پسر بد
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 8
ویو تهیونگ
با کوک تو اتاقم بودیم.
تهیونگ: جونگکوک: امروز وقتشه که مایک رو هرچه سریع تر بکشیم.
جونگکوک: ولی...
تهیونگ: ولی چی؟ هان؟ بزاریم اون تمام داراییمون رو بکشه بالا؟ هع شرم آوره. اون حرــومی بیشرف رو باید همین امروز بکشیم.
جونگکوک: پس امیلی چی؟ اون بزور وارد باند مایک شده اون وگرنه کارش رو از دست میده.
تهیونگ: اون امیلی قبل اینکه بخواد جاسوس بشه باید فکر اینجاش رو میکرد. هع فکر میکنه من نمیفهمم برای جاسوسی اومده.(کلافه و عصبی)
جونگکوک: بنظر من داخل باند مافیایی خودمون بیاریمش.
تهیونگ: کوک واقعا؟ مسخرس...
جونگکوک: دختر قویه... زرنگه شاید بتونیم با اون لی یونا رو پیدا کنیم.
تهیونگ: خودمون داریم خودمون رو میندازیم تو چاه. یعنی چی که دختر زرنگیه.
جونگکوک: بهم اعتماد کن.
تهیونگ: هر وقت بهم میگی بهم اعتماد کن بیشتر استرس میگیرم.
جونگکوک: همچی با من فقط اعتماد کن.
تهیونگ: خب باشه حالا هم مایک رو تا امشب پیدا کنین و ببرینش جای همیشگی تازه امیلی هم باید این صحنه رو تماشا کنه.
تهیونگ جام شراب رو برداشت.
پوزخندی زد و نوشید.
_______~_~______
ویو یونا.
تو اتاق بودم. حوصلم سر رفته بود.
گوشیم رو روشن کردم و زنگ الین زدم.
الین: جونم یونا کاری داشتی؟
یونا: ببین میخوام از لیم سولی اطلاعات جم کنی تا امشب برام بفرست.
الین: حله.
قطعش کردم.
بهتره برم با کاترین حرف بزنم.
از اتاق اومدم بیرون.
پام درد کرد یکدفعه سرمو دادم پایین که پامو ببینم به یکی برخوردم بازم جونگکوک.
جونگکوک: هی تو باید بری چشم پزشکی امروز دوبار بهم برخوردی.
یونا: هع برو بابا خودت جلو پات رو ببین.
جونگکوک: ولی یه دکتر برو.
یونا: بیام بزنمت؟
جونگکوک یونا رو چسبوند به دیوار و نزدیکش شد.
جونگکوک: حواست به خودت باشه دختر کوچولو.
یونا: هع چه کصشعر میگی.
جونگکوک: دختره ی ابدول آبادی.
یونا: پسره ی زشت
جونگکوک: دختره ی بو گندو
یونا: پسره ی خل و چل
جونگکوک: دختره ی صورت مخرج
یونا: پسره ی عوضی.
تهیونگ اومد کنارمون وایساد ساکت شدیم.
تهیونگ: چتونه؟
جونگکوک: امروز دو بار بهم خورد
یونا: تو بهم خوردی
جونگکوک: نه تو خوردی
یونا: تو خوردی بهم.
جونگکوک: میگم تو بهم خوردی.
تهیونگ: بسههه (عربده)
ساکت شدیم.
کاترین از پله ها اومد بالا.
هممون نگاهش کردیم.
کاترین: ها چتونه. داداش من دارم میرم خونه پیش مامان. بای بای.
یونا: کاترین بیا پیشم.
کاترین رو بغل کردم.
نمیدونم چرا ولی خیلی برام دوست داشتنی بود. مامانش موقعی که باردار بود. همش بهم میگفت اگه بچم به دنیا اومد باید خودتو تهیونگ مراقبش باشین. برا همین هنوز از بچگی تا الان تو دلم مونده بود.
رهاش کردم و لپش رو بوسیدم. خندید.
بعد رفت از عمارت بیرون.
جونگکوک: کاترین رو خیلی دوست داریی؟
یونا: آره عین خواهرمه.
نگاهای تهیونگ بهم سنگین شد. سعی کردم توجه نکنم.
وارد اتاقم شدم.
و رو تخت دراز کشیدم.
شب شد.
تو اتاق بودم که اس ام اس برام اومد.
بازش کردم. الین بود. اطلاعات سولی بود.
نخوندمش تا یه مدت دیگه بخونمش.
که در اتاقم رو زدن.
گوشی رو زیر بالشت قایم کردم و درو باز کردم. تهیونگ بود.
تهیونگ: لباست رو بپوش قراره ببرمت جایی.
بعد رفت شکه شدم.
در اتاق رو بستم.
یه لباس انتخاب کردم.
پوشیدمش و آرایش هم کردم.
(اسلاید دوم لباس)
بعد از اتاق اومدم بیرون.
رفتم پایین از پله ها.
بعد از عمارت زدم بیرون و سوار ماشین شدیم.
تهیونگ راننده بود جونگکوک هم جلو نشسته بود براهمین منم اومدم عقب.
۱۷ مین طول کشید تا رسیدیم.
انگار متروکه بود وارد شدیم.
با صحنه ای مواجه شدم که بدنم لرزید.
امیدوارم خشتون اومده باشه. ☆
#فیک#تهیونگ#آرمی#سلین#جونگکوک #تهکوک#جیمین#رمان
☆_bad boy_☆
Part: 8
ویو تهیونگ
با کوک تو اتاقم بودیم.
تهیونگ: جونگکوک: امروز وقتشه که مایک رو هرچه سریع تر بکشیم.
جونگکوک: ولی...
تهیونگ: ولی چی؟ هان؟ بزاریم اون تمام داراییمون رو بکشه بالا؟ هع شرم آوره. اون حرــومی بیشرف رو باید همین امروز بکشیم.
جونگکوک: پس امیلی چی؟ اون بزور وارد باند مایک شده اون وگرنه کارش رو از دست میده.
تهیونگ: اون امیلی قبل اینکه بخواد جاسوس بشه باید فکر اینجاش رو میکرد. هع فکر میکنه من نمیفهمم برای جاسوسی اومده.(کلافه و عصبی)
جونگکوک: بنظر من داخل باند مافیایی خودمون بیاریمش.
تهیونگ: کوک واقعا؟ مسخرس...
جونگکوک: دختر قویه... زرنگه شاید بتونیم با اون لی یونا رو پیدا کنیم.
تهیونگ: خودمون داریم خودمون رو میندازیم تو چاه. یعنی چی که دختر زرنگیه.
جونگکوک: بهم اعتماد کن.
تهیونگ: هر وقت بهم میگی بهم اعتماد کن بیشتر استرس میگیرم.
جونگکوک: همچی با من فقط اعتماد کن.
تهیونگ: خب باشه حالا هم مایک رو تا امشب پیدا کنین و ببرینش جای همیشگی تازه امیلی هم باید این صحنه رو تماشا کنه.
تهیونگ جام شراب رو برداشت.
پوزخندی زد و نوشید.
_______~_~______
ویو یونا.
تو اتاق بودم. حوصلم سر رفته بود.
گوشیم رو روشن کردم و زنگ الین زدم.
الین: جونم یونا کاری داشتی؟
یونا: ببین میخوام از لیم سولی اطلاعات جم کنی تا امشب برام بفرست.
الین: حله.
قطعش کردم.
بهتره برم با کاترین حرف بزنم.
از اتاق اومدم بیرون.
پام درد کرد یکدفعه سرمو دادم پایین که پامو ببینم به یکی برخوردم بازم جونگکوک.
جونگکوک: هی تو باید بری چشم پزشکی امروز دوبار بهم برخوردی.
یونا: هع برو بابا خودت جلو پات رو ببین.
جونگکوک: ولی یه دکتر برو.
یونا: بیام بزنمت؟
جونگکوک یونا رو چسبوند به دیوار و نزدیکش شد.
جونگکوک: حواست به خودت باشه دختر کوچولو.
یونا: هع چه کصشعر میگی.
جونگکوک: دختره ی ابدول آبادی.
یونا: پسره ی زشت
جونگکوک: دختره ی بو گندو
یونا: پسره ی خل و چل
جونگکوک: دختره ی صورت مخرج
یونا: پسره ی عوضی.
تهیونگ اومد کنارمون وایساد ساکت شدیم.
تهیونگ: چتونه؟
جونگکوک: امروز دو بار بهم خورد
یونا: تو بهم خوردی
جونگکوک: نه تو خوردی
یونا: تو خوردی بهم.
جونگکوک: میگم تو بهم خوردی.
تهیونگ: بسههه (عربده)
ساکت شدیم.
کاترین از پله ها اومد بالا.
هممون نگاهش کردیم.
کاترین: ها چتونه. داداش من دارم میرم خونه پیش مامان. بای بای.
یونا: کاترین بیا پیشم.
کاترین رو بغل کردم.
نمیدونم چرا ولی خیلی برام دوست داشتنی بود. مامانش موقعی که باردار بود. همش بهم میگفت اگه بچم به دنیا اومد باید خودتو تهیونگ مراقبش باشین. برا همین هنوز از بچگی تا الان تو دلم مونده بود.
رهاش کردم و لپش رو بوسیدم. خندید.
بعد رفت از عمارت بیرون.
جونگکوک: کاترین رو خیلی دوست داریی؟
یونا: آره عین خواهرمه.
نگاهای تهیونگ بهم سنگین شد. سعی کردم توجه نکنم.
وارد اتاقم شدم.
و رو تخت دراز کشیدم.
شب شد.
تو اتاق بودم که اس ام اس برام اومد.
بازش کردم. الین بود. اطلاعات سولی بود.
نخوندمش تا یه مدت دیگه بخونمش.
که در اتاقم رو زدن.
گوشی رو زیر بالشت قایم کردم و درو باز کردم. تهیونگ بود.
تهیونگ: لباست رو بپوش قراره ببرمت جایی.
بعد رفت شکه شدم.
در اتاق رو بستم.
یه لباس انتخاب کردم.
پوشیدمش و آرایش هم کردم.
(اسلاید دوم لباس)
بعد از اتاق اومدم بیرون.
رفتم پایین از پله ها.
بعد از عمارت زدم بیرون و سوار ماشین شدیم.
تهیونگ راننده بود جونگکوک هم جلو نشسته بود براهمین منم اومدم عقب.
۱۷ مین طول کشید تا رسیدیم.
انگار متروکه بود وارد شدیم.
با صحنه ای مواجه شدم که بدنم لرزید.
امیدوارم خشتون اومده باشه. ☆
#فیک#تهیونگ#آرمی#سلین#جونگکوک #تهکوک#جیمین#رمان
- ۱.۷k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط