𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:44
(عمارت مین، 8:02am)
جیمین تا صبح خواب به چشمانش نمی آمد..
وقتی دید مرد کنارش به آرامی شروع به بیدار شدن میکند.. به چهره خواب آلود او خیره شد.
^یونگی...
مرد خواب آلود زمزمه کرد.
•هومم..
^امروز نمیتونم بیام شرکت.. به اِما بگو کارها رو حل کنه.
یونگی به آرامی چشمامش را باز کرد و به صورت زیبای جیمینش خیره شد.
•چیزی شده، جوجه؟
جیمین چیزی نگفت... نگاهش را از دوست پسرش گرفت و به سقف سفید اتاق داد.
^فقط... یکم خسته ام... یکم زیادی خسته ام..
جیمین نمیتونست بگه اتفاقی افتاده که میتونه تمام نقشه هایشان را نابود کند...اول خواست با خوده جئون صحبت کند... باید مطمئن میشد.
•جیمینا...
جیمین به یونگی نگاه کرد.
^نگران نباش فردا میام.. ولی امروز نمیتونم..
مین شکی نکرد.. با خستگی در بدنش از تخت برخواست و سمت حمام رفت.
•هرطور راحتی، جوجه
•
•
•
(عمارت مین، 8:54am)
باز هم آن کابوس لعنتی..
از خواب پرید و مثل همیشه میتوانست ضربان قلبش را حس کند.. عادی نبود و آدرنالین در تمام تنش حس میشد..
روی تخت نشست.
-گ.اییدمش!
جئون صورتش را در دستانش فرو برد.. و با به یاد آوردن حاملگی آنا حتی حالش بد تر شد.
در با شدت باز شد.
^کوک!
پسر سرش را بالا آورد و به شخصی که وارد شد نگاهش را داد.
جیمین با برگه هایی در دستش سمت تخت پسر آمد.
برگه ها را روی تخت، جلوی جئون پرت کرد.
^این واقعیه؟
جونگکوک زبونش لال شد... نمیدونست چی بگه.
-ه.. هیونگ...
^متوجهی که گندی بالا آوردی؟!
-هنوز معلوم نیست که بچه مال منه یا نه!
پارک آهسته خندید.
^چی داری میگی... نوشته 13 هفته.. یعنی تقریبا 3 ماه!
^آنا تو این چند ماه اخیر با تو بوده! با تو رابطه داشته!
پسر متقابلا صدایش را بالا برد.
-چطور انقدر مطمئنی؟! شاید اون ه.رزه بجز من با کس دیگه ای هم خوابیده!
جیمین جلوتر آمد.. ایندفعه هیچ ملایمتی در لحنش وجود نداشت.
^برام مهم نیست.. اینو موضوع رو حلش میکنی
-اما هیونگ-
^اون کیم عوضی نباید چیزی بفهمه از این موضوع.. و همینطور یونگی
نفس آهسته ای کشید تا آرام شود.
^بلند شو خودتو جمع کن.. یا امشب یا فردا میریم آزمایش
و بدون حرف اضافه ای از اتاق بیرون رفت.
با رفتن پارک، پسر نگاهش را از در گرفت و به آن برگه های نحس داد.
-نمیتونم... تهیونگ فقط میتونه کمکم کنه...
ادامه دارد...
part:44
(عمارت مین، 8:02am)
جیمین تا صبح خواب به چشمانش نمی آمد..
وقتی دید مرد کنارش به آرامی شروع به بیدار شدن میکند.. به چهره خواب آلود او خیره شد.
^یونگی...
مرد خواب آلود زمزمه کرد.
•هومم..
^امروز نمیتونم بیام شرکت.. به اِما بگو کارها رو حل کنه.
یونگی به آرامی چشمامش را باز کرد و به صورت زیبای جیمینش خیره شد.
•چیزی شده، جوجه؟
جیمین چیزی نگفت... نگاهش را از دوست پسرش گرفت و به سقف سفید اتاق داد.
^فقط... یکم خسته ام... یکم زیادی خسته ام..
جیمین نمیتونست بگه اتفاقی افتاده که میتونه تمام نقشه هایشان را نابود کند...اول خواست با خوده جئون صحبت کند... باید مطمئن میشد.
•جیمینا...
جیمین به یونگی نگاه کرد.
^نگران نباش فردا میام.. ولی امروز نمیتونم..
مین شکی نکرد.. با خستگی در بدنش از تخت برخواست و سمت حمام رفت.
•هرطور راحتی، جوجه
•
•
•
(عمارت مین، 8:54am)
باز هم آن کابوس لعنتی..
از خواب پرید و مثل همیشه میتوانست ضربان قلبش را حس کند.. عادی نبود و آدرنالین در تمام تنش حس میشد..
روی تخت نشست.
-گ.اییدمش!
جئون صورتش را در دستانش فرو برد.. و با به یاد آوردن حاملگی آنا حتی حالش بد تر شد.
در با شدت باز شد.
^کوک!
پسر سرش را بالا آورد و به شخصی که وارد شد نگاهش را داد.
جیمین با برگه هایی در دستش سمت تخت پسر آمد.
برگه ها را روی تخت، جلوی جئون پرت کرد.
^این واقعیه؟
جونگکوک زبونش لال شد... نمیدونست چی بگه.
-ه.. هیونگ...
^متوجهی که گندی بالا آوردی؟!
-هنوز معلوم نیست که بچه مال منه یا نه!
پارک آهسته خندید.
^چی داری میگی... نوشته 13 هفته.. یعنی تقریبا 3 ماه!
^آنا تو این چند ماه اخیر با تو بوده! با تو رابطه داشته!
پسر متقابلا صدایش را بالا برد.
-چطور انقدر مطمئنی؟! شاید اون ه.رزه بجز من با کس دیگه ای هم خوابیده!
جیمین جلوتر آمد.. ایندفعه هیچ ملایمتی در لحنش وجود نداشت.
^برام مهم نیست.. اینو موضوع رو حلش میکنی
-اما هیونگ-
^اون کیم عوضی نباید چیزی بفهمه از این موضوع.. و همینطور یونگی
نفس آهسته ای کشید تا آرام شود.
^بلند شو خودتو جمع کن.. یا امشب یا فردا میریم آزمایش
و بدون حرف اضافه ای از اتاق بیرون رفت.
با رفتن پارک، پسر نگاهش را از در گرفت و به آن برگه های نحس داد.
-نمیتونم... تهیونگ فقط میتونه کمکم کنه...
ادامه دارد...
- ۳۸۲
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط