چشمانت را از من نگیر

چشمانت را از من نگیر

با من حرف نمی زنی ؟ خیالی نیست ، می سپرم به خاطره ام صدایت را و آن زمان که گنجشک ها از شوق آواز خواندنشان گرفت گوشم پر می شود از صدا هوس انگیز تو ، اما بی انصاف از من رو برنگردان چشمانت را از من نگیر در دنیای من هیچ شبیه چشمانت نیست که با آن خاطره سازی کنم ، دمادم در موج آرزوی نگاهت غرق شده ام ، عزیز تو نمی دانی نگاهت به من جان می دهد ، نگاهت در من روح می دمد آن هنگام که تیغ مشتاقانت سینه ام را چاک کرده باشد . بی انصاف به من نگاه کن که لبریز از شور تماشایت شده ام  .
دیدگاه ها (۱۷)

لطفا برگرد عزیزم بدون تو اینجا هیچ معنایی ندارد.برگرد... نه ...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۲

میبخشی پارت ۵

با من بمان...حرف بزن از هر چیز کوچک و بی‌دلیل،از خواب دیشبت،...

می‌خواهی بروی، بی‌بهانه بروبیدار نکن خاطره...

حتی همین ثانیه ها برای اعتراف کافی است. چیزی نگو. این سکوت ر...

حس کردن، وقتی از حد می‌گذرد، دیگر نعمت نیست،تبعیدی‌ست خاموش....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط