Part

Part 5
ا،ت ویو
صبح بود با دل دردی بیدار شدم دیدم جیمین بغلم خوابیده و بغلم کرده داشتم گریه میکردم که یهو جیمین بیدار شد
جیمین: چرا گریه می‌کنی
ا،ت:تو دخترونه. گی،،،،مو گرفتی
جیمین : این که گریه ندارم مهم اینکه الان مال خودمی
ات، یهو پتویی که قرمز بود دیدیم که فهمیدم با خون باکرگ،،ی من قرمز شده که آسمان بیشتر شد جیمین بغلم کرد
گفت
جیمین: گریه نکن جات پیشم امنه
ا،ت:تورو خدا ولم کن من ازت میترسم
که جیمین اولش ناراحت شد بعد بغلم کرد داشتم جیغ میزدم که ل،،،شو رو ل،،بم گذاشت و بردم پاین خیلی آروم میک میزد آرومم گذاشتم رو صندلی و شروع کرد آشپزی کردن
صبحونه رو آماده کرد که بعدش شیر و مربا هم آورد و داشت شیر میخورد که گفت
جیمین: شاید این شیر خوب باشه ولی مطمئنم شیر تو بهتر از اینه بغضم گرفت بینیم از شدت گریه قرمز شده بود حالم اصلا یادم خوب نبود تا آخر صبحونه حرف نزدم که یهود گفت
جیمین: نمی‌خوای چیزی بگی
سکوت کردم
جیمین : توروخدا منو ببخش به خدا از بس تنگو داغ بودی که نتونستم تحمل کنم ببخشید
که یهو بهش با بغض نگاه کردم و گفتم الان من با هر،،،،زه های تو خیابون فرقی ندارم
یهو جیمین با اعصبانیت. گفت تو با اونا فرق داری اونا هر شب ز،،یر یکین ولی تو هرشب زی،،،ر ددی تی
که یهو زنگ خونه خورد که
خماریی
شرط: 20 تا لایک 30 تا بازنشر🥴🎀✨🔮
دیدگاه ها (۶)

بله😔🥀💔🖤🥺😭

جونن

Part 3 ا،ت ویو چشمام وا شد دیدم روی یک تختم دست و پاک هم ب...

Part 2دیدم یه پسر خیلی کراش و هات وارد شد سوا گفت اون بزرگ ت...

Part 7 ا،ت ویو از خواب بیدار شدم رفتم تو آشپزخونه که یهو زنگ...

Part 15فلش بک به یک ماه بعد کوک ویو تو این یک ماه ا،ت نزدیکم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط