پارت 3

پارت 3
پادشاهی اژدها‌نمایان
بازار مثل هر پنجشنبه بازار دیگه شلوغه. اول میره سراغ غرفه ای که میوه میفروشن. چند کیلو میوه میخره و میره سراغ گوشت فروشی. یک کیلو گوشت و بعدش همینطور که میره سمت خونش بقیه ی غرفه ها رو تماشا میکنه. همینطور که بازار داره به تهش میرسه چشمش به یه غرفه ی بدلیجات و عتیقه فروشی میرسه. اعتراف نمیکنه ولی اون چیزا واقعا چشم گیرن. به خاطر همین ناخودآگاه نزدیک میشه و تماشا میکنه.
- چیزی چشم شما رو گرفته خانم جوان؟
+ ها؟ عام نه ممنون.
- مطمئنید؟
+ آره فقط برای تماشا اومدم. این چیزا به درد من نمی خوره.
- اووو چه عجیب. باشه پس، اگه می خوای تماشا کنی بفرما.
+ ممنون.
بلارز به میز غرفه نزدیک میشه و خوب تماشا میکنه. همینطور که بدلیجات و از نظر میگذرونه یه گردنبند با یاقوت سرخ و رگه های مشکی توجهش و جلب میکنه.
- اوه عزیزم. این گردنبند خیلی خاصه و با بقیه فرق داره.
+ چه فرقی؟
- میتونم بگم واقعی تره. اگه توجهت و جلب کرده میتونی برش داری.
+ یعنی بدون پول؟
- من زندگی تو رو میدونم عزیزم. لازم نیس بهم پول بدی.
+ ها؟ الان داری به من ترحم می کنی؟ من نیازی بهش ندارم.
بلارز ۳ سکه ی ۲۵ خالی روی میز اون پیرزن فروشنده میذاره. ( خال khal واحد پولشون. )
- قیمتش باید همین باشه دیگه نه؟
+ زیادم هست عزیزم.
- حیف.
بلارز گردنبند و بر میداره و توی جیب کتش میذاره و به همراه بقیه ی خرید هاش به خونش میره.
دیدگاه ها (۰)

پارت 2پادشاهی اژدها‌نمایانتصویر توی آینه دقیقا چشمای خسته اش...

پارت 1پادشاهی اژدها‌نمايان یه روز برفی بود. البته الان یه هف...

رمان نخ سرخ عشق              part2وایی از این نگاه کردن بقیه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط