🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

قسمت چهارم: صدای پشت در

رینا تمام شب نتوانست بخوابد.

عکس هنوز روی میز بود.

هر بار به آن نگاه می‌کرد، یک سؤال جدید در ذهنش شکل می‌گرفت.

«پدرم و پدر جونگکوک... شریک بودن؟»

صدای قدم‌هایی از راهرو آمد.

رینا سریع عکس را برداشت و داخل کشوی میز گذاشت.

چند ثانیه بعد...

تق‌تق.

کسی به در زد.

رینا با تردید گفت:

«کیه؟»

صدایی آرام جواب داد:

«منم.»

رینا در را باز کرد.

جونگکوک پشت در ایستاده بود.

«هنوز بیداری؟»

رینا اخم کرد.

«معلومه.»

جونگکوک نگاهی به داخل اتاق انداخت.

«چیزی شده؟»

«آره.»

«چی؟»

رینا مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

«تو خیلی چیزا رو از من قایم می‌کنی.»

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

«درسته.»

«حداقل این یکی رو انکار نکردی.»

«چون دلیلی برای دروغ گفتن ندارم.»

رینا دست به سینه شد.

«پس درباره‌ی اون عکس بگو.»

چهره‌ی جونگکوک کمی جدی‌تر شد.

«هنوز نه.»

«باز شروع کردی؟!»

«رینا، بهت گفتم خطرناکه.»

«ولی این زندگی منه! حق دارم بدونم چرا مجبور شدم با یه رئیس مافیا ازدواج کنم!»

جونگکوک آرام گفت:

«تو مجبور نیستی به من اعتماد کنی.»

رینا جواب داد:

«خوبه، چون ندارم.»

جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.

«باشه.»

رینا انتظار داشت عصبانی شود، اما جونگکوک فقط برگشت.

قبل از اینکه برود، گفت:

«ولی اگر چیزی پیدا کردی، قبل از اینکه به کسی بگی، اول به من بگو.»

«چرا؟»

«چون ممکنه کسی عمداً بخواد تو رو به اشتباه بندازه.»

در بسته شد.

رینا چند لحظه همان‌جا ایستاد.

بعد دوباره کشوی میز را باز کرد.

عکس را برداشت.

پشت عکس چیزی نوشته شده بود.

رینا با دقت خواند:

«حقیقت در اتاق شرقی است.»

رینا زیر لب گفت:

«اتاق شرقی...؟»

او از اتاق بیرون آمد.

راهرو کاملاً ساکت بود.

چند قدم جلو رفت.

اما قبل از اینکه به اتاق شرقی برسد، صدایی از پشت سرش آمد.

«دنبال چیزی می‌گردی؟»

رینا برگشت.

یکی از افراد جونگکوک روبه‌رویش ایستاده بود.

رینا با تردید گفت:

«نه... فقط داشتم قدم می‌زدم.»

مرد لبخند زد.

«نصف شب؟»

«خوابم نمی‌برد.»

مرد به عکسی که در دست رینا بود نگاه کرد.

«اون عکس رو از کجا آوردی؟»

رینا فوراً عکس را پشتش پنهان کرد.

«چرا برات مهمه؟»

مرد چیزی نگفت.

فقط آرام نزدیک‌تر شد.

«بهتره برگردی اتاقت.»

رینا عقب رفت.

«تو کی هستی که بهم دستور می‌دی؟»

مرد لبخندش را از دست داد.

«کسی که خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی درباره‌ی این خونه می‌دونه.»

صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو آمد.

جونگکوک ظاهر شد.

«مشکلی پیش اومده؟»

مرد فوراً عقب رفت.

«نه، رئیس.»

جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.

«پس چرا اینجایی؟»

«داشتم گشت می‌زدم.»

«گشتت تموم شد. برو.»

مرد بدون حرف رفت.

جونگکوک به رینا نگاه کرد.

«گفتم قبل از اینکه چیزی پیدا کنی به من بگو.»

رینا عکس را بالا گرفت.

«پس اینو می‌دونی؟»

جونگکوک عکس را دید.

چهره‌اش برای اولین بار کاملاً تغییر کرد.

«این عکس رو از کجا آوردی؟»

رینا آهسته گفت:

«اتاقم.»

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد به سمت راهروی شرقی نگاه کرد.

«رینا...»

«چی؟»

«تو نباید وارد اون اتاق می‌شدی.»

رینا با تعجب پرسید:

«چرا؟»

جونگکوک جواب داد:

«چون اون اتاق از پنج سال پیش قفل بوده.»

رینا خشکش زد.

«پس چه کسی امشب درش رو باز کرده؟»

جونگکوک چیزی نگفت.

و همین سکوت، جواب سؤالش بود.
دیدگاه ها (۶)

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

🍷 شراب قرمزقسمت سوم: عمارت سیاهماشین جلوی یک عمارت بزرگ و تا...

🍷 شراب قرمزقسمت دوم: مهمان ناخواندهصدای شلیک هنوز توی گوش ری...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط