خراش هایی از جنس عشق
خراش هایی از جنس عشق!!!!!
روزی پسرکی لباس هلیش را در اورد و داخل دریاچه نزدیک خونه شان شیرجه زد.مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.ناگهان تمساحی را دید که به ارامی به پسرش نزدیک میشد.وحشت زده به سمت دریاچه دوید و فریادکنان پسرش را صدا زد.تمساح با یک چرخش پاهای کدوک را به دهان گرفت اما مادر رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر انقدر زیاد بود که نمیگذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی در حال عبور صدای فریادهای مادر را شنید؛دوید و با چنگک بر سر تمساح زد و او را فراری داد.پسرا را به بیمارستان رساندند،۲ ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند.پاهایش با ارواره های تمساح سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم های مادرش مانده بود.خبرنگار در مصاحبه ازش خواست جای زخم هایش را نشان دهد.پسر با ناراحتی زخم های پایش را نشان داد.سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:این زخم ها را دوست دارم،این ها خراش های عشق مادرم به من است!!!
«گاهی مثل یک کودک قدرشناس،خراش های عشق خداوند را،به خودت نشان بده؛خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند...»
روزی پسرکی لباس هلیش را در اورد و داخل دریاچه نزدیک خونه شان شیرجه زد.مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.ناگهان تمساحی را دید که به ارامی به پسرش نزدیک میشد.وحشت زده به سمت دریاچه دوید و فریادکنان پسرش را صدا زد.تمساح با یک چرخش پاهای کدوک را به دهان گرفت اما مادر رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر انقدر زیاد بود که نمیگذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی در حال عبور صدای فریادهای مادر را شنید؛دوید و با چنگک بر سر تمساح زد و او را فراری داد.پسرا را به بیمارستان رساندند،۲ ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند.پاهایش با ارواره های تمساح سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم های مادرش مانده بود.خبرنگار در مصاحبه ازش خواست جای زخم هایش را نشان دهد.پسر با ناراحتی زخم های پایش را نشان داد.سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:این زخم ها را دوست دارم،این ها خراش های عشق مادرم به من است!!!
«گاهی مثل یک کودک قدرشناس،خراش های عشق خداوند را،به خودت نشان بده؛خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند...»
- ۸۵۲
- ۲۵ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط