فهمیدم! کاملاً درسته، نباید فقط در مورد رابطهشون حرف بزن
فهمیدم! کاملاً درسته، نباید فقط در مورد رابطهشون حرف بزنیم، باید «نشونش» بدیم. رابطهای که بین یه رئیس مافیا و شریکش هست، یه زبان مشترکِ بدنی و نگاههای خاصه که بقیه نمیفهمن.
بیا بریم سراغ پارت دوم که توی عمارت میگذره.
***
### پارت ۲: پیوندی در سکوت
هوایِ اتاق کارِ جونگکوک سنگین بود، پر از دودِ سیگار و بویِ تلخِ قهوه. جونگکوک روی صندلی چرمیاش نشسته بود و با بیحوصلگی پروندههای روی میز رو ورق میزد. تهیونگ، که تکیهاش رو به دیوارِ پشتِ سرِ جونگکوک داده بود، جلو اومد. بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو گذاشت روی شونهی جونگکوک و انگشتهای بلندش رو لابلای موهایِ تیره و پرپشتش حرکت داد.
جونگکوک سرش رو کمی عقب برد و تکیه داد به سینهی تهیونگ، همونجا که صدای قلبِ دومش رو میشنید. تهیونگ خم شد و لبش رو نزدیکِ گوشِ جونگکوک برد، صدایِ بمش توی فضایِ خالیِ اتاق طنین انداخت: «خیلی سخت میگیری، کوکی. اون فقط یه دخترِ سادهست، نه یه قاتلِ حرفهای.»
جونگکوک چشمهاش رو بست و دستش رو گذاشت روی دستِ تهیونگ که روی سینهاش بود؛ فشاری که وارد کرد، نشوندهندهیِ نیازِ شدیدش به حضورِ تهیونگ برایِ آروم شدن بود. جونگکوک زمزمه کرد: «تویِ این دنیایِ کثیف، حتی یه دخترِ ساده هم میتونه یه تله باشه. باید مطمئن بشم.»
تهیونگ لبخندی زد و نوکِ انگشتش رو به آرومی رویِ گردنِ جونگکوک کشید، یه حرکتِ مالکانه که فقط مخصوصِ خودشون بود. جونگکوک بلند شد، نگاهی که بینشون رد و بدل شد پر از حرفهایِ ناگفته بود؛ یه پیوندِ عمیق که هیچکسِ دیگهای اجازهی ورود بهش رو نداشت.
جونگکوک واردِ بازداشتگاهِ زیرِ عمارت شد. لینا رویِ صندلیِ فلزی نشسته بود، دستهاش به پشت بسته بود و نورِ ضعیفِ چراغِ آویز، سایههایِ ترس رو روی صورتش انداخته بود. جونگکوک با قدمهایِ سنگین جلو رفت و درست روبروش ایستاد.
لینا سرش رو بالا آورد، نگاهش لرزون بود اما سعی میکرد جسور باشه. جونگکوک به جایِ حرف زدن، چونهی لینا رو با دستِ کشیدهاش گرفت و صورتش رو به سمتِ نور چرخوند. نگاهش مثل یخ سرد بود.
جونگکوک با خشونتی که رگه ای از لذت توش بود گفت: «فکر کردی اینجا مهمونخونهست؟ نگاهت... زیادی شجاعه برای کسی که مرگ داره مستقیم بهش نگاه میکنه.»
لینا با دهنِ خشکشدهاش سعی کرد چیزی بگه، ولی جونگکوک اجازه نداد. اون با بیتفاوتیِ کامل، انگشتِ شستش رو رویِ لبِ لینا کشید؛ نه با ملایمت، بلکه مثلِ اینکه داره یه شیءِ بیارزش رو لمس میکنه. لینا لرزید، اما جونگکوک با پوزخند گفت: «هنوز وقت داری اعتراف کنی لینا... چون از اینجا به بعد، هیچکس نمیتونه کمکت کنه.»
***
بیا بریم سراغ پارت دوم که توی عمارت میگذره.
***
### پارت ۲: پیوندی در سکوت
هوایِ اتاق کارِ جونگکوک سنگین بود، پر از دودِ سیگار و بویِ تلخِ قهوه. جونگکوک روی صندلی چرمیاش نشسته بود و با بیحوصلگی پروندههای روی میز رو ورق میزد. تهیونگ، که تکیهاش رو به دیوارِ پشتِ سرِ جونگکوک داده بود، جلو اومد. بدون اینکه حرفی بزنه، دستش رو گذاشت روی شونهی جونگکوک و انگشتهای بلندش رو لابلای موهایِ تیره و پرپشتش حرکت داد.
جونگکوک سرش رو کمی عقب برد و تکیه داد به سینهی تهیونگ، همونجا که صدای قلبِ دومش رو میشنید. تهیونگ خم شد و لبش رو نزدیکِ گوشِ جونگکوک برد، صدایِ بمش توی فضایِ خالیِ اتاق طنین انداخت: «خیلی سخت میگیری، کوکی. اون فقط یه دخترِ سادهست، نه یه قاتلِ حرفهای.»
جونگکوک چشمهاش رو بست و دستش رو گذاشت روی دستِ تهیونگ که روی سینهاش بود؛ فشاری که وارد کرد، نشوندهندهیِ نیازِ شدیدش به حضورِ تهیونگ برایِ آروم شدن بود. جونگکوک زمزمه کرد: «تویِ این دنیایِ کثیف، حتی یه دخترِ ساده هم میتونه یه تله باشه. باید مطمئن بشم.»
تهیونگ لبخندی زد و نوکِ انگشتش رو به آرومی رویِ گردنِ جونگکوک کشید، یه حرکتِ مالکانه که فقط مخصوصِ خودشون بود. جونگکوک بلند شد، نگاهی که بینشون رد و بدل شد پر از حرفهایِ ناگفته بود؛ یه پیوندِ عمیق که هیچکسِ دیگهای اجازهی ورود بهش رو نداشت.
جونگکوک واردِ بازداشتگاهِ زیرِ عمارت شد. لینا رویِ صندلیِ فلزی نشسته بود، دستهاش به پشت بسته بود و نورِ ضعیفِ چراغِ آویز، سایههایِ ترس رو روی صورتش انداخته بود. جونگکوک با قدمهایِ سنگین جلو رفت و درست روبروش ایستاد.
لینا سرش رو بالا آورد، نگاهش لرزون بود اما سعی میکرد جسور باشه. جونگکوک به جایِ حرف زدن، چونهی لینا رو با دستِ کشیدهاش گرفت و صورتش رو به سمتِ نور چرخوند. نگاهش مثل یخ سرد بود.
جونگکوک با خشونتی که رگه ای از لذت توش بود گفت: «فکر کردی اینجا مهمونخونهست؟ نگاهت... زیادی شجاعه برای کسی که مرگ داره مستقیم بهش نگاه میکنه.»
لینا با دهنِ خشکشدهاش سعی کرد چیزی بگه، ولی جونگکوک اجازه نداد. اون با بیتفاوتیِ کامل، انگشتِ شستش رو رویِ لبِ لینا کشید؛ نه با ملایمت، بلکه مثلِ اینکه داره یه شیءِ بیارزش رو لمس میکنه. لینا لرزید، اما جونگکوک با پوزخند گفت: «هنوز وقت داری اعتراف کنی لینا... چون از اینجا به بعد، هیچکس نمیتونه کمکت کنه.»
***
- ۲۰۴
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط