چندشاتی شوگا

چندشاتی شوگا

part 5

یهو در باز شد..
پسر کوچولو با دستای کوچولوش وارد شد

×ماما...

-گمشو بیرون

×آمااا(مامان)

شوگا خواست لقدی به پسر بزنه که متوجه شد اون فقط یه بچس و مقصر هیچی نیست..

نفس عمیقی کشید و هیون‌رو بغل کرد و از اتاق بیرون برد..

-آجوما...

بله ارباب..؟

-این بچه رو نگه دار، ات رو هم وقتی بهوش اومد بیارش اتاق من

چشم..

پسر رو از بغل شوگا‌گرفت و رفت.

شوگا به سمت اتاق بالا رفت و کمی دراز کشید

پرش زمانی ۴ ساعت بعد

ات ویو

با درد چشام‌رو باز کردم..
دوباره داخل همون اتاق بودم.. بدنم‌رو حس نمیکردم..

در باز شد و یه زن‌مسن اومد داخل..
چقدر آشنا بود..

+آ...آجوما.. خودتی؟!

دخترم..

با اشک بغلش کرد

+آخ..

چیشد؟ خوبی

+بدنم‌درد‌میکنه..

الهی بگردم..

+هیون... پسرم..‌ کجاست؟(با ترس)

چیزی نیست.. من‌مراقبشم..

+میخوام ببینمش..

فعلا نمیتونی.. باید بری پیش ارباب

+هق.. نمیخوام

ازدواج کردی؟

+چی؟ معلومه که نه!

پس اون‌پسر، از کیه؟!
دیدگاه ها (۰)

چندشاتی شوگاpart 6+ اون‌بچه شوگاست.. من و شوگاچی؟! پس‌چرا به...

چندشاتی شوگاpart ۷+اون بچه مال من و توست‌.-چی؟!...+اون‌پسر‌م...

چندشاتی شوگاpart 4در باز شد..شوگا وارد شد..وای...- به به ات ...

چندشاتی شوگاpart 3همینطور هدفون رو روی گوشم گذاشتم و شروع کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط