باران میبارد...

باران میبارد...
کودک به چکمه های پاره اش نگاهی می اندازد...
سرش را بالا میگیرد ومیگوید خدایا امشب میدوزمش گریه نکن
دیدگاه ها (۲)

عاشق شدن تقصیر من نیست،کار خداست..وشایدم حقیقتا گناه ازچشمها...

به دوش میکشم حجم سنگین تنهایی ام را...قامت خمیده ام را به قض...

چیزی شبیه معجزه است وقتی که هرشب به خیر میگذرد بی آنکه کسی ب...

نه تو میمانی نه من..ونه اندوه..و نه هیچ یک ازمردم این آبادی....

فصل دوم بخش سوم سرزمین آسیب دیده از زبان آنتونی part 31

خورشید می‌تابد .سنگ های کوهستان از باران دیشب لجن گرفته اند ...

PART:¹³_نهههه جین نههه داداشییی نهههه( جیغ و گریه ) به دست ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط