‍ پنجره ها را دوست دارم...

‍ پنجره ها را دوست دارم...
این زخمهای همیشگی بر تن سرد دیوارهای عبوس را...
که تنها راهی هستند تا نگاه غمگین مرا عبور دهند از فراز مرزهای حیاط خانه ی قدیمی و حواسم را پرت کنند به سمت شیشه های غبار گرفته ی اتاق خلوت تنهایی های تو که سالهاست از حضور مهربان تو خالیست...سارا نیستی و پرده های اتاق خانه ات در حسرت باز شدن پنجره و دست نوازشگر باد خاک میخورند..
.نیستی که رد پای باران را ازصورت شیشه ها بشویی..
نیستی که پروانه های گرفتار در تار عنکبوتها را نجات دهی...
و از همه تلخ تر نیستی که از آن سوی شیشه ها برایم دست تکان دهی...اما من هنوز هم پنجره ها را دوست دارم .....
دیدگاه ها (۱)

‍ مرا همیشه نگهدار...گاهی در قلبت..گاهی در چشمت...گاهی در آغ...

‍ ‍ تنهایی آدمها زمان ندارد...عقربه های ساعتش را بر میدارد م...

‍ ‍کنار پنجره ی رویاهایم بنشین که مهتاب از چهره ی زیبای تو ب...

‍ ‍ ‍ مادرم همیشه میگفت پشت هرمردموفقی یک زن ایستاده است ..ی...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

پارت ۵۲صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ عمارت، مثلِ یک پتکِ سنگین تو...

خیره شده بود به تقویم دیواری اتاق، به همان خط‌خوانی‌های آبی ...

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

پارت ۵۶

( last minute )

🧁 پارت چهارم | اولین ملاقاتصبح روز بعد، آسمان سئول صاف و آفت...

از ترس تا اعتمادpart: 1 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط