می ترسم از آدم ها...

می ترسم از آدم ها...
آدم هایی که دست می گذارند روی تنهایی ات، مجوزِ ورود می گیرند و تنهاترت می کنند...
آدم هایی که سایه می اندازند روی سرت و بی تفاوت، سایه سنگین می کنند...
آدم هایی که ساده می گیری بودنشان را و سخت می کنند گذرِ لحظه هایت را...
آدم هایی که کوهِ معرفت می شوی برایشان و آنها مدام  تو را می لرزانند با آتشفشانِ بی معرفتی هاشان...
آدم هایی که به هزار و یک خاطره، دلبستۀ شان می شوی
و آنها به یک اشاره، پاک می کنند همه گذشته ها را...
آدم هایی که شروع رابطه را عاشقانه و پایان رابطه را به فاجعه ختم می کنند...
آدم هایی که قرار بود برایت یک دوست خوب بمانند اما تاریخ مصرف زدند روی دوستی هاشان... می ترسم از آدم ها
آدم هایی با جیب هایی پُر از نقاب
که برای هر بار سادگیِ دلت،
یکی را به صورت می زنند...
ظاهرا خوشایندند
و همین بسیار می ترساند مرا...
دیدگاه ها (۶)

چقدر دلم تنگ شده استبرای آن شبهایی که با وجود خستگی ام دلم ن...

من و تو در کوله هایمان برای درمان زخم دلتنگی،آغوش داشتیمبوسه...

در نظر بیاور چه سعادتی‌ستزنده بودن، لذت بردن، دوست داشتن و م...

کـم هـو رائـع هـذا الاحســاسان تکـون تحـب شخــص ویکـون بعیــ...

سریال سلول های یومی فصل دوم

نیکزاد افرسی نیا هرسین کرمانشاه معنای زندگی

قصه پنجم: خوارجوقتی تقدّس‌نمایی، شمشیر را بر روی ولیّ خدا می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط