Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.19
(روایت از زبان ا.ت)
دستام یخ کرده بود.
عکس هنوز روی صفحه گوشی بود.
جونگکوک منتظر جوابم بود.
-ا.ت... کیه؟
چند ثانیه سکوت کردم.
دیگه نمیتونستم چیزی رو قایم کنم.
+اکسمه. (لالالالا)
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
فقط چند ثانیه به عکس خیره موند.
-اکس؟
+آره...
-و چرا من تا الان چیزی دربارهش نمیدونستم؟
+چون فکر نمیکردم دوباره برگرده.
جونگکوک گوشی رو پایین آورد.
-اسمش؟
+نمیخوام اسمشو بگم.
-ا.ت، الان وقت این حرفا نیست.
چند لحظه مکث کردم.
+تهیونگ.
همین که اسمش رو گفتم، گوشی دوباره لرزید.
یه پیام جدید.
«بالاخره معرفیم کردی.»
قلبم ریخت.
جونگکوک سریع صفحه رو نگاه کرد.
پیام بعدی اومد:
«ولی یه چیزو بهش نگفتی.»
-چی؟
چند ثانیه بعد یه عکس دیگه فرستاد.
عکس من و تهیونگ.
خیلی قدیمیتر از عکسی که قبلاً فرستاده بود.
پشت عکس یه تاریخ نوشته شده بود.
تاریخی که اصلاً یادم نمیاومد.
جونگکوک عکس رو دید.
-این کیه؟
+تهیونگ...
پیام بعدی رسید.
«ا.ت خودش هم نمیدونه اون شب چی اتفاق افتاد.»
نگاهم روی صفحه خشک شد.
-چه شبی؟
جونگکوک گوشی رو محکم توی دستش گرفت.
قبل از اینکه چیزی بگم، یه لوکیشن برامون ارسال شد.
کتابخونه قدیمی.
و درست زیرش:
«بیست دقیقه دیگه.»
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
-میریم.
+چی؟
-میریم کتابخونه.
+جونگکوک، ممکنه خطرناک باشه.
-میدونم.
کفشهاش رو پوشید و کلید ماشین رو برداشت.
بعد برگشت سمتم.
ولی این بار نمیذارم قبل از اینکه بفهمیم کیه، دوباره ناپدید بشه.
برای اولین بار از وقتی پیامها شروع شده بودن، یه سؤال مدام توی سرم تکرار میشد:
تهیونگ از کدوم شب حرف میزد؟...........
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.19
(روایت از زبان ا.ت)
دستام یخ کرده بود.
عکس هنوز روی صفحه گوشی بود.
جونگکوک منتظر جوابم بود.
-ا.ت... کیه؟
چند ثانیه سکوت کردم.
دیگه نمیتونستم چیزی رو قایم کنم.
+اکسمه. (لالالالا)
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
فقط چند ثانیه به عکس خیره موند.
-اکس؟
+آره...
-و چرا من تا الان چیزی دربارهش نمیدونستم؟
+چون فکر نمیکردم دوباره برگرده.
جونگکوک گوشی رو پایین آورد.
-اسمش؟
+نمیخوام اسمشو بگم.
-ا.ت، الان وقت این حرفا نیست.
چند لحظه مکث کردم.
+تهیونگ.
همین که اسمش رو گفتم، گوشی دوباره لرزید.
یه پیام جدید.
«بالاخره معرفیم کردی.»
قلبم ریخت.
جونگکوک سریع صفحه رو نگاه کرد.
پیام بعدی اومد:
«ولی یه چیزو بهش نگفتی.»
-چی؟
چند ثانیه بعد یه عکس دیگه فرستاد.
عکس من و تهیونگ.
خیلی قدیمیتر از عکسی که قبلاً فرستاده بود.
پشت عکس یه تاریخ نوشته شده بود.
تاریخی که اصلاً یادم نمیاومد.
جونگکوک عکس رو دید.
-این کیه؟
+تهیونگ...
پیام بعدی رسید.
«ا.ت خودش هم نمیدونه اون شب چی اتفاق افتاد.»
نگاهم روی صفحه خشک شد.
-چه شبی؟
جونگکوک گوشی رو محکم توی دستش گرفت.
قبل از اینکه چیزی بگم، یه لوکیشن برامون ارسال شد.
کتابخونه قدیمی.
و درست زیرش:
«بیست دقیقه دیگه.»
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
-میریم.
+چی؟
-میریم کتابخونه.
+جونگکوک، ممکنه خطرناک باشه.
-میدونم.
کفشهاش رو پوشید و کلید ماشین رو برداشت.
بعد برگشت سمتم.
ولی این بار نمیذارم قبل از اینکه بفهمیم کیه، دوباره ناپدید بشه.
برای اولین بار از وقتی پیامها شروع شده بودن، یه سؤال مدام توی سرم تکرار میشد:
تهیونگ از کدوم شب حرف میزد؟...........
ادامه دارد...........
- ۵۱۹
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط