[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت 26
بارون تندی میبارید همه جا رو کاملآ خیس کرده بود از پشته شیشه های بزرگ سالن که پرده هاشو از هم دور کرده بود به بارون بیرون نگاه میکرد،
آن سالن در سکوتی فروع رفته بود تا اینکه صدای پاشنه کفش سکوت را شکست و نگاهش جونگ کوک به طرف پله ها کشیده شد
دختری با نیم تنه سیاه، شلوارک چسپناک کوتاه همرنگ نیم تنه و چکمه های بلند اش با پالتو سبز رنگ دراز و کلاه مشکی رو سرش، اصلا شناخته نمیشد که این همون هریه از پله ها پایین شد اما هنوز هم نگاه جونگ کوک دنبالش بود بلاخره با کیف سبز رنگی که در دستش بود جلویش ایستاد
هری : من آماده شدم
جونگ کوک نگاهی به سر تا پایش انداخت جونگ کوک : خیلی دیر کردی
با قدم های محکم از کنارش رد هری نفسی کشید و به دنبالش رفت
درحالیکه بادیگارد ها برایشون چتر گرفته بود سریع و با عجله سوار ماشین شدن تا خیس نشن بلافاصله دو یون استارت زد و حرکت کرد جونگ کوک دستی به کتش کشید جونگ کوک : زودتر بریم تا دیر نشه
دو یون : نگران نباشید قربان خیلی زود میرسیم
هری کیفش رو میگذاشت کنارش که ناگهان دستش برخورد کرد با دست سرد جونگ کوک سریع دستش رو عقب کشید کم کم بخاری ماشین همه جا رو گرم کرد هری با لباس های نیم لختی که پوشیده بود به شدت سردش میشد نیم نگاهی به جونگ کوکی که کنارش نشسته بود کرد خیلی آروم و ریلکس نگاهش به بیرون بود وقتی به صورتش خیره شد هیچی دید نمیشد انگار از رو آروم و ساکت اما از درون مثله آتیش میموند هیچ جوره نمیتونست از نیم رخش چشم برداره شاید میخواست تو چشم هایش نگاه من شاید با خوندن چشم هایش میتونست راز های تاریکش رو بدونه ...
« کاش انقدر بی رحم نبودی .... شاید عاشقت میشدم چرا تو چشم هام نکته نمیکنه منی که انقدر آروزی دیدن کرکس از نزدیک داشتم حالا چم شده دام میخواست قبلا دلم میخواست وقتی ببینمش کلی ازش عکس بگیرم اما الان » با صدای آروم ولی تهدید آمیز جونگ کوک نگاهش رو گرفت
جونگ کوک : اگه نگاه کردنت تموم شد پیاده شو رسیدیم
هری : باشه پیاده شدم
بادیگارد قبلاً درب ماشین را باز کرده بود برایش هری از توی ماشین پیاده شد نگاهی به آن رستوران بزرگ باشکوه کرد جوری که چراغ هایش چندین متر اون تر را هم روشن کرده بود دور بر رستوران ماشین های مشکی و بادیگارد های کت شلوار پوش ایستاده بودن همینکه دید جونگ کوک راه افتاده سریع پشته سرش قدم برداشت
پارت 26
بارون تندی میبارید همه جا رو کاملآ خیس کرده بود از پشته شیشه های بزرگ سالن که پرده هاشو از هم دور کرده بود به بارون بیرون نگاه میکرد،
آن سالن در سکوتی فروع رفته بود تا اینکه صدای پاشنه کفش سکوت را شکست و نگاهش جونگ کوک به طرف پله ها کشیده شد
دختری با نیم تنه سیاه، شلوارک چسپناک کوتاه همرنگ نیم تنه و چکمه های بلند اش با پالتو سبز رنگ دراز و کلاه مشکی رو سرش، اصلا شناخته نمیشد که این همون هریه از پله ها پایین شد اما هنوز هم نگاه جونگ کوک دنبالش بود بلاخره با کیف سبز رنگی که در دستش بود جلویش ایستاد
هری : من آماده شدم
جونگ کوک نگاهی به سر تا پایش انداخت جونگ کوک : خیلی دیر کردی
با قدم های محکم از کنارش رد هری نفسی کشید و به دنبالش رفت
درحالیکه بادیگارد ها برایشون چتر گرفته بود سریع و با عجله سوار ماشین شدن تا خیس نشن بلافاصله دو یون استارت زد و حرکت کرد جونگ کوک دستی به کتش کشید جونگ کوک : زودتر بریم تا دیر نشه
دو یون : نگران نباشید قربان خیلی زود میرسیم
هری کیفش رو میگذاشت کنارش که ناگهان دستش برخورد کرد با دست سرد جونگ کوک سریع دستش رو عقب کشید کم کم بخاری ماشین همه جا رو گرم کرد هری با لباس های نیم لختی که پوشیده بود به شدت سردش میشد نیم نگاهی به جونگ کوکی که کنارش نشسته بود کرد خیلی آروم و ریلکس نگاهش به بیرون بود وقتی به صورتش خیره شد هیچی دید نمیشد انگار از رو آروم و ساکت اما از درون مثله آتیش میموند هیچ جوره نمیتونست از نیم رخش چشم برداره شاید میخواست تو چشم هایش نگاه من شاید با خوندن چشم هایش میتونست راز های تاریکش رو بدونه ...
« کاش انقدر بی رحم نبودی .... شاید عاشقت میشدم چرا تو چشم هام نکته نمیکنه منی که انقدر آروزی دیدن کرکس از نزدیک داشتم حالا چم شده دام میخواست قبلا دلم میخواست وقتی ببینمش کلی ازش عکس بگیرم اما الان » با صدای آروم ولی تهدید آمیز جونگ کوک نگاهش رو گرفت
جونگ کوک : اگه نگاه کردنت تموم شد پیاده شو رسیدیم
هری : باشه پیاده شدم
بادیگارد قبلاً درب ماشین را باز کرده بود برایش هری از توی ماشین پیاده شد نگاهی به آن رستوران بزرگ باشکوه کرد جوری که چراغ هایش چندین متر اون تر را هم روشن کرده بود دور بر رستوران ماشین های مشکی و بادیگارد های کت شلوار پوش ایستاده بودن همینکه دید جونگ کوک راه افتاده سریع پشته سرش قدم برداشت
- ۱۷.۶k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط