عملیات غیرممکن

{عملیات غیرممکن}
𝑃𝑎𝑟𝑡<2>
بعد کمی قدم زدن حالا جلوی در خونه بود. با لگد در رو باز کرد و وارد خونه کوچیک و آروم شد.
کلافگی از روش میبارید؛ نگاهش رو توی خونه گردوند و در رو محکم بست.

:خوش برگشتی چویا

صدای آروم همخونه عجیبش از آشپزخونه اومد.

:ممنون تارو

خودشو روی کاناپه پرت کرد. جو خونه آرامش بخش بود؛ شمع ها آروم می سوختن و بوی قهوه توی خونه میپیچید.
موجود جغد مانندی که تارو خطاب شده بود با شاخ های بلند روی سرش و بدن کرکی به همراه نوشیدنی توی دستش سمت چویا قدم برداشت

:حالت چطوره؟

نوشیدنی رو روی میز گذاشت و آروم روی کاناپه کنار مرد نشست و توی خودش جمع شد.

:افتضاح، خلع مقام شدم.

با خنده عجیبی گفت و لیوان دم کرده رو برداشته.
با یک نفس سر کشید و لیوان خالی رو روی میز عسلی گذاشت.

:خسته ام میرم بخوابم. برای شام بیدارم نکن.

آروم گفت و به سمت اتاقش رفت. وارد اتاق کوچیکش شد، لباس هاش رو دراورد و خزید زیر پتو و زود خوابش برد.

ساعت از نیمه شب گذشته بود. صدای کوبیده شدن جسمی به شیشه پنجره اتاقش باعث شد بیدار بشه. دستی لای موهاش کشید و از پنجره بیرون رو نگاه کرد.

هوا مه آلود بود. مه مثل روحی روی زمین حرکت میکرد. میان مه جسمی سیاه با چشمان قرمز به پنجره خیره شده بود. چشماش رو تنگ کرد اما یهو جسم حرکت کرد و از جلوی پنجره کنار رفت. مثل اینکه متوجهش شده بود.

دوباره صدای کوبیدن اومد. اما بلند تر؛ اینبار صدای در خونه بود. اتاق تارو طبقه بالا بود و متوجه صدای در نمیشد. پس بلند شد و از اونجایی که چیزی به ساعت کاری شهر نمونده بود لباس هاش رو عوض کرد.

از اتاق دوید بیرون و با پوشیدن کت بلند در رو باز کرد. اما کسی جلوی در نبود. هوای خنک و مه وارد خونه شد. موجود سیاه اون طرف خیابون مقابلش ایستاده بود؛ با چشمای سرخ بهش خیره شده بود.

آروم خم شد و کفش هاش رو پوشید و بیرون رفت. اون موجود سمتش قدم برداشت و با نزدیک شدن شفاف تر شد. یه گرگ سیاه با چشمای قرمز اما مثل بقیه گرگ ها نبود، خوی درندگی نداشت.

صدای تق تق کفش دوباره شنیده میشد؛ تقریبا هرشب این صدارو میشنید و یه خبر قتل جدید میومد.

کنجکاوی بر کنترل بدنش غلبه کرد و اون رو وادار کرد دنبال گرگ به سمت منبع صدا بره. مه غلیظ یواش یواش از بین رفت؛ حالا فقط هاله ای دود مانند بود.

از خیابون ها گذشت تا به مرکز شهر رسید. نزدیک فواره میدان مردی شنل پوش مونده بود؛ نگاهش میگشت انگار دنبال چیزی بود.

گرگ به محض دیدن مرد سمتش دوید و خودش رو به پاهاش مالید. مرد نشست و با لبخند نوازشش کرد.

آروم قدم برداشت که توجه مرد بهش جلب شد.

:تاحالا کسی بهت نگفته که ممکنه با کنجکاوی سر خودتو به باد بدی؟

دوباره همون صدا. همون صدای امروزی؛ با همون آرامش و به همون محکمی. میدونست چیزی درون اون عجیبه.

:تو کی هستی؟

پرسید نگاهی به آسمون کرد. ماه به رنگ سرخ درومده بود. انگار خونی بود در دل آسمان.

:به موقعش میفهمی کوچولو.

پلکی متعجب زد. این حرف برایش آشنا بود؛ اما در خاطراتش همچین کسی نبود.
نگاهش گشت تا روی پنجره خانه رئیس جدید کانون اطلاعات موند. رد دست های خونی روی پنجره بود و فردی بی حرکت جلوی پنجره نشسته بود.

چشماش از تعجب گرد شد و مردمک های آبیش لرزیدن. چند قدم عقب رفت و محکم روی زمین افتاد.
بدنش منقبض شد نمیتونست حرکت کنه.

:تو؟ تو اونو کشتی؟

با تعجب و کمی ترس پرسید و مرد رو برنداز کرد. درسته همون بود همون مرد عجیب و خوش استایل که ظهر توی خیابون بهش برخورد.

:خب آره...چطور مگه؟ اون سر راهم بود و من تمام مانع هایی که سر راهم باشن رو برمیدارم.

مرد با آرامش توضیح داد و لبخند صدا داری زد.
دستاش رو توی آب فواره شست و سمت پسر روی زمین قدم برداشت.
رو به روش نشست و چهره ترسیده و رنگ پریدش رو برنداز کرد.
دستش رو بلند کرد و روی پیشونی پسر گذاشت.

:فعلا برات بهتره که بخوابی...

زمزمه کرد و دستش رو برداشت. چشمای آبی پسرک بسته شدن؛ بدنش شل شد و آروم توی بغل مرد افتاد و به خواب رفت.
دیدگاه ها (۵)

منم تا ابد عاشق سوخاری میمونم ✨☝🥹

فقط خواستم بگویم که... او برایم همه است! :)))✨@renhu_akigara...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.44یکم تعلل کرد ولی در ...

«عملیات غیر ممکن»𝑃𝑎𝑟𝑡1حدود نیمه های شب ، آسمون ابری بود و هو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط