دراین آشفته بازار

دراین آشفته بازار
بادشمنی‌های‌ارزان و
عشق‌هایی به بهای جان
در انبوه گله‌یی که به بهانه ی وقت تنگی
نشخوار‌های شان نیز،سرپایی است
چشمانت
تنها حجره‌هایی‌است
که در آن ها دروغ بر ترازو نمی‌نهند
به سودا می‌آیم
پلک‌های فرو افتاده‌ات اما
اشارتی‌است به درهای بسته.
بی‌سود
از کشف حیرتی عمیق باز می‌گردم
به قیمت زخم‌هایی که دیگر تا همیشه
از آنشان خواهم بود...




حسین منزوی
دیدگاه ها (۳)

...بگذار كه آتش بزنم حاشيه‌ام راتا پُر كنم از عطر وجودت ريه‌...

.به اخمت خستگی در می رود، لبخند لازم نیستکنار سینی چای تو اص...

..ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطربر من منگر ، تاب نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط