بچه ها سره شب خواهر زاده م روی بالشت نشسته بود، داشت واسه
بچه ها سره شب خواهر زاده م روی بالشت نشسته بود، داشت واسه خودش بازی میکرد
یه دفه آبجیم باعصبانیت اومد طرفش وگفت این لامصب الاغ نیس که سوارش شدی اسبه...
هیچی دیگه خونه رفت روهوا
یه دفه آبجیم باعصبانیت اومد طرفش وگفت این لامصب الاغ نیس که سوارش شدی اسبه...
هیچی دیگه خونه رفت روهوا
- ۱.۳k
- ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط