LOOKING FOR YOU

LOOKING FOR YOU
PART : ¹⁰

تق تق
تهیونگ بدون اینکه سرش را از روی پرونده‌ها بلند کند گفت
تهیونگ: بیا تو
منشی وارد اتاق شد و چند پوشه و یک تبلت در دست داشت
منشی: آقای کیم، درباره‌ی مراسم رونمایی کالکشن تابستانه اومدم گزارش بدم
تهیونگ فقط سری تکان داد . منشی تبلت را روشن کرد
منشی: سالن رزرو شده، دعوت‌نامه‌ها برای مهمان‌ها ارسال شده، نورپردازی و دکور هم طبق برنامه پیش میره.
تهیونگ بدون اینکه حرفی بزند، برگه‌ها را ورق می‌زد
منشی: فقط یه مورد مونده
تهیونگ نگاهش را بالا آورد
منشی: برای پذیرایی مهمان‌ها باید با یه کافه قرارداد ببندیم که چند باریستای حرفه‌ای برای مراسم بفرستن . مثل همیشه می‌تونیم با کافه "رویال بلِند" همکاری کنیم. مراسم‌های قبلی هم اونا پذیرایی کردن
تهیونگ بعد از چند ثانیه سکوت گفت
تهیونگ: نه
منشی مکث کرد
منشی: ببخشید؟
تهیونگ: یه کافه‌ی دیگه انتخاب کنین
منشی: کدوم کافه مدنظر شماست؟
تهیونگ چند لحظه به پنجره خیره ماند ، ناخوداگاه آدرس همان کافه‌ای را که جونگکوک در آن کار می‌کرد رو به زبان آورد .منشی برای اولین بار کمی مردد شد
منشی: اما...اون کافه... بیشتر یه کافه‌ی محلیه...مهمون‌های این مراسم مدیر شرکت‌های بزرگ و چند مهمان خارجی هستن. فکر نمی‌کنم از نظر تجربه، مناسب این مراسم باشن
تهیونگ آرام پرونده را بست و نگاهش مستقیم روی منشی نشست
تهیونگ: من تصمیممو گرفتم
منشی فهمید بحث تمام شده. چند ثانیه سکوت کرد و کمی سرش رو پایین آورد
منشی: متوجه شدم، آقای کیم
و از اتاق خارج شد

.....

صدای زنگ تلفن روی پیشخوان بلند شد ، صاحب کافه گوشی را برداشتو جواب داد ، چند لحظه بعد، چشم‌هایش از تعجب گرد شد
صاحب کافه: شرکت... سلین؟!
جونگکوک که مشغول آماده کردن سفارش بود، ناخودآگاه سرش را بلند کرد. صاحب کافه بعد از چند دقیقه تماس را قطع کرد و لبخند بزرگی روی صورتش نشست
صاحب کافه: بچه‌ها! یه خبر فوق‌العاده دارم!
همه دورش جمع شدند
صاحب کافه: شرکت سلین برای مراسم رونماییشون از ما درخواست همکاری کرده!
چند لحظه سکوت...بعد صدای خوشحالی کارکنان کل کافه را پر کرد
ناتالی: داری شوخی می‌کنی؟! سلین؟!
صاحب کافه : نه ، واقعا خودشون زنگ زدن
_ حالا کیا قراره برن ؟
یکی از کارکنان با هیجان پرسید
صاحب کافه: فردا اسامی رو اعلام می‌کنم
ناتالی: اگه منو انتخاب نکنی استفا میدم
به شوخی گفت و همه خندیدند . جونگکوک هم لبخند کوچکی زد اما خیلی زود دوباره مشغول آماده کردن سفارش‌ها شد . برخلاف بقیه، خیلی درگیر هیجان مراسم نشده بود. برایش فرقی نمی‌کرد کجا قهوه درست کند؛ فقط می‌خواست کارش را درست انجام بده

.....

بعد از شام، مستقیم وارد اتاقش شد ، چراغ را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید .چند لحظه به سقف خیره ماند و به این فکر کرد که از وقتی که آن مرد وارد زندگی‌اش شده...همه‌چیز عجیب‌تر شده. هر بار که می‌دیدش، احساس می‌کرد چیزی درونش آرام می‌شود. پتو را تا روی شانه‌هایش کشید و چشم‌هایش را بست.

~~~~

نور صبح از لای پرده‌ها داخل اتاق افتاد ، جونگکوک آرام پلک زد و قوسی به کمرش داد . چند ثانیه همان‌طور ماند و به سقف خیره شد بعد ناگهان نشست و سعی کرد چیزی از خوابش به یاد بیاورد اما...هیچ‌چیز نبود .نه آن عمارت، نه صدای فریاد ها ،نه شمشیر خونی . هیچ کابوسی ندیده بود .
جونگکوک: خواب ندیدم؟
با ناباوری زمزمه کرد . سال‌ها بود که حتی یک شب هم بدون آن کابوس‌ها نخوابیده بود. لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست ، برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس کرد شب را با آرامش خوابیده بی‌خبر از اینکه ، این آرامش درست از روزی شروع شده بود که سرنوشت، دوباره او را روبه‌روی همان مرد قرار داده بود

...ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۳)

LOOKING FOR YOUPART : ⁹۸ جولای ۲۰۲۶نور خورشید از پنجره‌ی قدی...

LOOKING FOR YOU PART : ⁸۷ جولای ۲۰۲۶نور ملایم صبح از لای پر...

LOOKING FOR YOUPART : ⁶برای لحظه ای هیچ‌کدام چیزی نگفتند ، ف...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 140✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط