⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p9
نینا اخم کرد.
_«این کتاب از کجا اومده بود...؟»

نینا چند بار جلد کتاب رو نگاه کرد.
نه اسم نویسنده‌ای داشت، نه اسم کتاب.
فقط همون جمله.
«افسانه‌ها همیشه دروغ نیستند.»
چند صفحه جلوتر رو ورق زد.
بیشتر صفحه‌ها خالی بودن.
فقط وسط یکی از صفحه‌ها یه نقاشی قدیمی دیده می‌شد.
یه در بزرگ سنگی...
همون‌قدر عجیب که نتونست نگاهش رو ازش برداره.
کتاب رو بست و دوباره سر جاش گذاشت.
«شاید مال مامانه.»
دوباری تخت رفت و زیر پتو فرو رفت، با گرمای پتو چشم هاش هم گرم شد و طولی نکشید که خوابش برد
...
طبق معمول دیر از خواب بیدار شد.
این بار خبری از کابوس یا خواب عجیب نبود.
همین باعث شد حالش بهتر باشه.
وقتی وارد دانشگاه شد، یوری از دور براش دست تکون داد.
«بالاخره خانم خوش‌خواب رسید!»
نینا خندید.
«امروز دیگه خواب نموندم.»
«آفرین، پیشرفت کردی.»
هر دو کنار هم وارد محوطه شدن.

یوری همون‌طور که راه می‌رفت، گفت:
«دیشب بابابزرگم دوباره یه داستان تعریف کرد.»
«بازم؟»
«آره. این دفعه درباره یه افسانه.»
نینا با لبخند گفت:
«بگو ببینم.»
یوری شونه بالا انداخت.
«می‌گفت قدیما مردم باور داشتن یه دنیای دیگه هم کنار دنیای ما وجود داره. جایی که هیچ آدمی نمی‌تونه واردش بشه.»

نینا با خنده گفت:
«و بعدش؟»
«می‌گفت اگه یه روز درِ اون دنیا باز بشه... دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌مونه.»

نینا چیزی نگفت.
فقط بی‌اختیار یاد جمله‌ی روی اون کتاب افتاد.
«افسانه‌ها همیشه دروغ نیستند.»

«به چی فکر کردی؟» یوری پرسید.
نینا سریع به خودش اومد.
«هیچی... فقط یاد یه کتاب افتادم.»
زنگ کلاس خورد.
هر دو قدم‌هاشون رو تندتر کردن و وارد ساختمون شدن.

........
اون روز صبح پنجشنبه بود
کلاس‌ها زودتر تموم می‌شدن و همین باعث شده بود حال نینا خیلی بهتر باشه.
همین که وارد محوطه ازاد دانشگاه شد، یوری از دور داد زد:
«نینااا!»
چند نفر برگشتن سمتشون.
نینا با خنده گفت:
«آبرومو بردی.»
«مگه چیکار کردم؟»
«لازم نبود اسممو تا اون سر دانشگاه داد بزنی.»
یوری شونه بالا انداخت.
«خب دلم برات تنگ شده بود.»
« توی دو دقیقه؟»
«آره.»
نینا زد زیر خنده.
...
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p8اون روز، برخلاف همیشه، نینا تا آخرین کل...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p7همون موقع...جایی خیلی دورتر از خونه‌ی ن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p2اون نمی‌دونست...بعضی خواب‌ها، فقط خواب ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p3«دیشب بابابزرگم یه چیز عجیب تعریف می‌کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط