مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید
هیچکس به او کار نمیداد
همه میگفتند :
تو به هیچ دردی نمیخوری.
یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند ،
مداد سفید تا صبح
ماه کشید
مهتاب کشید
و آنقدر
ستاره کشید که
کوچک و کوچکتر شد
صبح توی جعبه مداد رنگی
جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد .....
به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم نباشیم ....
دیدگاه ها (۵)

ته این کوره ره ملتهب رو به کجیمن تو را یافته بودم،توی الماسی...

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباستآنجا که باید دل به دریا زد هم...

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" تو را دوست تر د...

تار جانان به خانه ی ما ماندرفت جانان و تار او جا ماندماند تا...

ستاره‌ای به نام اتروز یکشنبه‌ی هیجان‌انگیزی در سئول بود. بزل...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۰ | «اولین روزهای ما.....

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۰۷ | «یک سورپرایز کوچک...

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط