「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 43
✦.................................

ساعت از یک ظهر صبح گذشته بود

در حالی که طبقات پایینِ ستاد فرماندهی در هیاهوی همیشگیِ گزارش‌ها، صدای بیسیم‌ها و پای کوبیدن سربازها غرق بود، طبقه آخر
در سکوتی سنگین و مرگبار فرو رفته بود؛ سکوتی که نه
از روی آرامش، بلکه از هیبتِ حضورِ یک نفر ایجاد شده بود.

سکوتِ فرمانده کل ارتش: کیم تهیونگ.

او پشت میز بزرگ چوبی‌اش نشسته بود، چند پرونده‌ی محرمانه، با لبه‌های تیز، مقابلش قرار داشت و صفحه نمایش عظیم روی دیوار، با نوری آبی‌رنگ و سرد، نمودارهای امنیتی و گزارش‌های جریانی را به نمایش می‌گذاشت. نگاه تهیونگ با دقتی ماشینی و بی‌رحمانه، روی خطوط گزارش‌ها می‌لغزید.

بدون عجله
بدون ذره‌ای خستگی.

در تمام نیروهای مسلح، یک قانون نانوشته وجود داشت:
کیم تهیونگ اشتباه را نمی‌بخشد.

صدای ویبره‌ی تلفن، سکوتِ سنگین اتاق را شکافت. تهیونگ، بدون آنکه حتی پلک بزند یا نگاهش را از پرونده‌ای که در دست داشت بردارد، پاسخ داد:

_ بگو

صدای آشنای سرهنگ جیمین از آن طرف خط شنیده شد:

جیمین: مأموریت با موفقیت انجام شد فرمانده.

تهیونگ خودکار گران‌قیمتش را با نظمی وسواس‌گونه روی میز گذاشت.

_ ادامه بده.

جیمین: تمام افراد تحت تعقیب بازداشت شدن. هیچ‌کدام نتونستن از حصار امنیتی فرار کنن.

چند ثانیه‌ای سکوت برقرار شد؛ سکوتی که جیمین را با استرس مواجه می‌کرد با صدایی که از رضایت می‌لرزید، ادامه داد:

جیمین: باند اژدها... الان دیگه توی مشت ماست.

برای اولین بار، نگاه تهیونگ از روی کاغذ بلند شد. آن نگاهِ سرد، حالا با کنجکاویِ یک شکارچی ترکیب شده بود.

_ رئیس باند؟

جیمین: دستگیره شد.

_ خوبه

همین یک کلمه برای جیمین که سال‌ها در سایه‌ی اقتدار او کار کرده بود، این «خوبه» یعنی رضایتِ کامل و تاییدِ نهایی.

جیمین: لوکیشن رو برات فرستادم. ده دقیقه دیگه اونجام.

ده دقیقه بعد.

خودروی مشکی و سنگینِ فرماندهی، با صدای بم موتور، مقابل ساختمان امنیتی توقف کرد. درِ خودرو باز شد و با فرود آمدن پوتین‌های نظامی تهیونگ روی زمین، گویی موجی از فشار به محیط وارد شد.

سربازها، با حرکتی تقریباً همزمان، صاف ایستادند.

سربازها: فرمانده!

تهیونگ بدون آنکه واکنش خاصی نشان دهد یا حتی سرش را بالا بیاورد، از میان آن‌ها گذشت. پالتوی مشکی و بلندش روی شانه‌هایش افتاده بود و قدم‌هایش چنان محکم و با اطمینان بر زمین فرود می‌آمد که گویی فضای ساختمان را زیر پای خود تسخیر می‌کرد. همه راه را برای او باز می‌کردند؛ همه. بدون استثنا.

وقتی وارد سالن اصلی شد، جیمین و ویلیام از قبل آنجا بودند. جیمین با دیدن او، لبخندی کوتاه زد.

جیمین: خوش اومدی، فرمانده.

ویلیام نیز با وقاری نظامی، احترام گذاشت.

ویلیام: قربان.

_ وضعیت؟

جیمین به انتهای سالن اشاره کرد:

جیمیم: همشون اونجان

درِ فلزی و سنگین باز شد و با آن، سکوتِ مطلق بر فضا حاکم شد. اعضای باند اژدها، مردانی که تا دیروز نامشان برای خیلی‌ها کابوس بود، اکنون در دو ردیف منظم زانو زده بودند. حتی جرئت بالا آوردن سرشان را هم نداشتند.

صدای قدم‌های تهیونگ در سالن پیچید.

تق... تق... تق...

هر صدا، مثل ضربه‌ی پتک بر سندان، سکوت را عمیق‌تر می‌کرد.

در انتهای صف، مردی با چهره‌ای آرام‌تر از بقیه، نشسته بود: جونگکوک رئیس باند اژدها.

تهیونگ مقابل او ایستاد. سایه‌ی بلند پالتویش روی سرِ مردِ بازداشت شده افتاد. چند ثانیه سکوت سنگین برقرار شد، سپس تهیونگ گفت:

_ بالاخره تموم شد

جونگکوک لبخند تلخی زد.

جونگکوک: ظاهراً

_ اشتباه کردی.

جونگکوک: می‌دونم.

جیمین با تعجب نگاهی بین آن دو رد و بدل کرد. انتظار یک درگیری لفظی یا فریادهای خشمگینانه را داشت، اما تهیونگ از آن دسته آدم‌هایی نبود که با صدا قدرت نشان دهد؛ او آدم‌ها را با نگاهش خرد می‌کرد، نه با صدایش.

ناگهان، یکی از افراد ردیف عقب، زیر لب چیزی زمزمه کرد. جمله‌اش کامل نشد که سرِ تهیونگ، با سرعتی برق‌آسا، به سمت او چرخید.

سکوت... مرگبار.

مرد رنگ از رخسار داشت، انگار که مرگ را در چشمان فرمانده دیده باشد.

_ اسمش؟

جیمین سریع نگاهی به پرونده انداخت:

جیمین:کانگ مینهو، قربان.

تهیونگ بدون کوچک‌ترین تغییر در حالت چهره‌اش، با صدایی که از عینِ خونسردی، ترسناک بود، گفت:

_ تا وقتی اجازه نگرفته، حق صحبت نداره.

جیمین: بله قربان!

مرد فوراً سرش را پایین انداخت. دیگر هیچ‌کس حتی جرئت نکرد نفس عمیقی بکشد.

تهیونگ دوباره نگاهش را به جونگکوک دوخت:

_ همکاری کنی، روند پرونده‌ات راحت‌تر پیش میره.
دیدگاه ها (۰)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 44✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 45✦......................

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 42✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 41✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط