پارت۵(ازدواج اجباری)
پارت۵(ازدواج اجباری)
نبات:من میرم بخوابم
جیمین:اوکی
اخ جیمین اگر بدونی چه در انتظارته 😏😏
رفتم توی اتاقی که جیمین بهم داد و زنگ زدم به هه سونگ
چنتا بوق خورد که جواب داد:
هلو بیبی
نبات :هایییییی
هه سونگ: جانم ،چی شده،نکنه دلت برام تنگیده
نبات:اوممم،خیلی
راستش تولد مادرمه زنگ زدم دعوتت کنم
از اونجایی که ما تولد تولد نمیخونیم
پارتی میگیریم ،میای دیگه
هه سونگ: پارتی؟حله ،فقط کیه؟؟
نبات :ااخر هفته ، منتظرم ،من برم بخوابم که خیلی خستم
هه سونگ:بایی
خب اینم از این ،از اونجایی که اامروز سهشنبه هستش کلا دوروز وقت دارم برای آماده کردم همه چیز
فعلا بخوابم تا فردا
***********************صبح ساعت ۸:۳۰
اخیششششش دیشب چقدر خواب بهم مزه داد
رفتم توی اشپز خونه اب بخورم که دیدم جیمین داره صبحونه آماده میکنه اونم چه صبحانه ای
نبات:جلل خالق
جیمین :عه از خواب بیدار شدی بیا بشین صبحونه بخور
نبات :نه مرسی میخوام برم بیرون
جیمین :حداقل یه کوشلو بخول(با لحن پچه گونه )
ا خوداااااا🎀🎀🎀
اول خواستم بشینم یه چیزی بخورم ولی باید ابرت بگیره به من نه نگه🙄🙄
نبات:باید برم بیرون نمیخورم
جیمین:باشه🙁
رفتم توی اتاقم یه دوش گرفتم اومدم یه لباس خیلی خوشگل و
گوگولی پوشیدم (عکس میدم)
بعدم به سمت بیرون راهی شدم سوار ماشینم شدم و به سمت خونه رفتم تا با مامانم درباره ی تولد تصمیم بگیریم
وقتی رسیدم یکی از بادیگارد ها اومد جلو و سوییچو ازم گرفت تا ماشینم رو پارک کنه وقتی سوییچ ودادم به خونه حرکت کردم تا رفتم ت. خونه سیمین خانم اومد سمتم
سیمین هانم یکه ازم قدیمی ترین خدمت کارای این خونست
و خیل زن مهربونیه
سیمین :سلام خانم خوش اومدید
نبات :سلام مرسی،مامانم کجاست؟؟
سیمین:خانم بزرگ داخل تراس هستند
نبات :ممنون سیمین خانم
به سمت تراس بزرگی که اون طرف خونه بود رفتم
پشتش به من بود منم رفتم از پشت بغلش کردم:
سلام مامان قشنگم
بازم پارت بدم ؟؟؟
نبات:من میرم بخوابم
جیمین:اوکی
اخ جیمین اگر بدونی چه در انتظارته 😏😏
رفتم توی اتاقی که جیمین بهم داد و زنگ زدم به هه سونگ
چنتا بوق خورد که جواب داد:
هلو بیبی
نبات :هایییییی
هه سونگ: جانم ،چی شده،نکنه دلت برام تنگیده
نبات:اوممم،خیلی
راستش تولد مادرمه زنگ زدم دعوتت کنم
از اونجایی که ما تولد تولد نمیخونیم
پارتی میگیریم ،میای دیگه
هه سونگ: پارتی؟حله ،فقط کیه؟؟
نبات :ااخر هفته ، منتظرم ،من برم بخوابم که خیلی خستم
هه سونگ:بایی
خب اینم از این ،از اونجایی که اامروز سهشنبه هستش کلا دوروز وقت دارم برای آماده کردم همه چیز
فعلا بخوابم تا فردا
***********************صبح ساعت ۸:۳۰
اخیششششش دیشب چقدر خواب بهم مزه داد
رفتم توی اشپز خونه اب بخورم که دیدم جیمین داره صبحونه آماده میکنه اونم چه صبحانه ای
نبات:جلل خالق
جیمین :عه از خواب بیدار شدی بیا بشین صبحونه بخور
نبات :نه مرسی میخوام برم بیرون
جیمین :حداقل یه کوشلو بخول(با لحن پچه گونه )
ا خوداااااا🎀🎀🎀
اول خواستم بشینم یه چیزی بخورم ولی باید ابرت بگیره به من نه نگه🙄🙄
نبات:باید برم بیرون نمیخورم
جیمین:باشه🙁
رفتم توی اتاقم یه دوش گرفتم اومدم یه لباس خیلی خوشگل و
گوگولی پوشیدم (عکس میدم)
بعدم به سمت بیرون راهی شدم سوار ماشینم شدم و به سمت خونه رفتم تا با مامانم درباره ی تولد تصمیم بگیریم
وقتی رسیدم یکی از بادیگارد ها اومد جلو و سوییچو ازم گرفت تا ماشینم رو پارک کنه وقتی سوییچ ودادم به خونه حرکت کردم تا رفتم ت. خونه سیمین خانم اومد سمتم
سیمین هانم یکه ازم قدیمی ترین خدمت کارای این خونست
و خیل زن مهربونیه
سیمین :سلام خانم خوش اومدید
نبات :سلام مرسی،مامانم کجاست؟؟
سیمین:خانم بزرگ داخل تراس هستند
نبات :ممنون سیمین خانم
به سمت تراس بزرگی که اون طرف خونه بود رفتم
پشتش به من بود منم رفتم از پشت بغلش کردم:
سلام مامان قشنگم
بازم پارت بدم ؟؟؟
- ۲۲۱
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط