چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانیها

چشم ها پرسشِ بی پاسخ حیرانیها
دستها تشنه ی تقسیمِ فراوانیها

با گُلِ زخم ، سرِ راه تو آذین بستیم
داغهای دلِ ما ، جای چراغانیها

حالیا دست کریم تو برای دلِ ما
سرپناهی است در این بی سر و سامانیها

وقت آن شد که به گُل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشتِ تو آغاز گلِ افشانیها

فصلِ تقسیمِ گُل و گندم و لبخند رسید
فصلِ تقسیم غزل ها و غزلخوانیها

سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت‌ِ عریانیها

چشم تو لایحیه ی روشن آغاز بهار
طرحِ لبخندِ تو پایانِ پریشانیها
دیدگاه ها (۲)

جز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوختباری از شمع ار نپرسی از شب...

از هیاهوی واژه ها خسته اممن سکوتم رااز اوراق سپید آموخته ام ...

دستِ عشق از دامنِ دل دور باد ! می توان آیا به دل دستور داد ؟...

من گرفتار شبم در پی ماه آمده امسیب را دست تو دیدم به گناه آم...

« شیطون کوچولوی من »فصل دوم(آنا)چند روز گذشته به همین روال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط