باد انداخته در سر، هوس پنجره ات را

باد انداخته در سر، هوس پنجره ات را
تا که با خود ببرد گوشه ای از خاطره ات را
 کوه ها تشنه ی موسیقی زیبای کلامت
بتکان بغض فرو مانده ی درحنجره ات را
 باد بی تاب تر از قبل شده تا که بگیرد
سر موهای پریشان گره در گره ات را
 عشق ای دشت بلاخیز نشد در همه ی عمر
یک دل سیر، ببینم همه ی منظره ات را ؟
 مثل یک جنگل خاموش پر از راز جهانی
کاش می شد که بگردم همه ی گستره ات را
 به خدا حوصله ای نیست که دیگر بنشینم
بار سنگین و نفسگیر غم و دلهره ات را
 من سر راه تو سبزم، همه جا در همه احوال
کم بگو، می جود آخر پدرم خرخره ات را
 عمرت از نیمه گذشته است تو ای شاعرعاشق
بس کن این عاشقی لعنتی مسخره ات را
دیدگاه ها (۳)

به درد کهنه ی قلبم چه بی رحمانه می خندیهزاران دل گرفتارت به ...

دیشب غزلم بوی تو می‌داد... ولی حیفیکباره دلم یادِ تو افتاد.....

گفتم که لیلی می‌شوم، صدبار بدترگفتی که مجنون می‌شوم، این‌هم ...

پس از باران تماشا بر گل بادام می چسبد دهی دستت به دست من شوی...

خواب دیدم به کنارت لب ایوانم منباز هم غرق خیالات فراوانم منه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط