رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۶۷
دستشو روي بدنم کشید و تاپ و لباس زیرمو با هم
بالا زد که لبمو به دندون گرفتم.
همونطور که دستهاش روي بالا تنم بود بوسهاي به
لبم زد و نفس زنان گفت: تو مال منی.
بازم بوسیدم.
-همه چیزت مال منه.
فقط خیره نگاهش کردم.
زبونشو روي لبم کشید و عمیق بوسیدم.
-تو منو مست میکنی لعنتی.
لباسشو از تنش کند و باز به جون لبم افتاد که
اینبار دستمو توي موهاش فرو و همراهیش کردم.
#نیما
همونطور که متفکر خودکار رو به لبم میکشیدم به
لادن نگاه میکردم.
-عمرا اگه فهمیده باشه منم! میخواسته شاخ بازي
دراره.
جوابشو ندادم.
تموم فکر و حواسم به اون دخترهی جسوري بود که
توي چشمهام زل زد و تهدیدم کرد.
اولین دختري که نیما شاهرخیو تهدید کرد!
عجب جرئتی! عجب چهرهی تو دل برویی داشت!
لعنتی چه خوبم حرف میزد، تهدیدوار و بدون ترس!
-میفهمی چی میگم؟
با صداي داد لادن حواسمو بهش جمع کردم.
-دیدي گفتم هردوي دخترا ربطی به مهرداد و
ماهان دارند؟
نفس پر حرصی کشید.
-میگی چرا دختره همراه مهرداد بوده؟
شونهاي بالا انداختم.
-اینشو نمیدونم تنها چیزي که میدونم اینه که
باهاش راحت بود و بهش میگفت مهرداد.
زیرلب غرید: غلط میکنه!
نیشخندي زدم.
-چیه حسودیت شده؟
از جلش بلند شد و عصبی گفت :زر نزن بابا چرا باید حسودیم شه؟
-پس چرا عصبی شدي؟
-چون دختره گند میزنه به نقشههام!
لبخند مرموزي زدم.
-نه اتفاقا عالیه، لعنتی کاش سمت من بود، اگه بود
یه امتیاز بزرگ برامون بود.
پوزخندي زد.
-کی؟ اون دختره؟ عمرا!
صندلیمو عقب بردم و پاهامو روي میز گذاشتم.
همونطور که به سقف نگاه میکردم گفتم: باید یه کاري کنیم سمت ما بیاد، ازش خوشم میاد.
با حرص گفت: نیما!
خودکار رو روي میز پرت کردمو دستهامو زیر سرم
بردم.
زیر لب گفتم: اون لبش... اوف... اون چشمهاي
لعنتیش!
یه دفعه لادن با داد گفت: چی داري میگی واسه
خودت؟
اخمهامو توي هم کشیدم و بهش نگاه کردم.
-نبینم دیگه واسهی من صداتو بندازي پس سرت؟
حالیته که چی میگم؟
دندونهاشو روي هم فشار داد و به کیفش چنگ زد.
-من دارم میرم خونه.
بازم دستهامو زیر سرم بردم.
چرخی به صندلیم دادم.
-به سلامت.
-آخر شب میاي؟
بهش نگاه کردم.
-بهت خبر میدم.
-باشه، خداحافظ.
سري تکون دادم که بیرون رفت و در رو بست.
چشمهامو بستم.
چه چشمهاي جسوري! حیف تو نیست که کنار مهرداد باشی؟
لبمو با زبونم تر کرد.
تو لیاقتت بهترین از ایناست، مثلا یکی مثل من.
اگه آموزش ببینی واسه باند کمک خوبی میشی.
یه ملکهی جسور کنارم، اوف چه شود!
لبخندي روي لبم نشست.
خلافکار بودن بهت میاد خوشگلم!
#مطهره
خیلی خوشتیپ از پلهها پایین اومد که رسما هنگ
کردم.
بوي ادکلنش هوش از سر آدم میپروند.
اون کت و شلوار... اون ساعت مچیش.... اون
موهاش... لعنتی!
با خنده به سمتم اومد.
-چیه چشمتو گرفته؟
#پارت_۱۶۷
دستشو روي بدنم کشید و تاپ و لباس زیرمو با هم
بالا زد که لبمو به دندون گرفتم.
همونطور که دستهاش روي بالا تنم بود بوسهاي به
لبم زد و نفس زنان گفت: تو مال منی.
بازم بوسیدم.
-همه چیزت مال منه.
فقط خیره نگاهش کردم.
زبونشو روي لبم کشید و عمیق بوسیدم.
-تو منو مست میکنی لعنتی.
لباسشو از تنش کند و باز به جون لبم افتاد که
اینبار دستمو توي موهاش فرو و همراهیش کردم.
#نیما
همونطور که متفکر خودکار رو به لبم میکشیدم به
لادن نگاه میکردم.
-عمرا اگه فهمیده باشه منم! میخواسته شاخ بازي
دراره.
جوابشو ندادم.
تموم فکر و حواسم به اون دخترهی جسوري بود که
توي چشمهام زل زد و تهدیدم کرد.
اولین دختري که نیما شاهرخیو تهدید کرد!
عجب جرئتی! عجب چهرهی تو دل برویی داشت!
لعنتی چه خوبم حرف میزد، تهدیدوار و بدون ترس!
-میفهمی چی میگم؟
با صداي داد لادن حواسمو بهش جمع کردم.
-دیدي گفتم هردوي دخترا ربطی به مهرداد و
ماهان دارند؟
نفس پر حرصی کشید.
-میگی چرا دختره همراه مهرداد بوده؟
شونهاي بالا انداختم.
-اینشو نمیدونم تنها چیزي که میدونم اینه که
باهاش راحت بود و بهش میگفت مهرداد.
زیرلب غرید: غلط میکنه!
نیشخندي زدم.
-چیه حسودیت شده؟
از جلش بلند شد و عصبی گفت :زر نزن بابا چرا باید حسودیم شه؟
-پس چرا عصبی شدي؟
-چون دختره گند میزنه به نقشههام!
لبخند مرموزي زدم.
-نه اتفاقا عالیه، لعنتی کاش سمت من بود، اگه بود
یه امتیاز بزرگ برامون بود.
پوزخندي زد.
-کی؟ اون دختره؟ عمرا!
صندلیمو عقب بردم و پاهامو روي میز گذاشتم.
همونطور که به سقف نگاه میکردم گفتم: باید یه کاري کنیم سمت ما بیاد، ازش خوشم میاد.
با حرص گفت: نیما!
خودکار رو روي میز پرت کردمو دستهامو زیر سرم
بردم.
زیر لب گفتم: اون لبش... اوف... اون چشمهاي
لعنتیش!
یه دفعه لادن با داد گفت: چی داري میگی واسه
خودت؟
اخمهامو توي هم کشیدم و بهش نگاه کردم.
-نبینم دیگه واسهی من صداتو بندازي پس سرت؟
حالیته که چی میگم؟
دندونهاشو روي هم فشار داد و به کیفش چنگ زد.
-من دارم میرم خونه.
بازم دستهامو زیر سرم بردم.
چرخی به صندلیم دادم.
-به سلامت.
-آخر شب میاي؟
بهش نگاه کردم.
-بهت خبر میدم.
-باشه، خداحافظ.
سري تکون دادم که بیرون رفت و در رو بست.
چشمهامو بستم.
چه چشمهاي جسوري! حیف تو نیست که کنار مهرداد باشی؟
لبمو با زبونم تر کرد.
تو لیاقتت بهترین از ایناست، مثلا یکی مثل من.
اگه آموزش ببینی واسه باند کمک خوبی میشی.
یه ملکهی جسور کنارم، اوف چه شود!
لبخندي روي لبم نشست.
خلافکار بودن بهت میاد خوشگلم!
#مطهره
خیلی خوشتیپ از پلهها پایین اومد که رسما هنگ
کردم.
بوي ادکلنش هوش از سر آدم میپروند.
اون کت و شلوار... اون ساعت مچیش.... اون
موهاش... لعنتی!
با خنده به سمتم اومد.
-چیه چشمتو گرفته؟
- ۱.۳k
- ۰۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط