دستهایت را به دستانم بده
دستهایت را به دستانم بده
تا که پل سازم به شهر عاشقے
تا که با دستان داغت گل کند
یاسهاے زرد و دشت رازقے
دستهایت را به دستانم بده
تا که دنیا را چراغانے کنیم
تا که شهر تیره ے تردید را
با نگاه عشق ویرانے کنیم
دستهایت را به دورم حلقه کن
بوسه اے بر گونه ے زردم بزن
از درون شهر شک بیرون بیا
بوسه بر چشمان دلسردم بزن
دستهایت را به چشمانم گذار
تا که اشک دیدگانم کم شود
تا که چشمان هراسان و ترم
عارے از احساس تلخ غم شود
دستهایت را میان موے من
لحظه اےآرام و عاشق، شانه کن
شهر تاریک خیال و وهم را
با زلال بوسه اے ویرانه کن...
تا که پل سازم به شهر عاشقے
تا که با دستان داغت گل کند
یاسهاے زرد و دشت رازقے
دستهایت را به دستانم بده
تا که دنیا را چراغانے کنیم
تا که شهر تیره ے تردید را
با نگاه عشق ویرانے کنیم
دستهایت را به دورم حلقه کن
بوسه اے بر گونه ے زردم بزن
از درون شهر شک بیرون بیا
بوسه بر چشمان دلسردم بزن
دستهایت را به چشمانم گذار
تا که اشک دیدگانم کم شود
تا که چشمان هراسان و ترم
عارے از احساس تلخ غم شود
دستهایت را میان موے من
لحظه اےآرام و عاشق، شانه کن
شهر تاریک خیال و وهم را
با زلال بوسه اے ویرانه کن...
- ۷۷۶
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط