پارت ۳۳
پارت ۳۳
Love
ویو یک سال بعد
یوجو:عزیزم؟
بوم:جانم عشقم
یوجو: بیا ببین سونیو داره راه میره
جیسونگ:وایی خیلی خوبه
ویو فیلیکس
صبح تو بغل هیون بیدار شودم بوسه ای رویه چشمش گذاشتم و بعد گفتم صبح بخیر عزیزم
با اون بوهایه به هم ریخته اون صدایه گرفته و بالا تنه یه برهنه خیلی جذاب بوده بود
هیون:صبح بخیر کوچولو
داشتن حرف میزدن که صدایه گریه کودک یک سالشون اومد و بعد فیلیکس از رو یه تخت پایین اومد و به سمت بچه رفت تا آرومش کنه
ویو جونگینی
امروز تولد شونزده سالگیم بود
و چانگبین داشت خونذو تزعین میکرد باورم نمیشه تو شونزده سالگی ازدواج کردم
همه دعوت بودن خانواده لی خانواده هوانگ خانواده بنگ و چند تا از دوستام به سمت بالا رفتم و از پشت بغلش کردم
جونگینی:ممنون بهترین هدیه دنیا
چانگبین:برایه نور چشمم هر کاری میکنم
ویو سونگمین
داشتم بری تولد جونگینی آماده میشدم که یهو دست هایی دور کمرم حلقه شود
چان با اون بوهایه بلوند و کن زرشکیش بنظرم جذاب ترین مرد جهان بود
لب هامون کم کم داشت به هم نزدیک میشود که صدایه لیانا اومد
لیانا :بابا، پاپا، دارین چیکار میکنین
سونگمین و بنگ چان هول شوده از هم فاصله گرفتن و هردو با هم گفتن :هیچی عزیزم
اما بعد اینکه دختر پنج سالشون رفت چان با پوزخندی لباشو نزدیک گوش سونگمین کرد و گفت:شب حسابتو میرسم
ویو هان
عمارتمون رو تغییر دادیم علان تو یه عمارت بزرگ تر هستیم و بهتر از همه ایینه که یوجو و بوم و کوچولوشون پیش ما زندگی میکنن
وقتی به تولد جونگینی رسیدیم همه اومده بودن
با همه سلام کردیم و سر جامون نشستیم ما تغریبن با هم یک خانواده سوده بودیم داشتم با فیلیکسی صحبت میکردم که بوم کمکم حالش بد شود و به سمت دست شویی رفت وقتی به دنبالش رفتم چانگبین دستور داد پزشک شخصیش بره و بفهمه بوم چیشوده که وقتی پزشک از اتاق برگشت روبه یوجو که با نگرانی اونور و اینور میرفت با لبخندی گفت
دکتر : خوشبختانه شما باید دوباره براین بچه اما ده باشید
همه خوشحال بودن و مین هو براین بار صدم آرزو کرد این خانواده آنقدر عجیب نباشه
🥹🫀🫠
پایان
Love
ویو یک سال بعد
یوجو:عزیزم؟
بوم:جانم عشقم
یوجو: بیا ببین سونیو داره راه میره
جیسونگ:وایی خیلی خوبه
ویو فیلیکس
صبح تو بغل هیون بیدار شودم بوسه ای رویه چشمش گذاشتم و بعد گفتم صبح بخیر عزیزم
با اون بوهایه به هم ریخته اون صدایه گرفته و بالا تنه یه برهنه خیلی جذاب بوده بود
هیون:صبح بخیر کوچولو
داشتن حرف میزدن که صدایه گریه کودک یک سالشون اومد و بعد فیلیکس از رو یه تخت پایین اومد و به سمت بچه رفت تا آرومش کنه
ویو جونگینی
امروز تولد شونزده سالگیم بود
و چانگبین داشت خونذو تزعین میکرد باورم نمیشه تو شونزده سالگی ازدواج کردم
همه دعوت بودن خانواده لی خانواده هوانگ خانواده بنگ و چند تا از دوستام به سمت بالا رفتم و از پشت بغلش کردم
جونگینی:ممنون بهترین هدیه دنیا
چانگبین:برایه نور چشمم هر کاری میکنم
ویو سونگمین
داشتم بری تولد جونگینی آماده میشدم که یهو دست هایی دور کمرم حلقه شود
چان با اون بوهایه بلوند و کن زرشکیش بنظرم جذاب ترین مرد جهان بود
لب هامون کم کم داشت به هم نزدیک میشود که صدایه لیانا اومد
لیانا :بابا، پاپا، دارین چیکار میکنین
سونگمین و بنگ چان هول شوده از هم فاصله گرفتن و هردو با هم گفتن :هیچی عزیزم
اما بعد اینکه دختر پنج سالشون رفت چان با پوزخندی لباشو نزدیک گوش سونگمین کرد و گفت:شب حسابتو میرسم
ویو هان
عمارتمون رو تغییر دادیم علان تو یه عمارت بزرگ تر هستیم و بهتر از همه ایینه که یوجو و بوم و کوچولوشون پیش ما زندگی میکنن
وقتی به تولد جونگینی رسیدیم همه اومده بودن
با همه سلام کردیم و سر جامون نشستیم ما تغریبن با هم یک خانواده سوده بودیم داشتم با فیلیکسی صحبت میکردم که بوم کمکم حالش بد شود و به سمت دست شویی رفت وقتی به دنبالش رفتم چانگبین دستور داد پزشک شخصیش بره و بفهمه بوم چیشوده که وقتی پزشک از اتاق برگشت روبه یوجو که با نگرانی اونور و اینور میرفت با لبخندی گفت
دکتر : خوشبختانه شما باید دوباره براین بچه اما ده باشید
همه خوشحال بودن و مین هو براین بار صدم آرزو کرد این خانواده آنقدر عجیب نباشه
🥹🫀🫠
پایان
- ۴۴۰
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط