『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³³

سه روز بعد...

جونگکوک داخل یک کافه‌ی کوچک نشسته بود. کلاهش را تا روی چشم‌هایش پایین کشیده بود و روزنامه‌ی همان روز را ورق می‌زد. تیتر بزرگ صفحه‌ی اول نوشته بود: «درگیری مسلحانه در بندر با نیروی پلیس ؛ عاملان فرار کردند.» نامی از لوکا نبود. جونگکوک با تمسخر پوزخند زد.
جونگکوک : همیشه همینطوره...آدمای اصلی هیچ‌وقت توی خبرها نیستن.
با کلافگی روزنامه رو بست و از کافه بیرون آمد. همین که چند قدم دور شد، نگاهش به مردی افتاد که از ساختمان روبه‌رو خارج می‌شد. همان مرد را قبلاً در اسکله دیده بود...یکی از افراد نزدیک لوکا. جونگکوک بی‌درنگ سرش رو پایین انداخت و با فاصله دنبالش راه افتاد.

....

تهیونگ تازه از بیمارستان مرخص شده بود . دکتر اصرار کرده بود چند روز استراحت کند اما او حتی مستقیم به خانه هم نرفت. داخل ماشین نشست. روی صندلی کنار دستش...پرونده‌ی مأموریت قرار داشت. چند لحظه به آن خیره ماند ، آهسته آن را برداشت و اولین صفحه را باز کرد. بالای صفحه نوشته شده بود : « هدف مأموریت: نفوذ به جئون جونگکوک و شناسایی محل اختفای لوکا » تهیونگ چند ثانیه فقط به این جمله نگاه کرد و بعد...بدون هیچ تردیدی، تمام برگه‌ها را یکی‌یکی از پرونده بیرون کشید ؛ صدای پاره شدن کاغذها داخل ماشین پیچید . تکه‌های پرونده را روی صندلی رها کرد. دیگه نمی‌خواست حتی یک کلمه از اون مأموریت باقی بمونه . همون لحظه تلفنش زنگ خورد : « ته‌سونگ » .
تهیونگ چند ثانیه به صفحه نگاه کرد...و بعد تماس را رد کرد.
چند لحظه بعد...پیامی آمد.
ته‌سونگ : «دیگه از این لحظه، بدون حمایت ما پیش میری. هر اتفاقی بیفته، خودت مسئولشی.»
تهیونگ صفحه رو خاموش کرد و زیر لب گفت
تهیونگ : به درک...
و ماشین رو روشن کرد.

......

جونگکوک مرد را تا یک ساختمان قدیمی تعقیب کرد. مرد بعد از چند بار نگاه کردن به اطراف، وارد ساختمان شد. جونگکوک چند دقیقه صبر کرد ، بعد آرام از دیوار پشتی بالا رفت و خودش رو به پشت‌بام رساند. پنجره‌ی سقف یکی از اتاق‌ها نیمه‌باز بود. آروم خودش رو به پنجره رسوند و از لای آن داخل رو نگاه کرد. دو مرد دور میز ایستاده بودند. یکی از آن‌ها همان فردی بود که تعقیبش کرده بود.
_ رئیس گفته امشب همه چیز آماده باشه
+ خودش هم میاد؟
_ آره...آخرین جلسه قبل از انتقال محموله‌ست...
جونگکوک نفسش را در سینه حبس کرد . امشب...بالاخره فرصتش رسیده بود اما درست وقتی خواست عقب بکشد...پاش روی لوله‌ی فلزی رفت و سر خورد

بنگ !

لوله به لوله دیگری برخورد کرد و صدایشان در پشت بام پیچید . هر دو مرد همزمان سرشان را به سمت پنجره برگرداندند.
_ کی اونجاست؟!
جونگکوک بدون معطلی خودش را از پشت‌بام پایین انداخت. صدای فریاد مردها بلند شد.
_ بگیرینش!
جونگکوک شروع به دویدن کرد.
در همون لحظه، چند کوچه آن‌طرف‌تر...تهیونگ که تازه به همان محله رسیده بود، صدای شلیک گلوله را شنید. قلبش فرو ریخت. بی‌اختیار گاز ماشین را تا آخر فشار داد و به سمت صدا رفت

.....ادامه دارد
دیدگاه ها (۷)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁵افراد لوکا اسلحه‌ هایشان...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³² باران بی‌وقفه می‌بارید....

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³¹جونگکوک از اسکله دور شد....

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹³_ تکون نخورید !تهیونگ : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط