیراهن هم برداشت داد دستم
ات :خب این چیه
جیمین: اینا رو بپوش
ات : باشه
رفتم حموم درو بستم لباسامو در آوردم لباس جدید رو پوشیدم تو آینه به خودم نگاه کردم خجالت کشیدم از حموم خارج شدم جیمین تا منو دید یه سوت بلند زد
جیمین: به به میبینم یکی خوشگل تر شده
ات: خفه شو مختار
جیمین: بریم لیدی
ات: بریم از اتاق خارج شدیم از پله ها رفتیم پایین در عمارت رو باز کرد خارج شدیم رفتیم سمت ماشین درو برام باز کرد سوار شدم درو بست خودشم سوار شد ماشینو روشن کرد توی افکارم گیر افتاده بودم من چرا اینقدر بهش نگاه میکنم اهمیت میدم یعنی عاشقش شدم خدایا منو موز کن من چرا عاشق این شدم حتما اونم منو دوست داره و گرنه جلوی همه ی زن هاش چرا از من دفاع کرد بعدشم منو خانوم بزرگ خونه انتخاب کرد یهو حس کردم صدام میکنه سرمو تکون دادم از افکارم بیرون اومدم
جیمین: بیبی عزیزم عشقم یه ساعته صداتت میکنم کجایی
ات : ببخشید حواسم نبود
جیمین: اشکال نداره حالا به چی فکر میکردی
ات: چیز مهمی نیست
جیمین: باشه عزیزم
ات : جیمین
جیمین: جانم
ات: تو واقعاً عاشق منی
جیمین: آره خوشگلم
ادامه دارد...
بهتون قول داده بودم سه پارت میزارم و گذاشتم فردا فقط درخواست ها رو میزارم
Part 19
ویو ات
که یهو چیزی روی پام حس کردم به زیر میز نگاه کردم دیدم دست جیمین روی رانم هست بهش نگاه کردم ولی اصلاً توجه نکرد بخاطر همین منم بیخیال شدم ادامه ی غذامو خوردم ولی دیدم بالاتر میره میخواستم بلند شم که رانمو محکم تر گرفت فشار داد نشستم بهش نگاه کردم ولی بازم اهمیت نداد دستش بالا تر هم پام محکم زدم میز همه نگاه کردن
مینجی: ات حالت خوبه
ات: آره آره فقط زبونمو گاز گرفتم
یه نگاه به جیمین کردم
جیمین: عزیزم مراقب باش
ات : باشه آقای مختار
جیمین: خب خب من یه تصمیم گرفتم
یونا: چه تصمیمی
جیمین : از این به بعد خانوم بزرگ این خونه ات هست
یهو آب پرتغال موند تو حلقم سرفه کردم
یونا: چی
یوری: چی گفتی
سومین: امکان نداره
مینجی: عالیه ( با لبخند)
جیمین: فهمیدین
همه سرشونو تکون دادن
جیمین: خوبه
ات : مختار تو الان اینو واقعاً درست گفتی
جیمین : آره بلند شو باید بریم خرید عروسی
ات: باشه من برم آماده شم بیام
جیمین: وایسا منم بیام
ات : باشه بیا
دوتایی بلند شدیم رفتیم اتاق جیمین رفت جلوی کمد وایساد یه دامن کوتاه برداشت یه پیراهن هم برداشت داد دستم
ات :خب این چیه
جیمین: اینا رو بپوش
ات : باشه
رفتم حموم درو بستم لباسامو در آوردم لباس جدید رو پوشیدم تو آینه به خودم نگاه کردم خجالت کشیدم از حموم خارج شدم جیمین تا منو دید یه سوت بلند زد
جیمین: به به میبینم یکی خوشگل تر شده
ات: خفه شو مختار
جیمین: بریم لیدی
ات: بریم از اتاق خارج شدیم از پله ها رفتیم پایین در عمارت رو باز کرد خارج شدیم رفتیم سمت ماشین درو برام باز کرد سوار شدم درو بست خودشم سوار شد ماشینو روشن کرد توی افکارم گیر افتاده بودم من چرا اینقدر بهش نگاه میکنم اهمیت میدم یعنی عاشقش شدم خدایا منو موز کن من چرا عاشق این شدم حتما اونم منو دوست داره و گرنه جلوی همه ی زن هاش چرا از من دفاع کرد بعدشم منو خانوم بزرگ خونه انتخاب کرد یهو حس کردم صدام میکنه سرمو تکون دادم از افکارم بیرون اومدم
جیمین: بیبی عزیزم عشقم یه ساعته صداتت میکنم کجایی
ات : ببخشید حواسم نبود
جیمین: اشکال نداره حالا به چی فکر میکردی
ات: چیز مهمی نیست
جیمین: باشه عزیزم
ات : جیمین
جیمین: جانم
ات: تو واقعاً عاشق منی
جیمین: آره خوشگلم
ادامه دارد...
بهتون قول داده بودم سه پارت میزارم و گذاشتم فردا فقط درخواست ها رو میزارم
- ۱۹.۸k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط