پارت پنجم♦️💫
پارت پنجم♦️💫
نورِ لوسترهای کریستالی سالن غذاخوریِ عمارتِ کیم، بیش از حدِ معمول خیرهکننده بود. سوکجین پشت میزِ طویلِ ناهارخوری نشسته بود و با قاشقِ نقرهاش، بیهدف طرحهای روی بشقابِ چینیاش را دنبال میکرد. صدای بحثهای تجاری پدرش مثل نویزِ پسزمینه در گوشش میپیچید؛ صدایی که همیشه او را به یادِ نقشِ «پسرِ ایدهآل» میانداخت.
اما امشب، یک متغیرِ جدید در معادله وجود داشت.
آت وارد سالن شد. او لباسِ ساده اما شیکی به تن داشت که تضادِ جالبی با محیطِ پر زرقوبرقِ عمارت داشت. نگاهِ سوکجین ناخودآگاه به او قفل شد. طبقِ نقشهی شبِ گذشته، آنها باید متحد میبودند؛ زوجی که به ظاهر موردِ تاییدِ خانواده بودند، اما در باطن، تنها دو زندانیِ خسته از بند بودند.
آت کنارِ سوکجین نشست. وقتی پارچهی دستمالِ سفرهاش را روی پاهایش پهن میکرد، سوکجین گرمای حضورش را درست در کنارِ آرنجش حس کرد.
پدرِ سوکجین، همانطور که لیوانِ نوشیدنیاش را بالا میآورد، نگاهی سرد و ارزیابانه به آنها انداخت: «سوکجین، امیدوارم این صمیمیتِ جدید، فقط یک نمایشِ زودگذر برای راضی کردنِ مادرت نباشه.»
سوکجین نفسی عمیق کشید. دستش را آرام روی میز برد و انگشتانش را به آرامی روی دستِ آت راد قفل کرد. پوستِ آت راد سرد بود، اما وقتی سوکجین دستش را فشرد، کوچکترین لرزشی نداشت. این اولین «لمسِ عمومی» آنها بود؛ یک دروغِ ظریف که برای زنده ماندن طراحی شده بود.
آت با صدایی که به طرزِ عجیبی آرام و در عین حال قاطع بود، جواب داد: «نه جنابِ کیم. سوکجین بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید، به من نزدیکه. فقط… شاید تا حالا فرصت نکردیم این رو در فضایِ عمومی نشون بدیم.»
سوکجین، در حالی که نگاهش روی صورتِ آت راد متمرکز بود، از اینکه چطور این زن با این مهارت نقش بازی میکرد، متعجب شد. سونی از انتهای میز، با لبخندی که فقط خودش و آنها معنایش را میدانستند، نگاهشان کرد.
سوکجین زیرِ لب، طوری که فقط آت بشنود، نجوا کرد: «داری زیادی خوب بازی میکنی. حواست هست که این نقشه، قراره بقیه رو فریب بده، نه خودمون رو؟»
آت بدون اینکه نگاهش را از چشمهای پدرِ سوکجین بگیرد، با صدایی که از ارتعاشِ لبهایش بویِ یک تهدیدِ مخفی میداد، زمزمه کرد: «این بخشی از قراردادِ ماست، سوکجین. اگه میخوای کسی به ما شک نکنه، باید یادت بره که من کیام… حداقل تا وقتی که چراغها روشنن.»
سوکجین فشاری خفیف روی دستِ آت وارد کرد. او میدانست که از این لحظه به بعد، مرزهایِ بینِ بازی و واقعیت، هر روز کمرنگتر از قبل خواهد شد. بازی شروع شده بود و او حتی نمیدانست که آیا خودش هم مهرهی این بازی است یا بازیکن.
ادامه در پارت بعد....
نورِ لوسترهای کریستالی سالن غذاخوریِ عمارتِ کیم، بیش از حدِ معمول خیرهکننده بود. سوکجین پشت میزِ طویلِ ناهارخوری نشسته بود و با قاشقِ نقرهاش، بیهدف طرحهای روی بشقابِ چینیاش را دنبال میکرد. صدای بحثهای تجاری پدرش مثل نویزِ پسزمینه در گوشش میپیچید؛ صدایی که همیشه او را به یادِ نقشِ «پسرِ ایدهآل» میانداخت.
اما امشب، یک متغیرِ جدید در معادله وجود داشت.
آت وارد سالن شد. او لباسِ ساده اما شیکی به تن داشت که تضادِ جالبی با محیطِ پر زرقوبرقِ عمارت داشت. نگاهِ سوکجین ناخودآگاه به او قفل شد. طبقِ نقشهی شبِ گذشته، آنها باید متحد میبودند؛ زوجی که به ظاهر موردِ تاییدِ خانواده بودند، اما در باطن، تنها دو زندانیِ خسته از بند بودند.
آت کنارِ سوکجین نشست. وقتی پارچهی دستمالِ سفرهاش را روی پاهایش پهن میکرد، سوکجین گرمای حضورش را درست در کنارِ آرنجش حس کرد.
پدرِ سوکجین، همانطور که لیوانِ نوشیدنیاش را بالا میآورد، نگاهی سرد و ارزیابانه به آنها انداخت: «سوکجین، امیدوارم این صمیمیتِ جدید، فقط یک نمایشِ زودگذر برای راضی کردنِ مادرت نباشه.»
سوکجین نفسی عمیق کشید. دستش را آرام روی میز برد و انگشتانش را به آرامی روی دستِ آت راد قفل کرد. پوستِ آت راد سرد بود، اما وقتی سوکجین دستش را فشرد، کوچکترین لرزشی نداشت. این اولین «لمسِ عمومی» آنها بود؛ یک دروغِ ظریف که برای زنده ماندن طراحی شده بود.
آت با صدایی که به طرزِ عجیبی آرام و در عین حال قاطع بود، جواب داد: «نه جنابِ کیم. سوکجین بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید، به من نزدیکه. فقط… شاید تا حالا فرصت نکردیم این رو در فضایِ عمومی نشون بدیم.»
سوکجین، در حالی که نگاهش روی صورتِ آت راد متمرکز بود، از اینکه چطور این زن با این مهارت نقش بازی میکرد، متعجب شد. سونی از انتهای میز، با لبخندی که فقط خودش و آنها معنایش را میدانستند، نگاهشان کرد.
سوکجین زیرِ لب، طوری که فقط آت بشنود، نجوا کرد: «داری زیادی خوب بازی میکنی. حواست هست که این نقشه، قراره بقیه رو فریب بده، نه خودمون رو؟»
آت بدون اینکه نگاهش را از چشمهای پدرِ سوکجین بگیرد، با صدایی که از ارتعاشِ لبهایش بویِ یک تهدیدِ مخفی میداد، زمزمه کرد: «این بخشی از قراردادِ ماست، سوکجین. اگه میخوای کسی به ما شک نکنه، باید یادت بره که من کیام… حداقل تا وقتی که چراغها روشنن.»
سوکجین فشاری خفیف روی دستِ آت وارد کرد. او میدانست که از این لحظه به بعد، مرزهایِ بینِ بازی و واقعیت، هر روز کمرنگتر از قبل خواهد شد. بازی شروع شده بود و او حتی نمیدانست که آیا خودش هم مهرهی این بازی است یا بازیکن.
ادامه در پارت بعد....
- ۲.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط