عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۱۶
(یک هفته بعد – خونه امیلی، نیمه شب)
امیلی از صدای شکستن چیزی پرید. از رختخواب بلند شد. آروم اومد دم در اتاق پدرش. چراغ روشن بود. صدای نفسهای سنگین.
بابا؟"
پدر پشت میز نشسته بود. یه بطری شکسته روی زمین. دستش خون بود.
· "بابا... چی شده؟!"
پدر بلند شد. نگاهش گم بود. "هیچی عزیزم. فقط... یه اتفاق کوچیک."
امیلی زانو زد کنارش. دستش رو گرفت. زخم عمیق نبود. ولی چشماش... چشماش پر از چیزی بود که اسمش ترس بود.
· "بابا... به من بگو. چند وقته داری عجیب رفتار میکنی."
پدر بهش نگاه کرد. لباش لرزید. انگار میخواست چیزی بگه، ولی نتونست. فقط دستش رو گذاشت روی موهای امیلی و بوسیدش.
"فردا... همه چی رو بهت میگم. قول میدم."
امیلی رفت توی اتاقش. در رو بست. به در بسته نگاه کرد. ("فردا...")
فردا هیچوقت نیومد. نه اونطور که امیلی فکر میکرد.
---
فردا – مدرسه، زنگ تفریح
جونگکوک متوجه شد امیلی ساکتتر از همیشهست. نقاشی نمیکشید. به کتابش نگاه میکرد ولی صفحه رو ورق نمیزد.
· "چی شده؟"
· "هیچی... خستهام."
· "دیشب نخوابیدی؟"
امیلی نگاهش کرد. "نه... نه خوب."
جونگکوک دستش رو گذاشت روی دستش. زیر میز. جایی که کسی نبینه.
· "اگه چیزی هست، بگو."
امیلی دستش رو فشرد. "قول میدم اگه شد، بگم."
حرف دلش این بود: ("میترسم... بدون اینکه بدونم از چی.")
---
بعد مدرسه – کنار رودخونه
امیلی امروز زودتر رفت. گفت سردشه. جونگکوک تنها موند روی سنگ بزرگ. به آب نگاه کرد. یه تیکه کاغذ از جیبش درآورد. نقاشی امیلی بود. همون درخت و قلب.
هوسه از راه رسید. پرت شد کنارش.
· "دختره رفت؟"
· "آره."
· "ناراحته؟"
· "نمیدونم."
هوسه به آب نگاه کرد. * "جونگکوک... بعضی وقتا آدما قبل از اینکه فاجعه بیاد، بوی توش رو حس میکنن. مثل بوی بارون قبل از بارون."
جونگکوک نقاشی رو تا کرد و گذاشت توی جیبش. "تو که همیشه حرفای عجیب میزنی."
هوسه خندید. ولی چشماش نمیخندید.
· "فقط مواظبش باش."
جونگکوک بلند شد. "همیشه ام."
و رفت.
---
همون شب – خونه امیلی
صدای در. امیلی رفت دم در. پدرش نبود. دو تا مرد بودن. کت و شلوار مشکی. عینک دودی. یکی شبیه همون که ماشین مشکی داشت.
"سلام. پدرتون خونه نیست؟"
امیلی عقب رفت. "نیست... کجا میخوادش؟"
مرد لبخند زد. سرد.
"فقط یه پیغام براش داریم. بهش بگید آرین منتظره. قولش رو یادش نره."
رفتند. امیلی در رو بست. قفل کرد. زنجیر رو انداخت. پشت در نشست و زد زیر گریه.
· ("آرین... کیه؟ بابا چه قولی داده؟")
ساعت ۱۱ شب، پدر رسید. امیلی توی اتاقش بود. صداش رو شنید که توی هال قدم میزد. بعد صدای گریه. گریه مردی که همه چی رو باخته بود.
امیلی نتونست بیرون بره. نتونست بغلش کنه. فقط گوش داد. و گریه کرد.
---
خونه جونگکوک – نیمه شب
جونگکوک بیدار بود. به سقف نگاه میکرد. دفترچه زیر بالش رو درآورد. دوباره خوند. آخرین خطی که نوشته بود:
"امیلی، اگه فردا تموم بشه، امروز رو ول نمیکنم."
دفترچه رو بست. عکس مامانش رو از زیر بالش درآورد. نگاه کرد. مامان هم نگاه می کرد. با همون چشمایی که جونگکوک داشت.
"مامان... من میترسم."
تصویر جواب نداد.
ولی جونگکوک میدونست جواب چیه. ("بترس... ولی بمون.")
چراغ رو خاموش کرد. توی تاریکی، دستبند رو چرخوند. به فردا فکر کرد. به امیلی. به اون "آرین" که هیچکس نمیشناختش.
فردا نزدیک بود. و هیچکدون آماده نبودن.
---
ادامه دارد.......
part=۱۶
(یک هفته بعد – خونه امیلی، نیمه شب)
امیلی از صدای شکستن چیزی پرید. از رختخواب بلند شد. آروم اومد دم در اتاق پدرش. چراغ روشن بود. صدای نفسهای سنگین.
بابا؟"
پدر پشت میز نشسته بود. یه بطری شکسته روی زمین. دستش خون بود.
· "بابا... چی شده؟!"
پدر بلند شد. نگاهش گم بود. "هیچی عزیزم. فقط... یه اتفاق کوچیک."
امیلی زانو زد کنارش. دستش رو گرفت. زخم عمیق نبود. ولی چشماش... چشماش پر از چیزی بود که اسمش ترس بود.
· "بابا... به من بگو. چند وقته داری عجیب رفتار میکنی."
پدر بهش نگاه کرد. لباش لرزید. انگار میخواست چیزی بگه، ولی نتونست. فقط دستش رو گذاشت روی موهای امیلی و بوسیدش.
"فردا... همه چی رو بهت میگم. قول میدم."
امیلی رفت توی اتاقش. در رو بست. به در بسته نگاه کرد. ("فردا...")
فردا هیچوقت نیومد. نه اونطور که امیلی فکر میکرد.
---
فردا – مدرسه، زنگ تفریح
جونگکوک متوجه شد امیلی ساکتتر از همیشهست. نقاشی نمیکشید. به کتابش نگاه میکرد ولی صفحه رو ورق نمیزد.
· "چی شده؟"
· "هیچی... خستهام."
· "دیشب نخوابیدی؟"
امیلی نگاهش کرد. "نه... نه خوب."
جونگکوک دستش رو گذاشت روی دستش. زیر میز. جایی که کسی نبینه.
· "اگه چیزی هست، بگو."
امیلی دستش رو فشرد. "قول میدم اگه شد، بگم."
حرف دلش این بود: ("میترسم... بدون اینکه بدونم از چی.")
---
بعد مدرسه – کنار رودخونه
امیلی امروز زودتر رفت. گفت سردشه. جونگکوک تنها موند روی سنگ بزرگ. به آب نگاه کرد. یه تیکه کاغذ از جیبش درآورد. نقاشی امیلی بود. همون درخت و قلب.
هوسه از راه رسید. پرت شد کنارش.
· "دختره رفت؟"
· "آره."
· "ناراحته؟"
· "نمیدونم."
هوسه به آب نگاه کرد. * "جونگکوک... بعضی وقتا آدما قبل از اینکه فاجعه بیاد، بوی توش رو حس میکنن. مثل بوی بارون قبل از بارون."
جونگکوک نقاشی رو تا کرد و گذاشت توی جیبش. "تو که همیشه حرفای عجیب میزنی."
هوسه خندید. ولی چشماش نمیخندید.
· "فقط مواظبش باش."
جونگکوک بلند شد. "همیشه ام."
و رفت.
---
همون شب – خونه امیلی
صدای در. امیلی رفت دم در. پدرش نبود. دو تا مرد بودن. کت و شلوار مشکی. عینک دودی. یکی شبیه همون که ماشین مشکی داشت.
"سلام. پدرتون خونه نیست؟"
امیلی عقب رفت. "نیست... کجا میخوادش؟"
مرد لبخند زد. سرد.
"فقط یه پیغام براش داریم. بهش بگید آرین منتظره. قولش رو یادش نره."
رفتند. امیلی در رو بست. قفل کرد. زنجیر رو انداخت. پشت در نشست و زد زیر گریه.
· ("آرین... کیه؟ بابا چه قولی داده؟")
ساعت ۱۱ شب، پدر رسید. امیلی توی اتاقش بود. صداش رو شنید که توی هال قدم میزد. بعد صدای گریه. گریه مردی که همه چی رو باخته بود.
امیلی نتونست بیرون بره. نتونست بغلش کنه. فقط گوش داد. و گریه کرد.
---
خونه جونگکوک – نیمه شب
جونگکوک بیدار بود. به سقف نگاه میکرد. دفترچه زیر بالش رو درآورد. دوباره خوند. آخرین خطی که نوشته بود:
"امیلی، اگه فردا تموم بشه، امروز رو ول نمیکنم."
دفترچه رو بست. عکس مامانش رو از زیر بالش درآورد. نگاه کرد. مامان هم نگاه می کرد. با همون چشمایی که جونگکوک داشت.
"مامان... من میترسم."
تصویر جواب نداد.
ولی جونگکوک میدونست جواب چیه. ("بترس... ولی بمون.")
چراغ رو خاموش کرد. توی تاریکی، دستبند رو چرخوند. به فردا فکر کرد. به امیلی. به اون "آرین" که هیچکس نمیشناختش.
فردا نزدیک بود. و هیچکدون آماده نبودن.
---
ادامه دارد.......
- ۱.۹k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط