نگاهت تیغه ی مژگان زهر آلود با خود داشت

نگاهت ، تیغه ی مژگان زهر آلود با خود داشت
تمام جاده هایت تابلوی مسدود با خود داشت
مرا بی امتحان در درس های عشق ...رد کردی
از اول برگه هایم ، نمره ی مردود با خود داشت
نمی دانم چرا نشناختم بازیگری ،،،، آخر
برای من نقابت ظاهر مقصود با خود داشت
به روی صحنه ی غمگین احساسم درخشیدی
چه قدر این‌ بازی ات در نقش عاشق سود با خود داشت
اگر سوزانده ای قلب مرا ترسی ندارم چون
همیشه آتش ‌یک هیزم تر دود خواهد داشت
تو هم مانند من می سوزی از این درد بی پایان
که پایان نمایش صحنه ی محدود خواهد داشت
دیدگاه ها (۲)

جانِ خود را نذرِ خدمت در کنارت می کنمچشمه هایِ مهرب...

عشقٍ پیری گر مثال استُ جوانی بیشترسوز عشقت همچنان آتش فشانی...

روزی که تو دل بر دل این عشق نشانی از این من بیچاره‌ نمانده...

نشست و هی غزل عاشقانه از بر کرد چه سخت باور کردبرای یار نوشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط