نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²⁸ | اون مال منه

دستِ جونکوک رویِ بازویِ «ات» لرزید، انگار که می‌خواست با تمامِ وجود او را در میانِ دستانش زندانی کند، اما مجبور بود. «ات» با نگاهی که ترکیبی از نگرانی و اطمینان‌بخشی بود، سرش را تکان داد. او می‌دنست که جونکوک اگر همین الان از کنارِ آن سرانِ مافیا جدا شود، قدرتِ خود را در برابرِ آن‌ها نشان می‌دهد؛ و جونکوک، مردی بود که از عقب‌نشینی متنفر بود.
«ات» در کنارِ تهیونگ و کیان حرکت کرد. تهیونگ با نگاهی که مثلِ عقاب رویِ هر حرکتِ مشکوکی در سالن قفل شده بود، جلوتر از آن‌ها قدم برمی‌داشت. کیان هم مثلِ یک سایه‌یِ مرگبار، در سمتی دیگر از «ات» قرار گرفته بود؛ دستش داخلِ کتِ رسمی‌اش بود، جایی که اسلحه همیشه آماده‌یِ خدمت بود.
آن‌ها از میانِ جمعیتِ پر از لباس‌هایِ مجلل و لبخندهایِ مصنوعی عبور کردند. صدایِ خنده‌هایِ بلندِ مردانِ مافیایی و طنینِ موسیقیِ کلاسیک، در گوشِ «ات» مثلِ صدایِ وزوزِ مگس‌هایِ آزاردهنده می‌پیچید. او حس می‌کرد صدها جفت چشم، مثلِ تیغ‌هایِ سرد، لبه‌یِ لباسِ مشکی‌اش را می‌خراشند.
وقتی از درهایِ عظیمِ تالار خارج شدند، هوایِ سردِ شب مثلِ یک ضربه‌یِ ناگهانی به صورتشان خورد. پارکینگِ اختصاصیِ عمارت، در زیرِ نورِ کم‌جانِ چراغ‌هایِ دیواری، مثلِ یک صحنه از یک فیلمِ جنایی، تاریک و وهم‌آلود به نظر می‌رسید.
«باید سریع‌تر برسیم به ماشین،» تهیونگ زیرلب گفت، در حالی که چشمانش مدام در تاریکیِ بینِ ستون‌ها می‌چرخید.
«ات» کمی لرزید. سرمای شب با لرزشِ خفیفِ شانه‌هایش ترکیب شده بود. او دستش را به سمتِ شالِ خزِ سفیدش برد تا خودش را بپوشاند، اما ناگهان، در میانه‌یِ راه، متوجهِ یک حرکتِ غیرعادی در سایه‌یِ یکی از ستون‌هایِ سنگیِ بزرگ شد.
«کیان! اونجا!» «ات» با صدایی که تقریباً به زور به گوش می‌رسید، اشاره کرد.
کیان در یک چشم به هم زدن، به سمتِ آن ستون دوید، اما قبل از اینکه بتواند واکنش نشان دهد، صدایی خشک و فلزی از تاریکی بلند شد. «تِنگ!»
ناگهان، سه مرد با ماسک‌هایِ سیاه، از دلِ تاریکی بیرون پریدند. آن‌ها نه از آن‌هایی بودند که در مراسم دیده می‌شدند، بلکه حرکت‌هایشان بسیار حرفه‌ای‌تر و بی‌صدا بود؛ مثلِ سایه‌هایی که از خودِ شب جدا شده باشند.
«ات» خواست فریاد بزند، اما قبل از اینکه حتی هوا از ریه‌هایش خارج شود، یکی از مردان با سرعتی باورنکردنی به سمتش هجوم آورد. او یک دستمالِ خیس به بویِ تندِ کلر و موادِ شیمیایی، رویِ دهان و بینیِ «ات» فشار داد.
«نه… جونکوک…» آخرین کلمه‌یِ «ات»، فقط یک هق‌هقِ بی‌صدا بود که در میانه‌یِ تقلا، در گلویش خفه شد.
در همین لحظه، تهیونگ اسلحه را بیرون کشید و شلیک کرد، اما یکی از مردان با یک حرکتِ نمایشی، تهیونگ را با ضربه‌یِ آرنج از پا درآورد. کیان هم درگیرِ درگیریِ شدیدی با دو نفرِ دیگر شد. صدایِ برخوردِ مشت‌ها و فریادهایِ کوتاه در فضایِ ساکتِ پارکینگ پیچید.
«ات» چشمانش سیاهی رفت. آخرین چیزی که حس کرد، لرزشِ زمین زیرِ پاهایش و احساسِ سنگینیِ بدنِ خودش بود که رویِ آسفالتِ سردِ پارکینگ افتاد. او حس کرد که دست‌هایِ خشن و سردی او را از زمین بلند می‌کنند.
قبل از اینکه کاملاً در تاریکیِ مطلق فرو برود، صدایِ خشن و بی‌روحِ یکی از مردان را شنید که زیرِ لب گفت: «برید! قبل از اینکه اون هیولا جونکوک برسه اینجا!»
چند لحظه بعد، سکوتِ مرگبارِ دوباره به پارکینگ برگشت. تنها چیزی که در آنجا باقی مانده بود، شالِ سفید و درخشانِ «ات» بود که با نسیمِ سردِ شب، رویِ زمینِ آلوده به روغن و خاک، تکان می‌خورد؛ مثلِ یک پرِ سفید که در میانه‌یِ یک جنگِ تاریک، گم شده باشد.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁹ | اون مال منهصدایِ قدم‌هایِ سن...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁰ | اون مال منهسه روز گذشته بود....

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁷ | اون مال منهبه محض اینکه درها...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁶ | اون مال منهشب به نیمه رسیده ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹² | ترسبعد از صرف ناهار، دایول و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط