انتقام خونین
انتقام خونین
پارت۴
که دیدم .......
ویویونگی
گرفته خوابیده براید استایل بقلش کردم و رفتم سمت اتاقش گذاشتمش داشتم با دقت بهش نگاه می کردم متوجه این شدم که اگر راست میگه باید مطمئن بشم پس از اونجایی که خوابش خیلی سنگینه روی کم خوابوندمش ویذره لباسش رو باز کردم که فقط کمرش روببینم وبا چیزی که دیدم شکه شدم................
کل کمرش جای کبودی وشلاق بوده نمی دونم چجوری صبر کرده و چیزی نگفته واقعا ناراحت شدم کلی کبودی سوختگی روی کمرش داره وهیچ جاش خالی نیست(🥺🥺)
رومینا :داداش داری چیکار میکنی
یونگی:بیدار شدی ؟؟خب کمرت درد نمیکنه؟؟؟اینا همش کار مادر بزرگته؟؟؟پماد بیارم؟؟؟
رومینا:داداش ی دقیقه نفس بگیر .خب اینا مال خیلی وقت پیشه والان درد نداره
یونگی:بیمارستان رفتی
رومینا:ها....خب ...نه
یونگی:من فقط اون جین روببینم (با ورد واید هندسام کاری نداشته باشششششش)
رومینا:داداش ولش کن
یونگی:آخ
رومینا :ولش کن مهم نیستش
یونگی:پس......فردا میریم بیمارستان
رومینا:نه نمیام
یونگی:باید بیای
رومینا:من می ترسم اذیتم کنی از الان گریه می کنم تا خود صبح
یونگی:هه هرکاری میخوای بکن ولی باید بیای
رومینا :به همین خیال باش
یونگی:خب تو بخواب منم برم اتاقم بخوابم
رومینا:اوکی
فلش بک به صبح توی اتاق یونگی
رومینا:داداشی گشنمه غذا می خواممممممم!!
یونگی:بزار بخوابم!!!!!!!!
رومینا:پس من چی بخورم؟؟
یونگی:گفتم بزار بخوابم(داد). (رومینا از صدای بلند میترسه)
ویو رومینا
بعد از دادی که زد سریع از اتاق اومدم بیرون دوتا پا داشتم تو دیگه هم گرفتم دویدم توی اتاقم ودر رو قفل کردم یونگی هم پشتم داشت میومد که دیگه بدتر (رومینا یه فوبیا داره کسی دنبالش بیفته میترسه و می نه زیر گریه)
یونگی:رومینا
رومینا:هق ......هقق........هق.ه........ققققققق..ه.....چیه؟......هق.......
یونگی:بیا بیرون چت شد یهو
رومینا:هققق........هق برو.....هق ......الان میام
یونگی:باشه اگه تا نیم ساعت دیگه نیازی بیرون دررو میشکنم
رومینا:باشه
ویو رومینا
رفتم حموم ویه دوش یه ربع گرفتم و حوله دور خودم پیچیده بودم که یادم اومدش سشوارم توی اتاق داداش یونگیه دررو باز کردم که بایه.........
پارت۴
که دیدم .......
ویویونگی
گرفته خوابیده براید استایل بقلش کردم و رفتم سمت اتاقش گذاشتمش داشتم با دقت بهش نگاه می کردم متوجه این شدم که اگر راست میگه باید مطمئن بشم پس از اونجایی که خوابش خیلی سنگینه روی کم خوابوندمش ویذره لباسش رو باز کردم که فقط کمرش روببینم وبا چیزی که دیدم شکه شدم................
کل کمرش جای کبودی وشلاق بوده نمی دونم چجوری صبر کرده و چیزی نگفته واقعا ناراحت شدم کلی کبودی سوختگی روی کمرش داره وهیچ جاش خالی نیست(🥺🥺)
رومینا :داداش داری چیکار میکنی
یونگی:بیدار شدی ؟؟خب کمرت درد نمیکنه؟؟؟اینا همش کار مادر بزرگته؟؟؟پماد بیارم؟؟؟
رومینا:داداش ی دقیقه نفس بگیر .خب اینا مال خیلی وقت پیشه والان درد نداره
یونگی:بیمارستان رفتی
رومینا:ها....خب ...نه
یونگی:من فقط اون جین روببینم (با ورد واید هندسام کاری نداشته باشششششش)
رومینا:داداش ولش کن
یونگی:آخ
رومینا :ولش کن مهم نیستش
یونگی:پس......فردا میریم بیمارستان
رومینا:نه نمیام
یونگی:باید بیای
رومینا:من می ترسم اذیتم کنی از الان گریه می کنم تا خود صبح
یونگی:هه هرکاری میخوای بکن ولی باید بیای
رومینا :به همین خیال باش
یونگی:خب تو بخواب منم برم اتاقم بخوابم
رومینا:اوکی
فلش بک به صبح توی اتاق یونگی
رومینا:داداشی گشنمه غذا می خواممممممم!!
یونگی:بزار بخوابم!!!!!!!!
رومینا:پس من چی بخورم؟؟
یونگی:گفتم بزار بخوابم(داد). (رومینا از صدای بلند میترسه)
ویو رومینا
بعد از دادی که زد سریع از اتاق اومدم بیرون دوتا پا داشتم تو دیگه هم گرفتم دویدم توی اتاقم ودر رو قفل کردم یونگی هم پشتم داشت میومد که دیگه بدتر (رومینا یه فوبیا داره کسی دنبالش بیفته میترسه و می نه زیر گریه)
یونگی:رومینا
رومینا:هق ......هقق........هق.ه........ققققققق..ه.....چیه؟......هق.......
یونگی:بیا بیرون چت شد یهو
رومینا:هققق........هق برو.....هق ......الان میام
یونگی:باشه اگه تا نیم ساعت دیگه نیازی بیرون دررو میشکنم
رومینا:باشه
ویو رومینا
رفتم حموم ویه دوش یه ربع گرفتم و حوله دور خودم پیچیده بودم که یادم اومدش سشوارم توی اتاق داداش یونگیه دررو باز کردم که بایه.........
- ۶۹۵
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط