امروز کنار خیابون ایستاده بودم...

امروز کنار خیابون ایستاده بودم...

یه دختره با جنسیس اومد جلوم ترمز کرد و

گفت: ببخشید میخوام برم صادقیه...

منم بهش گفتم:

کار خوبی میکنی.. خیلی جای خوبیه...

برو به امید خدا...

از خنده دیگه نمیتونست حرکت کنه...
دیدگاه ها (۲)

پسرﺍ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﻝ دخترا ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻮﻧﯿﺪ! . . . ﺩﺳﺖ ﭘﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﻭ ﺳﺘﻮﻥ ﻓﻘ...

خخخ

والله که فعلا برا من دوره مجردی و متاهلی رو هم باید امتحان ک...

من خودم مازیار فلاحی

سناریو در خواستیییی چیفویو

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ23 ته:دوست دارمکوک:ته میدونم ولی گفتم منم...

رمان عشق مافیا پارت 5از زبان ا/تافتادم روش چشمام درشت کردم و...

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

shede and shineپارت 10رفتیم داخل عمارت........عمو هان هم بود...

#اونـ_مالـ_منهـ Part4ته. همین که گفتمکوک:باشه ار تهیونگته:ام...

رمان دخت من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط