Ourlifeagain

#Our_life_again
#ᏢᎪᎡͲ_⁴¹

حقیقتا حرف دهنمو نمیفهمیدم......
صدامو بردم بالا....
همون صدای گرفته‌رو
+تو چیکاره منی؟ تو چه صنمی با من داری که به خودت حق میدی منو بازخواست کنی؟
تعجبتو میشد از تو چشماش خوند.....
پتو رو کنار زدم.....یه پالتو و کلاه پشمی و ماسک و شلوار برداشتم.....
رفتم داخل حموم و لباسم رو عوض کردم......
یه شال گردنم انداختم دور گردم و از اتاق زدم بیرون.....
پله هارو سریع اومدم پایین...
که صدای باز بسته شدن در اتاقم به گوش رسید‌....
&کدوم گورستونی داری میری!
-یونجی صبر کن....
کفشام رو پوشیدم و رفتم بیرون....
دیگه هیچی برام مهم نبود....
درسته...
دقیقا همینطور که یوری گفت داشتم میرفتم آرامگاه مادربزرگم.‌...
مامانم....بابام....بابابزرگم....عمو و عمه هام....همه بهمون ظلم کردن.....
هیچوقت کتک هایی که ازشون خوردیم رو یادم نمیره....
هیچوقت موقعی که شعر های داداشم رو پاره کردن رو یادم نمیره....
هیچوقت توهین هایی که بهم کردن رو یادم نمیره.....
هیچوقت موقعی که میخواست منو بزور به پسرعموم بدن رو یادم نمیره....
اصلا از همونجا شروع شد....
دیدگاه ها (۰)

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁴¹۱۸ سالم بود....بعد از بهم زدن با سه ه...

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁴²من رسما کارآموز شده بودم.‌..بعد چند و...

#Our_life_again#ᏢᎪᎡͲ_⁴⁰نه مطمئنم اون نیست....-این کیه؟+ببینم...

°•مراسم خیریه آگاهی از سرطان سینه{Love Your W 2025}برگزار شد...

𝑬𝒙 𝒅𝒆𝒂𝒓𝑷𝟑𝑱𝒆𝒐𝒏 𝒌𝒂𝒚𝒍𝒊جیسون آروم از آیون جدا شد و به چشم های آی...

عشق فراموش شده

part 1ا/تصبح با صدای گوشی بیدارم شدم یکم نشستم تو تخت به دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط