خدمتکارمن

خدمتکارمن
پارت33
رسیدن و از ماشین پیاده شدن
_خب رسیدیم بلاخره
+اوهوم بیا بریم دیگه
_باشه
اون دونفر کنی راه رفتن که یهو چویا دستاشو جلوی چشای دازای گذاشت
+چ...چیکارمیکنی؟
_خودت میفهمی حالا راه برو
+باشه
کمی راه رفتن و بلاخره ایستادن
_آماده ای دازای
+برای چی باید آماده باشم؟
_خودت میفهمی
دستاشو به آرومی از جلوی چشای دازای برداشت و دازای با صحنه بسیار زیبایی روبه رو شد
بادکنک هایی به رنگ قرمز و مشکی
چدتا کادو روی میز
کیکی به رنگ قرمز
و یه روبان که روش نوشته ده بود خوش برگشتی
و از همه مهم تر دوستاش کسایی که پنج سال بود ندیده بودشون
+ای..اینجا چخبره؟
_سره اینکه برگشتی گفتیم یه مهمونی بگیریم
+ولی آخه.....
«ولی آخه نداره دازای تو دوست ما هستی و ماهم اینکارو برای دوستمون انجام دادیم»
همون لحظه که موری سان حرفش تموم شد نیکولای و آتسوشی پریدن بغل دازای
«دازای سان نبودی نمیدونی چقدر خسته کننده شده بود همه چیز»
«اوهوم آتسوشی راست میگه خیلی خیلی خسته کننده شده بود و اصلا حوصلمو سر میرفت تو که بودی هیچ کدوممون حوصلمو سر نرفت»
موری وایسا بود و نگاه می‌کرد و بعدش سمتشون رفت و هرسه تاشونو بغل کرد
«دازای دلمون برات تنگ شده بود»
_اوهوم هممون دلمون تنگ شده بود
«اوهوم»
+خیلی ازتون ممنونم
«هوم براچی؟»
+برای این مهمونی
«خب کاری نکردیم توهم بودی اینکارو میکردی»
«حالا بیا بریم یه ذره کیک بخوریم بیا»
+باشه اومدم
{خوشحال بودن همشون اون شب خوشحال بودت ولی سوا اینه این خوشحالی چقدر ادامه داره؟}
دیدگاه ها (۱۲)

خدمتکارمنپارت32درحال رانندگی بود و دازای همچنان توی بغلش بود...

خدمتکارمنپارت31*پنج سال بعد* «خب چویا از اونجا که کسی نیست ت...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط