در آن روز تاريک و خاموش فصل خزان، وقتی ابرها آسمون رو فرا

در آن روز تاريک و خاموش فصل خزان، وقتی ابرها آسمون رو فرا گرفتن
سوار بر اسبی تنها، تنهاترين مسير این سرزمين رو می پيمودم
وقتی به خودم اومدم، خورشيد داشت غروب می کرد
در حالی که خونه اميدم در کوهستان بود
می دونم چيزی که قرار بود بشه، نشد
وجودم رو غمی طاقت فرسا فرا گرفته بود
ولی در اولين نگاه شعری رو می ديدم؛ که فرار واهی من از این ورطه رو به تصوير می کشيد
شعر ديوار های متروک و بی کس
شعر وجدان های افسرده
همه جا سرد و خشک بود
غوطه ور، برای پيدا کردن ذات زندگی.

برگرفته از آخرين ديالوگ فيلم Detachment
دیدگاه ها (۰)

روی کاغذ؛ حتی اگه درستی يا نادرستی يک گزاره بر ما پوشيده باش...

آنهایی که گندم صداقت را در آسیاب دروغ آرد می کنند نان انسانی...

کاملاً قابل درک است که چرا ما در بعضی شرایط از این جمله زیاد...

ما ز بالاییم و بالا می رویمما ز دریاییم و دریا می رویمما از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط