پارت بچه ها فرض کنین اسکیپ تایم زده ولی خب خیلی پیچی

پارت ۴۵ (بچه ها فرض کنین اسکیپ تایم زده. ولی خب خیلی پیچیده نیس، همونایی که تو انیمه هم بوده فقط یکم بزرگ شدن.)

لحظه های مناسب اوایل کار زیاد در زندگی شان پیش امد، بعد از اینکه هم خانه ای شدند. یاد گرفتند بهتر با هم کنار بیایند و کار های خانه را تقسیم کنند، یاد گرفتند موقع تنهایی کنار هم باشند و توی اوضاع سخت به هم کمک کنند. کم کم زندگی جدیدی را شروع کردند، یکی بهتر، کاملا داخلش پیشرفت کردند و با تمرین قدرت های جدید به دست اوردند. بی پولی ای نبود چون حقوق کافه و ماموریت اوبیتو و همینطور حقوق کاکاشی کاملا کفاف مخارج شخصی و خانه را میداد. کاکاشی و اوبیتو همراه رین که همسایه شان بود، حدود سه سال کنار هم زندگی کردند. در این مدت هم، اتفاقات زیاد یا عجیبی در زندگی شان رخ نداد و همه چیز خوب بود حتی میناتو هم در این مدت به عنوان هوکاگه چهارم معرفی شد. تولد ۱۵ سالگی شان، کریسمس و هالووین را کنار هم بودند و میناتو سنسه کلی کمکشان کرد، تا اینکه اتفاقی افتاد.

M:"بچه ها من واقعا نمیدونم چجوری بگم، خودم خیلی ذوق دارم."
همه در خانه ی میناتو سنسه جمع شده بودند، برای شام. خاله کوشینا دعوت کرده بود و همه قبول کردند بیایند. اوبیتو با هیجان صندلی اش را کشید جلو، دست کاکاشی را محکم گرفته بود:"بگو دیگه سنسه دارم از فضولی میمیرم."
K:"اروم بگیر اوبیتو دستمو شکوندی."
بعد میناتو یک ورقه بیرون اورد:"بچه ها همه به من و خاله کوشینا تبریک بگید چون..."
بعد مشتش را بالا گرفت:"ما قراره نینی دار بشیم."
فک همه افتاد، البته که تعجب کرده بودند‌. ولی بعد هر سه، حتی کاکاشی، از هیجان خم شدند جلو.
K:"چی، نینی؟ واقعا؟"
O:"وای خدا من عاشق نینی هام.
R:"برید اونور پسرا، مال خودمه."
میناتو نیشخندی زد و بعد کوشینا کاغذ را از دست او گرفت:"باید نه ماه صبر کنید بچه ها، فعلا هنوز یک هفته س."
O:"وقتی به دنیا اومد خودم همه چیو یادش میدم."
کاکاشی چشم هایش را چرخاند و تصمیم گرفت کنایه بزند:"اره، دو سوته بچه رو میفرستی رو هوا."
و خبر اینکه کوشینا باردار است به تیم هفت منتقل شد. طوری که هر روز هر چهار نفر مثل عقاب از کوشینا نگهداری میکردند. البته فقط تا هفته ی دوم...

O:"نمیذارم از این در رد شی اگه منو با خودت نبری."
اوبیتو ایستاده بود جلوی در، اجازه نمیداد کاکاشی رد شود. چرا؟ چون کاکاشی میخواست تنهایی برود ماموریت ویژه. از وقتی عضو انبو شده بود نگرانی های اوبیتو تمام نمیشد. اوبیتو عضو انبو نشد، ارتقاء درجه پیدا کرد و مدرک چونینی گرفت. ولی دقیقا وقتی که میخواست جونین شود کاکاشی عضو انبو شد و ماموریت هایشان فرق پیدا کرد.
K:"اوبیتو خر نشو. این بساط هر روزمونه چیزی نمیشه."
ولی به دل اوبیتو بد افتاده بود، سرش را تکان داد:"نه کاکاشی، ایندفعه نرو. ماموریت مهمی نیست."
K:"نباید بهم وابسته شی، میرم سه روز دیگه میام اخه چرا انقد گیر میدی؟"
و این تا جایی پیش رفت که بالاخره اوبیتو راضی شد. سه روز. و با هر قدمی که کاکاشی از خانه دور میشد به دل اوبیتو بد می افتاد.
دیدگاه ها (۶)

پارت ۴۶ روز اول، اوبیتو خودش هم رفت ماموریت و همه چیز خوب بو...

و پارت ۴۷اوبیتو سر جایش خشکش زد، یعنی کاکاشی انها را دیده بو...

بچه ها روز دختره روزتون مبارککک🎀✨️

پارت ۴۴چند روز گذشته بود، کاکاشی کامل اسباب کشی کرد به خانه ...

پارت ۵۰●(۹ ماه بعد.)Ku:"دیگه نمیتونم نگه دارم میناتو کمککک"ک...

پارت ۳۱عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط