𝙱𝙸𝚁𝚃𝙷 𝙾𝙵 𝙰 𝚂𝚃𝙰𝚁
𝙱𝙸𝚁𝚃𝙷 𝙾𝙵 𝙰 𝚂𝚃𝙰𝚁
__________________
یک ساعت بعد وارد جنگلی انبوه از درخت های سبز شدن .
صدای پرنده ها و صدای چشمه ای که احتمالا از همون نزدیکی ها رد میشد کامل به گوش میرسید.
ا.ت با کلافگی ناشی از طولانی بودن راه ، مو هاش رو عقب انداخت.
جونگکوک متوجه شد .
دستش رو روی دست دختر گذاشت.
"خسته شدی؟"
"یکم. چقدر دیگه میرسیم؟"
"نیم ساعت دیگه تحمل کن . "
ا.ت با لحن مسخره و خنده داری شروع کرد به غر زدن.
"حتما . صبر میکنم تا ببینم شوهر عزیزم منو کدوم نا کجا آبادی اورده ."
پسر خندید .
دستش رو بالا برد و لپ دختر رو کشید.
"انقدر غر نزن دختر خوب . زود میرسیم. بهت قول میدم اونجا چیزی منتظرمونه که ارزش طی کردن این راه رو داره ."
ا.ت دوباره به صندلی تکیه داد .
"خیلی خب."
بعد گوشیش رو روشن کرد و مشغول کار شد.
"چیکار میکنی؟"
"دارم متن قرارداد رو ویرایش میکنم."
اخم بزرگی روی پیشونی جونگکوک نشست.
"ا.ت . مگه نگفتم این دو روز کار ممنوع . من میخوام این دو روز فقط برای خودمون باشیم . نه کار . نه هیچ چیز دیگه . فقط خودمون."
ا.ت میدونست که جونگکوک فقط خیر و صلاح اونو میخواد . پس گوشی رو خاموش کرد . دستش رو روی دست پسر گذاشت.
"باشه عزیزم . این د روز فقط خودمون ."
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت ، آروم فشرد و بوسید.
"میدونی که چقدر دوستت دارم . نه؟"
"معلومه که میدونم جونگکوک. تو هر روز با رفتار هات بهم ثابتش میکنی. هر وقت که خسته میشم کنارمی . همیشه به حرف هام گوش میدی و درکم میکنی . هر وقت کسی بهم تهمت زده و توهین کرده پشتم در اومدی. جونگکوک تو با تمام این رفتار هات به من نشون میدی که عشقت واقعیه . "
"تمام این ها وظیفه ی منه ا.ت . تو نه تنها همسر منی بلکه عشقمی . من از همون روزی که حلقه رو دستت کردم این مسئولیت رو پذیرفتم."
ا.ت خواست چیزی بگه اما همون لحظه گوشیش زنگ خورد.
__________________
یک ساعت بعد وارد جنگلی انبوه از درخت های سبز شدن .
صدای پرنده ها و صدای چشمه ای که احتمالا از همون نزدیکی ها رد میشد کامل به گوش میرسید.
ا.ت با کلافگی ناشی از طولانی بودن راه ، مو هاش رو عقب انداخت.
جونگکوک متوجه شد .
دستش رو روی دست دختر گذاشت.
"خسته شدی؟"
"یکم. چقدر دیگه میرسیم؟"
"نیم ساعت دیگه تحمل کن . "
ا.ت با لحن مسخره و خنده داری شروع کرد به غر زدن.
"حتما . صبر میکنم تا ببینم شوهر عزیزم منو کدوم نا کجا آبادی اورده ."
پسر خندید .
دستش رو بالا برد و لپ دختر رو کشید.
"انقدر غر نزن دختر خوب . زود میرسیم. بهت قول میدم اونجا چیزی منتظرمونه که ارزش طی کردن این راه رو داره ."
ا.ت دوباره به صندلی تکیه داد .
"خیلی خب."
بعد گوشیش رو روشن کرد و مشغول کار شد.
"چیکار میکنی؟"
"دارم متن قرارداد رو ویرایش میکنم."
اخم بزرگی روی پیشونی جونگکوک نشست.
"ا.ت . مگه نگفتم این دو روز کار ممنوع . من میخوام این دو روز فقط برای خودمون باشیم . نه کار . نه هیچ چیز دیگه . فقط خودمون."
ا.ت میدونست که جونگکوک فقط خیر و صلاح اونو میخواد . پس گوشی رو خاموش کرد . دستش رو روی دست پسر گذاشت.
"باشه عزیزم . این د روز فقط خودمون ."
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت ، آروم فشرد و بوسید.
"میدونی که چقدر دوستت دارم . نه؟"
"معلومه که میدونم جونگکوک. تو هر روز با رفتار هات بهم ثابتش میکنی. هر وقت که خسته میشم کنارمی . همیشه به حرف هام گوش میدی و درکم میکنی . هر وقت کسی بهم تهمت زده و توهین کرده پشتم در اومدی. جونگکوک تو با تمام این رفتار هات به من نشون میدی که عشقت واقعیه . "
"تمام این ها وظیفه ی منه ا.ت . تو نه تنها همسر منی بلکه عشقمی . من از همون روزی که حلقه رو دستت کردم این مسئولیت رو پذیرفتم."
ا.ت خواست چیزی بگه اما همون لحظه گوشیش زنگ خورد.
- ۲۷۲
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط