تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part¹³]
*ا/ت ویو دیشب*
از ماشین پیاده شدم و هنوز داشتم به اون حرفش "خوشم نمیاد کسی جز من شکمتو یا هر جای دیگه بدنت رو لخت ببینه" فکر میکردم. شاید واقعا عاشقمه... نه باباااا... آخه کی عاشقت میشه... چه فکرای با خودم میکنم... رفتم خونه و لباسامو عوض کرد، روی تخت داشتم به اتفاقایی که توی ماشین افتاده بود فکر میکردم. در حال فکر کردن بودم که پلکام سنگین شد و خوابم برد.
صبح که بیدار شدن دیدم ساعت ۶ صبحه، دوباره سریع آماده شدم و رفتم کافه. مثل همیشه از صبح تا شب کلی مشتری اومد. نزدیکای غروب نامجون اوپا اومد کافه. باهام درباره حسی که به جونگکوک دارم پرسید، من هم صادقانه ولی با کلی خجالت جوابشو دادم، اونم شماره کوک رو بهم دادم. خیلی تعجب کرده بودن ولی نمیدونستم چی کار کنم.
وقتی نامجون رفت از کافه، داشتن به شماره کوک فکر میکردم. بالاخره کارم تو کافه تموم شد و کافه رو مرتب کردم و رفتم خونه. دیدم مامانم در حال شام درست کردنه، بدون هیچ حرفی رفتم توی اتاقم و لباسمو عوض کردم.
موقع شان چون باز هم حوصلهی حرف زدن نداشتم، هر سوالی که مامانم میپرسید رو با آره یا نه جواب میدادم. بعد از اینکه شام خوردم رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم. به این فکر میکردم که شمارهی جونگکوک رو توی گوشیم ذخیره کنم یا نه. همینجوری داشتم به کوک فکر میکردم که خوابم برد.
*کوک ویو*
بعد از اینکه تمرینمون توی کمپانی تموم شد، دیدم نامجون داره آماده میشه که بره بیرون. هر چی ازش سوال میکردم میخوای کجا بری، چرا میخوای بری، چیکار داری اونجا ولی یه جوابایی میداد که از قیافش مشخص بود میخواد دست به سرم کنه.
وااااااای نکنه میخواد در مورد علاقم به ا/ت بگه؟ نه بابااااا اون بهم قول داده، اون زیر قولش نمیزنه.
بعد از اینکه لباسش رو عوض کرد، با عجله رفت. من و اعضا هم دیگه کم کم رفتیم خونه. وقتی رسیدم خونه، اونقدری خسته بودم که ۱۰ دقیقه خودم رو روی مبل ولو کردم، بعدش بلند شدم و رفتم حموم.
بعد از ۲۰ دقیقه از حموم اومدم بیرون، یهو صدای پیامک گوشیم رو از گوشیم شنیدم. گوشیم رو برداشتم و دیدم نامجون پیام داده. جوابشو دادم و یکم صحبت کردیم، یهو یه شماره برام فرستاد. با تعجب زیادی ازش پرسیدم که اون چیه و اون در کمال تعجب گفت که شماره ا/ته و منم کلی ازش تشکر کردم.
همه خستگی از بدنم بیرون رفت و از خوشحالی، کلی بالا و پایین پریدم.
*چهار ساعت بعد*
بعد از اینکه شامم رو خوردم و ظرفا رو شستم، رفتم روی تخت و گوشیم رو برداشتم. شمارهی ا/ت رو توی گوشیم دخیره کردم. "◆زیبا◆"
همینجوری که داشتم به شمارش نگاه میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
*سه روز بعد ۲۳ نوامبر*
بعد از اینکه تمیرنمون توی کمپانی تموم شد، رفتم پیش نامجون تا ازش یه مشورتی بگیرم که به ا/ت اعتراف کنم یا نه.
به هر حال بهش زنگ زدم... اما انگار اشتباه زنگ زد- چییییی؟ اما اون جیغ ا/ت بود؟ چییییی؟ نهههه... نمیزارم... اون متعلق منه... نمیزارم کسی بهش دست بزنه... میکشمت مرتیکه عوضیییی!
شرایطش پیش اومد و تونستم بالاخره پارت بعدی رو بزارم... این پارت یکم کوتاه شد ولی بنظرم تا اینجا تموم بشه داستان شاید جالب تر بشه... شرطا رو برسونید پارت بعدی رو هم پست میکنم.
تا درودی دیگر خدافظ خوشگلام🫶🏻
شرط:
Like:15
Comment:15
*ا/ت ویو دیشب*
از ماشین پیاده شدم و هنوز داشتم به اون حرفش "خوشم نمیاد کسی جز من شکمتو یا هر جای دیگه بدنت رو لخت ببینه" فکر میکردم. شاید واقعا عاشقمه... نه باباااا... آخه کی عاشقت میشه... چه فکرای با خودم میکنم... رفتم خونه و لباسامو عوض کرد، روی تخت داشتم به اتفاقایی که توی ماشین افتاده بود فکر میکردم. در حال فکر کردن بودم که پلکام سنگین شد و خوابم برد.
صبح که بیدار شدن دیدم ساعت ۶ صبحه، دوباره سریع آماده شدم و رفتم کافه. مثل همیشه از صبح تا شب کلی مشتری اومد. نزدیکای غروب نامجون اوپا اومد کافه. باهام درباره حسی که به جونگکوک دارم پرسید، من هم صادقانه ولی با کلی خجالت جوابشو دادم، اونم شماره کوک رو بهم دادم. خیلی تعجب کرده بودن ولی نمیدونستم چی کار کنم.
وقتی نامجون رفت از کافه، داشتن به شماره کوک فکر میکردم. بالاخره کارم تو کافه تموم شد و کافه رو مرتب کردم و رفتم خونه. دیدم مامانم در حال شام درست کردنه، بدون هیچ حرفی رفتم توی اتاقم و لباسمو عوض کردم.
موقع شان چون باز هم حوصلهی حرف زدن نداشتم، هر سوالی که مامانم میپرسید رو با آره یا نه جواب میدادم. بعد از اینکه شام خوردم رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم. به این فکر میکردم که شمارهی جونگکوک رو توی گوشیم ذخیره کنم یا نه. همینجوری داشتم به کوک فکر میکردم که خوابم برد.
*کوک ویو*
بعد از اینکه تمرینمون توی کمپانی تموم شد، دیدم نامجون داره آماده میشه که بره بیرون. هر چی ازش سوال میکردم میخوای کجا بری، چرا میخوای بری، چیکار داری اونجا ولی یه جوابایی میداد که از قیافش مشخص بود میخواد دست به سرم کنه.
وااااااای نکنه میخواد در مورد علاقم به ا/ت بگه؟ نه بابااااا اون بهم قول داده، اون زیر قولش نمیزنه.
بعد از اینکه لباسش رو عوض کرد، با عجله رفت. من و اعضا هم دیگه کم کم رفتیم خونه. وقتی رسیدم خونه، اونقدری خسته بودم که ۱۰ دقیقه خودم رو روی مبل ولو کردم، بعدش بلند شدم و رفتم حموم.
بعد از ۲۰ دقیقه از حموم اومدم بیرون، یهو صدای پیامک گوشیم رو از گوشیم شنیدم. گوشیم رو برداشتم و دیدم نامجون پیام داده. جوابشو دادم و یکم صحبت کردیم، یهو یه شماره برام فرستاد. با تعجب زیادی ازش پرسیدم که اون چیه و اون در کمال تعجب گفت که شماره ا/ته و منم کلی ازش تشکر کردم.
همه خستگی از بدنم بیرون رفت و از خوشحالی، کلی بالا و پایین پریدم.
*چهار ساعت بعد*
بعد از اینکه شامم رو خوردم و ظرفا رو شستم، رفتم روی تخت و گوشیم رو برداشتم. شمارهی ا/ت رو توی گوشیم دخیره کردم. "◆زیبا◆"
همینجوری که داشتم به شمارش نگاه میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
*سه روز بعد ۲۳ نوامبر*
بعد از اینکه تمیرنمون توی کمپانی تموم شد، رفتم پیش نامجون تا ازش یه مشورتی بگیرم که به ا/ت اعتراف کنم یا نه.
به هر حال بهش زنگ زدم... اما انگار اشتباه زنگ زد- چییییی؟ اما اون جیغ ا/ت بود؟ چییییی؟ نهههه... نمیزارم... اون متعلق منه... نمیزارم کسی بهش دست بزنه... میکشمت مرتیکه عوضیییی!
شرایطش پیش اومد و تونستم بالاخره پارت بعدی رو بزارم... این پارت یکم کوتاه شد ولی بنظرم تا اینجا تموم بشه داستان شاید جالب تر بشه... شرطا رو برسونید پارت بعدی رو هم پست میکنم.
تا درودی دیگر خدافظ خوشگلام🫶🏻
شرط:
Like:15
Comment:15
- ۳.۲k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط