Otagh baghli
Otagh baghli
Part 50
«ویو ا/ت بعد از مدرسه »
صدای قدم هام روی برگ های پاییزی به گوش میرسید ..
ولی خودم ذهنم شلوغ تر از این بود که بهشون دقت کنم ..
ذهنم درگیر خیلی چیز ها بود ..
امروز خیلی ناخودآگاه یاد مامان و بابام افتادم ..
آره .!!!
مامان بابای واقعیم !!
یادمه خیلی با هم خوب بودیم
خیلی صمیمی
خیلی ...
درسته که مامان لونا تو زندگی هیچی واسم کم نذاشت
چه از لحاظ احساسی
چه از لحاظ مالی
همیشه هر چی که نیاز داشتم رو برام فراهم میکرد ..
منم همیشه قدر دانش بودم ..
ولی خب بازم آدم هر چقدر هم که تلاش کنه ، هیچوقت نمیتونه پدر و مادر اصلی شو فراموش کنه ...
«نکته : ا/ت نمیدونه که پدرش مافیا بوده »
لعنت به اون روز ..
لعنت به اون روز بارونی ..
راستش هم عاشق پاییز بودم و هم متنفر ..
چون تولد مامانم توی پاییز بود ..
و روز مرگش هم توی پاییز بود ..
برای همین هم عاشق پاییزم و هم متنفر ...
یعنی اگه من اون روز خواهش نمیکردم که بریم بیرون ، اونا الان پیشم بودن ...
لعنت به من !!!!
لعنت !!
بدون این که خودم بدونم صورتم خیس خیس بود ..
اشک خام بدون هیچ وقفه ای روی صورتم میریختن ..
نفسم هم گرفته بود ..
بغض مثل زنجیر دور گردنم پیچیده بود ..
بعضی بود که نه میتونستم آزادش کنم ...
نه میتونستم همون جا نگهش دارم ...
چشام درست نمیدید ...
همه چی رو تار میدید ...
بینیم کیپِ کیپ بود ..
سریع با دستم اشکام رو پاک کردم تا دیدم درست بشه ...
حالم واقعا خوب نبود ..
و از اون جایی که وقتی رسیدم خونه باید چطوری با اون پسره که اسمش چی بود ؟؟
اهاا
جونگکوک بود ..
آره با همون قرار بود چجوری رو به رو شم ؟؟
با شناختی که ازش دارم صد درصد تلافی میکنه ..
حالا چجوری شو نمیدونم ..
داشتم همین جوری فکر میکردم که یهو ....
شرط : ۱۱۳ لایک ، ۳۲ بازنشر
شرمنده اگه غلط املایی داره وقت نکردم دوبار بخونمش و ویرایشش کنم 🥲❤️🩹
بوس بهتون بای بای 👋🏻🎀🫂
Part 50
«ویو ا/ت بعد از مدرسه »
صدای قدم هام روی برگ های پاییزی به گوش میرسید ..
ولی خودم ذهنم شلوغ تر از این بود که بهشون دقت کنم ..
ذهنم درگیر خیلی چیز ها بود ..
امروز خیلی ناخودآگاه یاد مامان و بابام افتادم ..
آره .!!!
مامان بابای واقعیم !!
یادمه خیلی با هم خوب بودیم
خیلی صمیمی
خیلی ...
درسته که مامان لونا تو زندگی هیچی واسم کم نذاشت
چه از لحاظ احساسی
چه از لحاظ مالی
همیشه هر چی که نیاز داشتم رو برام فراهم میکرد ..
منم همیشه قدر دانش بودم ..
ولی خب بازم آدم هر چقدر هم که تلاش کنه ، هیچوقت نمیتونه پدر و مادر اصلی شو فراموش کنه ...
«نکته : ا/ت نمیدونه که پدرش مافیا بوده »
لعنت به اون روز ..
لعنت به اون روز بارونی ..
راستش هم عاشق پاییز بودم و هم متنفر ..
چون تولد مامانم توی پاییز بود ..
و روز مرگش هم توی پاییز بود ..
برای همین هم عاشق پاییزم و هم متنفر ...
یعنی اگه من اون روز خواهش نمیکردم که بریم بیرون ، اونا الان پیشم بودن ...
لعنت به من !!!!
لعنت !!
بدون این که خودم بدونم صورتم خیس خیس بود ..
اشک خام بدون هیچ وقفه ای روی صورتم میریختن ..
نفسم هم گرفته بود ..
بغض مثل زنجیر دور گردنم پیچیده بود ..
بعضی بود که نه میتونستم آزادش کنم ...
نه میتونستم همون جا نگهش دارم ...
چشام درست نمیدید ...
همه چی رو تار میدید ...
بینیم کیپِ کیپ بود ..
سریع با دستم اشکام رو پاک کردم تا دیدم درست بشه ...
حالم واقعا خوب نبود ..
و از اون جایی که وقتی رسیدم خونه باید چطوری با اون پسره که اسمش چی بود ؟؟
اهاا
جونگکوک بود ..
آره با همون قرار بود چجوری رو به رو شم ؟؟
با شناختی که ازش دارم صد درصد تلافی میکنه ..
حالا چجوری شو نمیدونم ..
داشتم همین جوری فکر میکردم که یهو ....
شرط : ۱۱۳ لایک ، ۳۲ بازنشر
شرمنده اگه غلط املایی داره وقت نکردم دوبار بخونمش و ویرایشش کنم 🥲❤️🩹
بوس بهتون بای بای 👋🏻🎀🫂
- ۱۰.۵k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط