رمان دخترای شیطون
رمان دخترای شیطون
پارت_۲۲
~~~ارمان~~~
خداروشکر رویال باهامون نیومد البته نمیدونه
تازه یه ساعت بود راه افتاده بودیم نگاه کردم به اراد
ای خاک بر سرت مثلا نباید بخوابه ها
همچین گفت من نمیخوابم گفتم تا شمال بیداره
ارتامم که خوابه
ولی ماشالا به ماشین راشا و ارمیا همه بیدارن
زدم به بازوی اراد
من:هوی خبرت پاشو بابا نباید کنار دسته راننده بخوابه که مارو نگاه با کیا اومدیم شمال
اراد:خو خسته ام
من:نمیری اصلا به راشا میگم رزا با جای تو عوض کن
یهو صاف نشست
اراد:هیچی دیگ چیزی میخوری بهت بدم
من:یه میوه بده
اراد یه میوه در اورد داد بهم
اخیشششش چه خوبه
ساعت ۷بود گفتیم بزنیم کنار جاده صبحونه بخوریم
یه جای سرسبز خداروشکر پیدا شد زدیم کنار پیاده شدیم
نگام لحظه ای به ایدا افتاد
از اون اولم ازش خوشم نمیومد خیلی جلف و سبکه
همشم دورو بر ارمیاست
انگار لباس پوشیده به جای مانتو
وسایل صبحونرو بیرون اوردیم
زیر اندازم پهن کردیم و وسایلو گذاشتیم همه حمله کردن سمت سفره انگار از قعطی اومدن
بعد راشا رفت اهنگ گذاشت
دخترا اومدن وسط
ولی رها نرفت از اینکه با پسرا سر سنگینه خوشم میاد
ولی ارشام خیلی نگاش میکنه کلا خانواده ی اینا هیزن
من:دوستان جمع کنید بریم حدود یه ساعت دیگه میرسیم جمع کنید برین
همه رفتن سوار ماشینا شدن
~~~ریحانه~~~
سوار ماشین بودیم یهو شیشه سمت ارمیا زده شد دیدم اون دخترست
ایدا:ارمیا جان
جاااااان!
ارمیا:بله
ایدا:میگم یکیو بفرست تو ماشین ما من بیام اینجا
وای چقدر این پروعه
ایناز:ایدا جان همه اینجا راحتن
ایدا بی توجه به ایناز ادامه داد
ایدا:ببخشید میشه شما برین تو ماشین ما
ارمیا:ایدا میری بشینی تو ماشین یا نه
ایدا با نفرت نگام کرد و رفت
ایناز دستش رفت سمت پخش
اهنگ مرتضی پاشایی به اسم بهت قول میدم
خودت میخوای بری خاطره شی
اما دلت میسوزه تظاهر میکنی
عاشقمی این بازیه هر روزته نترس
ادم دمه رفتن همش دلشوره میگیره
دوروز بگذره این دلشوره ها از خاطرت میره
بهت قول میدم سخت نیست....
یاد ارسن افتادم
چشمام پر اشک شد ولی نزاشتم که بریزه
سنگینیه نگاه ارمیارو حس کردم ولی توجهی نکردم
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم
همه خاطرات دو سال پیش اومد تو ذهنم
ای خدا لعنتت کنه ارسن که روز خوش نزاشتی برام
چشمامو که باز کردم نگاهم با نگاه ارمیا گره خورد
ایناز:ریحانه تو خوابت میاد؟
من:نه چطور؟
ایناز:من خوابم میاد میای جاتو باهام عوض کنی؟
ای بابا من جواب اینو چی بدم مجبور بودم
من:باشه
ارمیا زد کنار جامو با ایناز عوض کردم
عقب دراز کشید رو صندلی گرفت خوابید
ارمیا:ریحانه خانم
من:بله
ارمیا:میشه یه چایی به من بدید
اوففففففف با این شروع کرد
من:باشه
چاییو براش ریختم قندم بهش دادم
پارت_۲۲
~~~ارمان~~~
خداروشکر رویال باهامون نیومد البته نمیدونه
تازه یه ساعت بود راه افتاده بودیم نگاه کردم به اراد
ای خاک بر سرت مثلا نباید بخوابه ها
همچین گفت من نمیخوابم گفتم تا شمال بیداره
ارتامم که خوابه
ولی ماشالا به ماشین راشا و ارمیا همه بیدارن
زدم به بازوی اراد
من:هوی خبرت پاشو بابا نباید کنار دسته راننده بخوابه که مارو نگاه با کیا اومدیم شمال
اراد:خو خسته ام
من:نمیری اصلا به راشا میگم رزا با جای تو عوض کن
یهو صاف نشست
اراد:هیچی دیگ چیزی میخوری بهت بدم
من:یه میوه بده
اراد یه میوه در اورد داد بهم
اخیشششش چه خوبه
ساعت ۷بود گفتیم بزنیم کنار جاده صبحونه بخوریم
یه جای سرسبز خداروشکر پیدا شد زدیم کنار پیاده شدیم
نگام لحظه ای به ایدا افتاد
از اون اولم ازش خوشم نمیومد خیلی جلف و سبکه
همشم دورو بر ارمیاست
انگار لباس پوشیده به جای مانتو
وسایل صبحونرو بیرون اوردیم
زیر اندازم پهن کردیم و وسایلو گذاشتیم همه حمله کردن سمت سفره انگار از قعطی اومدن
بعد راشا رفت اهنگ گذاشت
دخترا اومدن وسط
ولی رها نرفت از اینکه با پسرا سر سنگینه خوشم میاد
ولی ارشام خیلی نگاش میکنه کلا خانواده ی اینا هیزن
من:دوستان جمع کنید بریم حدود یه ساعت دیگه میرسیم جمع کنید برین
همه رفتن سوار ماشینا شدن
~~~ریحانه~~~
سوار ماشین بودیم یهو شیشه سمت ارمیا زده شد دیدم اون دخترست
ایدا:ارمیا جان
جاااااان!
ارمیا:بله
ایدا:میگم یکیو بفرست تو ماشین ما من بیام اینجا
وای چقدر این پروعه
ایناز:ایدا جان همه اینجا راحتن
ایدا بی توجه به ایناز ادامه داد
ایدا:ببخشید میشه شما برین تو ماشین ما
ارمیا:ایدا میری بشینی تو ماشین یا نه
ایدا با نفرت نگام کرد و رفت
ایناز دستش رفت سمت پخش
اهنگ مرتضی پاشایی به اسم بهت قول میدم
خودت میخوای بری خاطره شی
اما دلت میسوزه تظاهر میکنی
عاشقمی این بازیه هر روزته نترس
ادم دمه رفتن همش دلشوره میگیره
دوروز بگذره این دلشوره ها از خاطرت میره
بهت قول میدم سخت نیست....
یاد ارسن افتادم
چشمام پر اشک شد ولی نزاشتم که بریزه
سنگینیه نگاه ارمیارو حس کردم ولی توجهی نکردم
سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم
همه خاطرات دو سال پیش اومد تو ذهنم
ای خدا لعنتت کنه ارسن که روز خوش نزاشتی برام
چشمامو که باز کردم نگاهم با نگاه ارمیا گره خورد
ایناز:ریحانه تو خوابت میاد؟
من:نه چطور؟
ایناز:من خوابم میاد میای جاتو باهام عوض کنی؟
ای بابا من جواب اینو چی بدم مجبور بودم
من:باشه
ارمیا زد کنار جامو با ایناز عوض کردم
عقب دراز کشید رو صندلی گرفت خوابید
ارمیا:ریحانه خانم
من:بله
ارمیا:میشه یه چایی به من بدید
اوففففففف با این شروع کرد
من:باشه
چاییو براش ریختم قندم بهش دادم
- ۱۳۶.۸k
- ۰۶ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط