×قسمت سه×پارت چهار
×قسمت سه×پارت چهار
همه صورتشو بوس بارون کردم..اونم گفت:دایی انرجی زیادی دارم.بیا تشتی بدیریم
_ها؟!
_تشتی دیده
_اینو از کجا یاد گرفتی تو؟!
_بابای مسعود همش تشتی تج میبینه
_ویدا دیگه نزاری بره اونجاها..حالا یه این بارو باهات تشتی میگیرم خانوم فسقلی
_تشتی نع دایی...تشتی.
_خو چه فرقی دارن؟؟
_تو ته بلدی خوب حلف بزنی باید بدی تشتی..نه تشتی
_خدا شفا بده..خو حالا بیا تشتی نه،تشتی بدیریم
جیغ زد و گفت:تشتی نه..تشتی داآآاایی
بعدم به جونم افتاد.با مشتای کوچیکش بهم چنگ میزد
دید زورش بهم نمیرسه..پیراهنشو در اورد..زیرش یه تیشرت نازک پوشیده بود...موهاشو باز کرد و عینکشو انداخت کنار..پاچه های شلوارشو زد بالا و با نعره ای مشتای کوچیکشو کوبوند تو سینش...اوه اوهی گفتم و ازش دور شدم...وحشی شده بود...فیلما بد اثر کرده بود روش..دنبالم میدوید و نعره میزد..صدای ویدا از تواتاق خواب دراومد:بسه سونی...سرمترکید...این بابات کجاس اخه؟!آی سرم
سونی اما همینجوری دنباا من میدوید...موهاش به صورتش چسبیده بود و خیلی ترسناک شده بود..قیافش دیدنی بود.تصور دختربچه چهارساله نحیفی که زیرپوش سفیدی پوشیده و مچ پاهای خوشگلش پیدا بود و موهای حالت دار خرماییش به صورتش چسبیده ودهنش از نعره بازه خنده داره...خیلی زیادمخنده دار بود
داشت دنبالم میکرد که سامان از پشت تو هوا گرفتش..هنوز دست و پا میزد...کی اومده بود سامان؟؟
یه پاکت قرص با دوتا پاکت پاستیل دستش بود..غر زد:باز این ایمان ارامشو از خونه ما برد...
رفت سمت اشپزخونه و درحالی که دستشو به کمر ویداحلقه کرده بود و سونی وحشیو هم بغل کرده بود اومد سمت مبلا..با تعجب بهشون نگاه میکردم..هردوتاشونو روی مبل نشوند و یه پاکت پاستیل انداخت تو بغلشون...به ثانیه نکشیده اروم شدن..بعدم رفت اشپزخونه و واسه ویدا قرص و اب اورد..به این میگن مردنمونه..رفت رپی یه مبل نشست و نفس عمیقی کشید
کنارش نشستم و دستمو انداختم روی شونش..
_خسته شدی سامان؟!
_از کدومشون؟
_هردوتا
_ویدا نه..خستگیمو رفع میکنه...ولی سونیا...خیلی اتیشع...دیوونم کردع.هیچ پرستار یا مهدکودکی از پسش برنمیاد..
یکم فکر کردم...
_سامی امشبو واس خاطرشبایی که اومد وسطتون و کوفتتون کردم میبرمش با خودم..
خوشحال شد و با ذوق گفت:جدی میگی؟؟
_من باهات شوخی دارم؟!
_نه خب نوکرتم..هسم..
خندیدم و بعد یکم که ویدا سونی رو اماده کرد باهم از خونه خارج شدیم که سامی کلید ماشینشو پرت کرد طرفم:با این برید
از خونه زدیم بیرون..توی راه سونیا کلی حرف زد:دایی مامان میده اگه بُزُرد بشم و انقد شیطون باشم هیشکی شوبرم نمیشه..آله؟
_خودم شوبلت میشم دایی
_شوبل نه،شوبل...بعدشم..نمیشه ته با داییم ازدباج کنم
خندیدم و رفتم سمت مغازه عروسک فروشی..واسه سونیا یدونه عروسکخوسگل خریدم که کلی ازم تشتر،نه تشتر کرد...بعدم بردمش خونه خودمون و مامانازشیرین زبونیاش کلی خندید..بعدم که سونیا خوابش برد و بردمش توی اتاق خودمو و کنار خودمخوابوندمش...توی خواب خیلی معصوم بود..ولی بازمشرور بود..جای رژ قرمزش هنوز روی لبش بود..پوشینوشو بوسیدم و سعی کردم بخوابم...ولی فکرای زیادی تو سرم بود که این اجازه رو بهم نمیداد
بعد اون اتفاق درگیریم با ناصر دیگه صداش در نمیومد..کمتر به پروپای مامان میپیچید و اذیتش میکرد..تقریبا زندگیم داشت بهتر میشد..پیدا کردن کار و برگشتن علی به خودمون...ولی بین اینا یه چیزی واسم مبهم بود..اینکه فهمیده بودم به فرشته یه احساسی دارم..نمیدونم..شاید اسمش علاقست..فقطنمیدونم اینم تو روند بهتر شدن اوضام کمک میکنه یا مشکله:|
همه صورتشو بوس بارون کردم..اونم گفت:دایی انرجی زیادی دارم.بیا تشتی بدیریم
_ها؟!
_تشتی دیده
_اینو از کجا یاد گرفتی تو؟!
_بابای مسعود همش تشتی تج میبینه
_ویدا دیگه نزاری بره اونجاها..حالا یه این بارو باهات تشتی میگیرم خانوم فسقلی
_تشتی نع دایی...تشتی.
_خو چه فرقی دارن؟؟
_تو ته بلدی خوب حلف بزنی باید بدی تشتی..نه تشتی
_خدا شفا بده..خو حالا بیا تشتی نه،تشتی بدیریم
جیغ زد و گفت:تشتی نه..تشتی داآآاایی
بعدم به جونم افتاد.با مشتای کوچیکش بهم چنگ میزد
دید زورش بهم نمیرسه..پیراهنشو در اورد..زیرش یه تیشرت نازک پوشیده بود...موهاشو باز کرد و عینکشو انداخت کنار..پاچه های شلوارشو زد بالا و با نعره ای مشتای کوچیکشو کوبوند تو سینش...اوه اوهی گفتم و ازش دور شدم...وحشی شده بود...فیلما بد اثر کرده بود روش..دنبالم میدوید و نعره میزد..صدای ویدا از تواتاق خواب دراومد:بسه سونی...سرمترکید...این بابات کجاس اخه؟!آی سرم
سونی اما همینجوری دنباا من میدوید...موهاش به صورتش چسبیده بود و خیلی ترسناک شده بود..قیافش دیدنی بود.تصور دختربچه چهارساله نحیفی که زیرپوش سفیدی پوشیده و مچ پاهای خوشگلش پیدا بود و موهای حالت دار خرماییش به صورتش چسبیده ودهنش از نعره بازه خنده داره...خیلی زیادمخنده دار بود
داشت دنبالم میکرد که سامان از پشت تو هوا گرفتش..هنوز دست و پا میزد...کی اومده بود سامان؟؟
یه پاکت قرص با دوتا پاکت پاستیل دستش بود..غر زد:باز این ایمان ارامشو از خونه ما برد...
رفت سمت اشپزخونه و درحالی که دستشو به کمر ویداحلقه کرده بود و سونی وحشیو هم بغل کرده بود اومد سمت مبلا..با تعجب بهشون نگاه میکردم..هردوتاشونو روی مبل نشوند و یه پاکت پاستیل انداخت تو بغلشون...به ثانیه نکشیده اروم شدن..بعدم رفت اشپزخونه و واسه ویدا قرص و اب اورد..به این میگن مردنمونه..رفت رپی یه مبل نشست و نفس عمیقی کشید
کنارش نشستم و دستمو انداختم روی شونش..
_خسته شدی سامان؟!
_از کدومشون؟
_هردوتا
_ویدا نه..خستگیمو رفع میکنه...ولی سونیا...خیلی اتیشع...دیوونم کردع.هیچ پرستار یا مهدکودکی از پسش برنمیاد..
یکم فکر کردم...
_سامی امشبو واس خاطرشبایی که اومد وسطتون و کوفتتون کردم میبرمش با خودم..
خوشحال شد و با ذوق گفت:جدی میگی؟؟
_من باهات شوخی دارم؟!
_نه خب نوکرتم..هسم..
خندیدم و بعد یکم که ویدا سونی رو اماده کرد باهم از خونه خارج شدیم که سامی کلید ماشینشو پرت کرد طرفم:با این برید
از خونه زدیم بیرون..توی راه سونیا کلی حرف زد:دایی مامان میده اگه بُزُرد بشم و انقد شیطون باشم هیشکی شوبرم نمیشه..آله؟
_خودم شوبلت میشم دایی
_شوبل نه،شوبل...بعدشم..نمیشه ته با داییم ازدباج کنم
خندیدم و رفتم سمت مغازه عروسک فروشی..واسه سونیا یدونه عروسکخوسگل خریدم که کلی ازم تشتر،نه تشتر کرد...بعدم بردمش خونه خودمون و مامانازشیرین زبونیاش کلی خندید..بعدم که سونیا خوابش برد و بردمش توی اتاق خودمو و کنار خودمخوابوندمش...توی خواب خیلی معصوم بود..ولی بازمشرور بود..جای رژ قرمزش هنوز روی لبش بود..پوشینوشو بوسیدم و سعی کردم بخوابم...ولی فکرای زیادی تو سرم بود که این اجازه رو بهم نمیداد
بعد اون اتفاق درگیریم با ناصر دیگه صداش در نمیومد..کمتر به پروپای مامان میپیچید و اذیتش میکرد..تقریبا زندگیم داشت بهتر میشد..پیدا کردن کار و برگشتن علی به خودمون...ولی بین اینا یه چیزی واسم مبهم بود..اینکه فهمیده بودم به فرشته یه احساسی دارم..نمیدونم..شاید اسمش علاقست..فقطنمیدونم اینم تو روند بهتر شدن اوضام کمک میکنه یا مشکله:|
- ۳.۰k
- ۳۰ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط