💎 گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیف

💎 گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد. صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد. مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند.

پیرمردی گفت به راستی چنین است. من هم مانند اسب تو شده ام. مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم.

می گویند آن پیرمرد نحیف هر روز کاسه ای آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد و در کنار اسب می نشست و راز دل می گفت. چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد.

صاحب اسب و مردم متعجب شدند. او را گفتند چطور برخاست. پیرمرد خنده ای کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم.

می گویند: از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند.

ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید داشتن همان زندگی است.
دیدگاه ها (۱)

💎 دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌...

💎 حاج آقا رو منبر داشت در مورد حلال و حرام صحبت میکرد که چنی...

💎 روزی دم یک روباه در حادثه ای قطع شد،روباه های گروه پرسیدند...

#تلنگربزرگ فکر کن...بزرگ باور کن...بزرگ عمل کن...و نتیجه هم ...

#pain#P⁸⁵#season²از اتاق کارش یکی از دوربین هاش رو برداشت و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط