«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۳۹

و در رو رها کرد.

تند در رو هول دادم و گفتم:هنوز فرصت داري..

چرخید و زل زد تو چشمام.

س

میکنم وقت داري براي بستن پرونده این درد و شاد

شدن و زندگي کردن..


خواست درو ببنده که گفتم چرا خودت اینکارو نميکني؟ نگاه کردن بهم اروم و جدي گفت:کهنه شده..

بدون

و در رو رها کرد.

تند در رو هول دادم و گفتم: هنوز فرصت داري.. چرخید و زل زد تو چشمام.

حس میکنم وقت داري براي بستن پرونده این درد و شاد

شدن و زندگي کردن..

تلخ گفت: تو هيچي از من نمیدوني

و رفت سمت خونه اش و کلید انداخت.

جدي گفتم من خیلیییی بیشتر از اونچه که فکرشو بکني ازت میدونم دوست بابا..خيلي بيشتر...

دستاش از حرکت و ایستاد. در رو رها کردم و برگشتم تو اسانسور و چشمامو بستم. تمام وجودم میگفت تهیونگ نمیتونه کار بدي کرده باشه..

شاید اینده باشه.

اما اون حرفاش..

شایدم.. نمیدونم..گذشته..

اما ترسش رهام نمیکرد..
دیدگاه ها (۱)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۰صبح زودتر راه افتادم که دیر...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۴۱با ذوق گفتم من کردم و سمت د...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۸میزدم. تهیونگ-منم جدي بودم....

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۳۷تهیونگ چشماشو باريك كرد. بر...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۶ نیست. هول و نگران گفتم بری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط