دو پارتی
دو پارتی
وانیل کوچولوی من
لارا:دختر آروم و خجالتی و مهربون و۲۸ ساله و منشی شرکت رز سیاه که عاشق رئیس شرکت شده بود و اون فرد کسی نبود جزء جئون جونگکوک
جونگکوک:پسری سرد و خشن.رئیس شرکت.با لارا همیشه بد رفتاری میکنه و ۳۰سالشه
لارا:(ساعت ۱شب بود.کارام رو تموم کردم،سرم رو روی میزم گذاشتم.امروز نه خوابیده بودم نه غذا خورده بودم،از ساعت۵صبح بیدارم دیگه داشتم بیهوش میشدم.کم کم خوابم برد)
کوک:(دیدم لارا خوابیده و موهاش ریخته رو صورت خوشگلش.آروم نشستم کنارش و بهش خیره شدم.چقدر سخت گرفتم براش.رنگش پریده بود و زیر چشماش گود افتاده بود)هی...منشی لارا...بیدار شو...
لارا:آ...آقای جئون...ببخشید..خوابم برده بود..
کوک:هوم...فردا دیر نیا..
لارا:چ..چشم(توی اون تاریکی تنها رفتمداشتم از خیابون رد میشدم که ماشینی با سرعت به طرف من میومد ولی بدنم قفل کرده بود و بعدش نفهمیدم چیشد.)
کوک:آه...کاش نمیزاشتم تنها بره....با ماشین بدم دنبالش؟برم تا دیر نشده(خیابون هارو میچرخیدم که دیدم وسط خیابون آمبولانس نگه داشته ...وایسا ببینم...اون...لاراعه دارن سوار آمبولانس میکنن؟...لاراعه...از ماشین پیاده شدم و با پاهای لرزون طرفش رفتم که دیدم با صورت و بدن خونی روی برانکارد افتاده)ل...لارا...منم...میام...کنارت میام
(لارا رو بردن و جونگکوک پشت آمبولانس رفت وقتی رسیدن از ماشینش پیاده شد)
منشی:آقا همراه این خانم هستین؟
کوک:ب..بله
منشی:این فرمارو پر کنید
کوک:(فرمارو پر کرد و رفت روی صندلی نشست)همش تقصیر منه...اگه نصف شب نمیزاشتم تنها بره اینجوری نمیشد..
دکتر:همراه خانم لارا
کوک:منم...اتفاقی افتاده؟حالش خوبه؟
دکتر:بله...خوبن..فقط...سرشون ضربه خورده
کوک:میتونم ببینمش؟
دکتر:البته
کوک:(رفتم توی اتاق.بدن ظریف و سفیدش زیر ملافه های سفید بیمارستان بود.کنارش نشستم و گریه کردم و دستش رو گرفتم.)لارا...من..خیلی اذیتت کردم...من...عاشقتم...من...من رو ببخش
وانیل کوچولوی من
لارا:دختر آروم و خجالتی و مهربون و۲۸ ساله و منشی شرکت رز سیاه که عاشق رئیس شرکت شده بود و اون فرد کسی نبود جزء جئون جونگکوک
جونگکوک:پسری سرد و خشن.رئیس شرکت.با لارا همیشه بد رفتاری میکنه و ۳۰سالشه
لارا:(ساعت ۱شب بود.کارام رو تموم کردم،سرم رو روی میزم گذاشتم.امروز نه خوابیده بودم نه غذا خورده بودم،از ساعت۵صبح بیدارم دیگه داشتم بیهوش میشدم.کم کم خوابم برد)
کوک:(دیدم لارا خوابیده و موهاش ریخته رو صورت خوشگلش.آروم نشستم کنارش و بهش خیره شدم.چقدر سخت گرفتم براش.رنگش پریده بود و زیر چشماش گود افتاده بود)هی...منشی لارا...بیدار شو...
لارا:آ...آقای جئون...ببخشید..خوابم برده بود..
کوک:هوم...فردا دیر نیا..
لارا:چ..چشم(توی اون تاریکی تنها رفتمداشتم از خیابون رد میشدم که ماشینی با سرعت به طرف من میومد ولی بدنم قفل کرده بود و بعدش نفهمیدم چیشد.)
کوک:آه...کاش نمیزاشتم تنها بره....با ماشین بدم دنبالش؟برم تا دیر نشده(خیابون هارو میچرخیدم که دیدم وسط خیابون آمبولانس نگه داشته ...وایسا ببینم...اون...لاراعه دارن سوار آمبولانس میکنن؟...لاراعه...از ماشین پیاده شدم و با پاهای لرزون طرفش رفتم که دیدم با صورت و بدن خونی روی برانکارد افتاده)ل...لارا...منم...میام...کنارت میام
(لارا رو بردن و جونگکوک پشت آمبولانس رفت وقتی رسیدن از ماشینش پیاده شد)
منشی:آقا همراه این خانم هستین؟
کوک:ب..بله
منشی:این فرمارو پر کنید
کوک:(فرمارو پر کرد و رفت روی صندلی نشست)همش تقصیر منه...اگه نصف شب نمیزاشتم تنها بره اینجوری نمیشد..
دکتر:همراه خانم لارا
کوک:منم...اتفاقی افتاده؟حالش خوبه؟
دکتر:بله...خوبن..فقط...سرشون ضربه خورده
کوک:میتونم ببینمش؟
دکتر:البته
کوک:(رفتم توی اتاق.بدن ظریف و سفیدش زیر ملافه های سفید بیمارستان بود.کنارش نشستم و گریه کردم و دستش رو گرفتم.)لارا...من..خیلی اذیتت کردم...من...عاشقتم...من...من رو ببخش
- ۴.۰k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط