خــدای مـن ...!

خــدای مـن ...!
نه آن قدر پــاکم کـه کمکم کنی ... و نه آن قدر بدم که رهــــایـــم کنی!
میان این دو گمم ...
هر چــه قــدر تلاش کردم ... نشـد ...!
نتوانستم آنـی باشم که تــــو خواستی
هرگز دوستــــــ ندارم آنی باشم که تــــو رهـــــایـــم کنی
من خودم آنقدر درد دارم ...
آنقدر بی تــــو تنـهــــــا هستم ...
که بی تــــو یعنی "هیــچ" یعنی "پــوچ"
رهــــایــم نکن ...
گر رهــــایــم کنی ...
مرا در آغوشـتـــــــ رهـــــــا کن!

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دیدگاه ها (۵۳)

خدایا...🙏✨شاید نتوانستم آنی باشم که تو خواستیاما هرگز دوست ن...

خواستم برایش بنویسماز دوری و دلتنگیازاین همه نبودن‌هایشاز بل...

پروانه جان

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

وقتی روت کراشن ولی تو از رابطه خوشت نمیادچان:ات م...من د...د...

پارت دویه ساعت بعدجیمین: نامی چرا یونی نیومدنامی: نمی‌دونم و...

پروانه جان

تک پارتی ویو ا.ت صدای باز شدن در سکوت سنگین خونه رو شکست ساع...

محو زیبایی او پارت ۳۴ویو ته یونگ توی ماشین بابام بودن صندلی ...

زندگینامه نووا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط