تتو آرتیست من pat
تتو آرتیست من² [pat¹¹]
*کوک ویو*
+خدافظ عزیزم...
-صبر کن...
+بله؟
-نمیخوای... بوسم کنی؟
+هاا؟
-نگو که خجالت میکشی؟
+م-من... ن-نه بابااا...
گونه هاش از حرفام سرخ شد و مشخص بود که خجالت میکشه اما بالاخره بهم نزدیک شد، وقتی بالاخره لبش رو روی لبم گذاشت، صورتش رو با دستام با اشتیاق قاب کردم و عمیقا بوسیدمش. خیلی وقت بود طعمش رو نچشیده بودم. بعد از چند ثانیه از هم جدا شدیم، حالا گونه هاش قشنگ قرمز شده بود. سریع در ماشین رو باز کرد و از ماشین پیاده شد و بعدش در رو بست. با دیدن لپای سرخش، چشمای گرد و بامزش و دویدن کیوتش برای فرار کردن، سعی کردم نخندم و لبخندی زدم.
-خدافظ عزیزم... فردا میبینمت.
+منم همینطور...
به سمت خونه رفت. وقتی که مطمئن شدم توی خونه رفت، حرکت کردم به سمت خونهی خودم.
*دو ماه بعد*
دو ماه از اون روز گذشته و نزدیک یک هفته هست که برای اجرای آهنگ جدیدمون تمرین میکنیم. من و ا/ت دوباره مثل قبل شدیم، حتی شاید هم بهتر، طوری که هردومون وابستهی همدیگه شده بودیم. خلاصه... بعد از یک هفته، بالاخره قراره امشب اولین اجرای آهنگ جدیدمون رو انجام بدیم. (هارو: مثلا یه آهنگ جدید با هم نوشتن و خوندن دیگه)
و مثل همیشه پرنسس من هم قراره با دوستش بیاد. خیلی ذوق دارم دوباره ببینمش، هر چند از دیدنش فقط ۳ ساعت گذشته. با اعضا پشت صحنه بودیم و همگی برای اجرا آماده شدیم و حدودا ۳۰ دقیقه مونده بود و دقیقه ها برام خیلی کند میگذشت، چون میخواستم هرچه زودتر پرنسسم رو ببینم. بالاخره انگار بعد از یه ابدیت این ۳۰ دقیقه گذشت، با شروع شدت بیت آهنگ، هر هفتامون به صحنه هجوم آوردیم. با ورود ما تموم آرمی ها از خوشحالی جیغ و فریاد میزدن. از اونجایی که ا/ت قشنگم و دیانا روی صندلی های وی آی پی نشسته بودم، به ردیف جلو نگاه کردم، شروع به خوندم آهنگ کردم و همزمان دنبال ا/ت گشتم. بالاخره با دیدن اون صورت کیوتش چشمام از هیجان گشاد شد و با خوشحالی به اجرای کنسرت ادامه دادم. متوجه چشمک زدن تهیونگ در کنارم به دیانا شدم، انگار اونم از دیدن دیانا خوشحال شد.
*ا/ت ویو*
چند دقیقهای با دیانا روی صندلی نشسته بودیم و حرف میزدیم. بالاخره بعد از مدتی کنسرت شروع شد. بین اعضا چشمم فقط دنبال جونگکوک بود، بالاخره دیدمش و از دیدن دوبارش ذوق کردم، انگار اونم داشت دنبال من میگشت، وقتی چشم تو چشم شدیم بهم پوزخند زد و به اجرای کنسرتشون ادامه دادن، نزدیک چند ساعت کنسرت ادامه داشت، توی این چند ساعت، چندین آهنگ خوندن. بالاخره بعد از مدتی آهنگ خوندنشون تموم شد. کل اعضا مدتی روی صحنه موندن و با آرمی ها گپ زدنگ در حالی که جونگکوک روی صحنه بود، از بالای استیج جلوی صندلی من ایستاد و بهم نگاه کرد، قیافش خیلی کیوت بود و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. گوشیم رو در آوردم تا از قیافه کیوتش عکس بگیرم. وقتی فهمید میخوام ازش عکس بگیرم، برام ژست گرفت. توی یکی از عکس ها، دستم رو به شکل یه قلب نصفه درست کردم، جونگکوک هم وقتی فهمید میخوام چیکار کنم، دستش رو به شکل قلب نصفه درست کرد و کنار دستم گذاشت و قلب رو کامل کرد و از این صحنه عکس گرفتم. بعد از مدتی یه آتیش بازی بزرگی توی آسمون درست شد که باعث شد همه محو تماشای اون بشن. وقتی آتیش بازی تموم شد، همه دوباره به صحنه نگاه کردیم که متوجه شدیم اونا رفتن قطعاً توی پشت صحنه هستن. آرمیا کم کم شروع به رفتن کردن و من و دیانا یواشکی به پشت صحنه رفتیم و اعضا رو خسته و عرق کرده دیدیم. به همشون سلام کردیم و بعدش جونگکوک رو دیدم که روی یه صندلی نشسته بود و داشت خستگی در میکرد، به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
-عه... سلام عزیزم...
+سلام...
سرش رو روی شونم احساس کردم سرم رو کمی کج کردم و بهش نگاه کردم و متوجه چشمای بسته شده و قیافهی کیوتش شدم.
-عشقم... خیلی خستم.
دستم رو روی سرش گذاشتم و سرش رو نوازش کردم و همزمان با موهاش بازی کردم.
+خسته نباشی عزیزم... استراحت کن.
اینم از پارت جدید... ماچ به کله یک یکتون💋
بدرودددد🫡
شرط:
Like:25
Comment:25
*کوک ویو*
+خدافظ عزیزم...
-صبر کن...
+بله؟
-نمیخوای... بوسم کنی؟
+هاا؟
-نگو که خجالت میکشی؟
+م-من... ن-نه بابااا...
گونه هاش از حرفام سرخ شد و مشخص بود که خجالت میکشه اما بالاخره بهم نزدیک شد، وقتی بالاخره لبش رو روی لبم گذاشت، صورتش رو با دستام با اشتیاق قاب کردم و عمیقا بوسیدمش. خیلی وقت بود طعمش رو نچشیده بودم. بعد از چند ثانیه از هم جدا شدیم، حالا گونه هاش قشنگ قرمز شده بود. سریع در ماشین رو باز کرد و از ماشین پیاده شد و بعدش در رو بست. با دیدن لپای سرخش، چشمای گرد و بامزش و دویدن کیوتش برای فرار کردن، سعی کردم نخندم و لبخندی زدم.
-خدافظ عزیزم... فردا میبینمت.
+منم همینطور...
به سمت خونه رفت. وقتی که مطمئن شدم توی خونه رفت، حرکت کردم به سمت خونهی خودم.
*دو ماه بعد*
دو ماه از اون روز گذشته و نزدیک یک هفته هست که برای اجرای آهنگ جدیدمون تمرین میکنیم. من و ا/ت دوباره مثل قبل شدیم، حتی شاید هم بهتر، طوری که هردومون وابستهی همدیگه شده بودیم. خلاصه... بعد از یک هفته، بالاخره قراره امشب اولین اجرای آهنگ جدیدمون رو انجام بدیم. (هارو: مثلا یه آهنگ جدید با هم نوشتن و خوندن دیگه)
و مثل همیشه پرنسس من هم قراره با دوستش بیاد. خیلی ذوق دارم دوباره ببینمش، هر چند از دیدنش فقط ۳ ساعت گذشته. با اعضا پشت صحنه بودیم و همگی برای اجرا آماده شدیم و حدودا ۳۰ دقیقه مونده بود و دقیقه ها برام خیلی کند میگذشت، چون میخواستم هرچه زودتر پرنسسم رو ببینم. بالاخره انگار بعد از یه ابدیت این ۳۰ دقیقه گذشت، با شروع شدت بیت آهنگ، هر هفتامون به صحنه هجوم آوردیم. با ورود ما تموم آرمی ها از خوشحالی جیغ و فریاد میزدن. از اونجایی که ا/ت قشنگم و دیانا روی صندلی های وی آی پی نشسته بودم، به ردیف جلو نگاه کردم، شروع به خوندم آهنگ کردم و همزمان دنبال ا/ت گشتم. بالاخره با دیدن اون صورت کیوتش چشمام از هیجان گشاد شد و با خوشحالی به اجرای کنسرت ادامه دادم. متوجه چشمک زدن تهیونگ در کنارم به دیانا شدم، انگار اونم از دیدن دیانا خوشحال شد.
*ا/ت ویو*
چند دقیقهای با دیانا روی صندلی نشسته بودیم و حرف میزدیم. بالاخره بعد از مدتی کنسرت شروع شد. بین اعضا چشمم فقط دنبال جونگکوک بود، بالاخره دیدمش و از دیدن دوبارش ذوق کردم، انگار اونم داشت دنبال من میگشت، وقتی چشم تو چشم شدیم بهم پوزخند زد و به اجرای کنسرتشون ادامه دادن، نزدیک چند ساعت کنسرت ادامه داشت، توی این چند ساعت، چندین آهنگ خوندن. بالاخره بعد از مدتی آهنگ خوندنشون تموم شد. کل اعضا مدتی روی صحنه موندن و با آرمی ها گپ زدنگ در حالی که جونگکوک روی صحنه بود، از بالای استیج جلوی صندلی من ایستاد و بهم نگاه کرد، قیافش خیلی کیوت بود و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. گوشیم رو در آوردم تا از قیافه کیوتش عکس بگیرم. وقتی فهمید میخوام ازش عکس بگیرم، برام ژست گرفت. توی یکی از عکس ها، دستم رو به شکل یه قلب نصفه درست کردم، جونگکوک هم وقتی فهمید میخوام چیکار کنم، دستش رو به شکل قلب نصفه درست کرد و کنار دستم گذاشت و قلب رو کامل کرد و از این صحنه عکس گرفتم. بعد از مدتی یه آتیش بازی بزرگی توی آسمون درست شد که باعث شد همه محو تماشای اون بشن. وقتی آتیش بازی تموم شد، همه دوباره به صحنه نگاه کردیم که متوجه شدیم اونا رفتن قطعاً توی پشت صحنه هستن. آرمیا کم کم شروع به رفتن کردن و من و دیانا یواشکی به پشت صحنه رفتیم و اعضا رو خسته و عرق کرده دیدیم. به همشون سلام کردیم و بعدش جونگکوک رو دیدم که روی یه صندلی نشسته بود و داشت خستگی در میکرد، به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
-عه... سلام عزیزم...
+سلام...
سرش رو روی شونم احساس کردم سرم رو کمی کج کردم و بهش نگاه کردم و متوجه چشمای بسته شده و قیافهی کیوتش شدم.
-عشقم... خیلی خستم.
دستم رو روی سرش گذاشتم و سرش رو نوازش کردم و همزمان با موهاش بازی کردم.
+خسته نباشی عزیزم... استراحت کن.
اینم از پارت جدید... ماچ به کله یک یکتون💋
بدرودددد🫡
شرط:
Like:25
Comment:25
- ۱.۷k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط